ماجراهای‌کارآگاه شهاب

جنازه‌ای در باشگاه اسبدوانی

کارآگاه شهاب با این‌که در تعطیلات عید دلی از عزا درآورده و حسابی استراحت کرده بود امروز زمان برایش خیلی کند و کشدار می‌گذشت و دوست داشت زودتر شب را به صبح برساند و به خانه برگردد. شاید به این خاطر بود که لم دادن روی کاناپه و بازی با ریموت تلویزیون خیلی برایش مزه کرده بود و تجربه منحصر به فردی تلقی می‌شد. او تا آنجا که به خاطر داشت هر سال عید چند روزی را کشیک بود و هیچ‌وقت تعطیلات کامل نداشت. ستوان ظهوری هم دلش نمی‌خواست از پشت میزش تکان بخورد اما ساعت 11 شب سکوت حاکم بر اتاق با صدای زنگ تلفن شکست. 2 همکار نگاهی به هم انداختند و سرگرد تلفن را جواب داد. وقتی روی تقویم رومیزی‌اش که هنوز برای پارسال بود، چند کلمه‌ای نوشت ستوان مطمئن شد جنایت تازه‌ای رخ داده است.
کد خبر: ۳۹۴۰۵۷

قتل در یک باشگاه سوارکاری رخ داده و مقتول یکی از مشتریان متمول آنجا بود. نامش یزدان و شغلش بساز و بفروش بود. کارآگاه وارد محوطه باشگاه که شد احساس کرد بوی آزاردهنده‌ای به مشام می‌رسد. محلی که جسد افتاده بود با دفتر باشگاه و اصطبل فاصله داشت، اما شهاب ترجیح داد پیاده تا آنجا برود تا کمی محیط را برانداز کند. وقتی بالای سر جسد رسید دید ستوان با مردی مسن گرم گفت‌وگوست. ظهوری رئیس‌اش را صدا زد: «آقامحمد سرایدار اینجاست می‌گوید حادثه بوده. یزدان از اسب پرت شده.»

کارآگاه چشمانش را تنگ کرد. داشت به این فکر می‌کرد که این موقع شب که باشگاه تعطیل است. محمد خودش پیشدستی کرد و همان‌طور که با انگشت اشاره عینک ته‌استکانی‌اش را روی بینی عقب‌تر می‌برد جواب این سوال را داد: «یزدان‌خان سرش خیلی شلوغ است. او همیشه شب‌ها برای سوارکاری می‌آمد مدیر هم گفته بود او هر وقت آمد جلویش را نگیرم.»

شهاب پیرمرد را با ظهوری تنها گذاشت و دوباره سراغ جسد رفت. او دو زانو نشست تا کمی دقیق‌تر جنازه را ببیند روی لباس و لابه‌لای موهای مقتول گچ ساختمانی دیده می‌شد، اما آن اطراف اثری از گچ نبود. خون زیادی هم دور و بر جسد دیده نمی‌شد. شکی وجود نداشت یزدان را در محل دیگری کشته و بعد جنازه را آنجا انداخته‌اند. پس حرف‌های محمد همه‌اش یک داستان بی‌سر و ته بود.

کارآگاه همان‌طور که به طرف ماشین مقتول می‌رفت با صدای بلند به دستیارش گفت: «ستوان! آقامحمد امشب مهمان ما هستند.»

رنگ پیرمرد پرید. شهاب تویوتای یزدان را با دقت هر چه تمام‌تر جستجو کرد، اما موبایل او را نیافت. در ماشین هم پول نقد بود و هم کلی مدرک و سند اما تلفن همراه نه.

وقت رفتن رسیده بود. شهاب در اداره گفت‌وگویش را با محمد با لحنی دوستانه شروع کرد شاید احترام سن‌اش را نگه می‌داشت به هر حال ستوان نمی‌دانست ماجرا چیست و رئیس به چه دلیل پیرمرد را متهم شناخته است. مرد سرایدار به درخواست سرگرد همه ماجرایی را که اتفاق افتاده بود مو به مو تعریف کرد: «حدود ساعت 9 بود که یزدان‌خان آمد. تنها بود البته معمولا تنها می‌آمد فقط چند باری همراه هم داشت ماشین‌اش را که پارک کرد اسبش را تحویل دادم. مادیان خوبی است بعد هم به اتاق خودم رفتم. یزدان همیشه خودش اسب را به اصطبل می‌برد و موقع رفتن فقط یک بوق می‌زد تا در را برایش باز و بسته کنم. ساعت 5‌/‌9 بود که از پنجره دیدم مادیان برای خودش ول است. بیرون رفتم و یزدان را صدا زدم. جواب نداد شک کردم و بعد هم جسد را دیدم فکر نمی‌کردم مرده باشد، اما جلوتر که رفتم دیدم نفس نمی‌کشد انگار سال‌هاست که مرده.»

شهاب چند بار تکرار کرد: «مطمئن هستی یزدان تنها بود؟» پیرمرد هر دفعه با قاطعیت جواب مثبت داد و تاکید کرد بجز او و سوارکار هیچ‌کس دیگری در باشگاه حضور نداشت. حرف‌های محمد کار را برایش سخت‌تر کرد و او روانه بازداشتگاه شد.

صبح روز بعد کارآگاه کارش را با بازجویی از پدر یزدان شروع کرد. مهدی واقعا نمی‌دانست چرا کسی باید پسرش را بکشد. برای او راحت‌تر این بود که مرگ پسرش را حادثه‌ای حین اسبدوانی تلقی کند تا یک جنایت مرموز و وحشتناک. او مردی مبادی آداب بود و در همان اوضاع پریشان هم خیلی مرتب لباس پوشیده و باوقار رفتار می‌کرد. ستوان حدس زد شاید او در گذشته نظامی بوده و این دیسیپلین را از شغل سابق‌اش همراه دارد، ولی مهدی از جوانی در کار ساخت و ساز بود: «پسرم هم راه من را دنبال کرد. مدرک مهندسی‌اش را که گرفت، سربازی‌اش را خریدم و بردمش پیش خودم. تا پارسال هم با هم کار می‌کردیم، اما پارسال تابستان خودم را بازنشسته کردم. دیگر خسته شده بودم و می‌خواستم استراحت کنم. چند واحد آپارتمان داشتم که با اجاره آنها چرخ زندگی‌ام می‌چرخید یزدان هم حواسش به کار بود البته دورادور مراقبش بودم که یک‌وقت بی‌گدار به آب نزند.»

مهدی به سوالات، دقیق و مفصل توضیح می‌داد و سعی می‌کرد چیزی از ذهنش دور نماند. او پسرش را با این‌که 35 سالش شده بود مثل بچه‌های 15 ساله زیرنظر داشت و از همه کارهای او مطلع بود: «دیشب قرار بود برود سر ساختمان فرمانیه تا ساعت 5/7 موبایلش باز بود آخرین بار همان موقع با هم صحبت کردیم.»

یزدان آن‌طور که پدرش می‌گفت دشمن نداشت، اما نمی‌شد این را باور کرد چون به هر حال یک خصومتی وجود داشته که باعث این قتل شده بود. شاید در ساختمان فرمانیه سرنخی پیدا می‌شد مهدی آدرس را که داد پیشنهاد کرد خودش هم همراه آنها برود، اما کارآگاه خیلی محترمانه این پیشنهاد را رد کرد و با ستوان راهی ساختمان نیمه‌کاره شدند. آنجا کارگران مشغول کار بودند و کسی حتی سرش را هم بلند نمی‌کرد تا شهاب بتواند خودش را معرفی و سوالاتش را بپرسد، البته خود کارآگاه هم عجله‌ای نداشت و به نظر بد نبود کمی اوضاع را زیر نظر بگیرد.

حدود 20 کارگر آنجا کار می‌کردند و در گوشه‌ای از ساختمان یک اتاقک دیده می‌شد که احتمالا برای سرایدار بود. سرگرد بالاخره جلوی یکی از کارگران را گرفت و کار تحقیق را شروع کرد هیچ‌کس در آنجا از کشته شدن یزدان خبر نداشت یا لااقل همه سعی می‌کردند خودشان را به بی‌خبری بزنند. 3 سرایدار با قاطعیت گفتند دیشب یزدان به آنجا نرفته بود.

هر چه کار بیشتر پیش می‌رفت پرونده مرموزتر می‌شد 2 مامور بدون هیچ نتیجه‌ای ساختمان را ترک کردند و سری به باشگاه سوارکاری زدند تا با مدیر آنجا صحبت کنند، ولی حرف‌های مدیر هم دردی را دوا نکرد. محمد باید یک بار دیگر بازجویی می‌شد به هر حال او دروغ گفته بود. یزدان با پای خودش به باشگاه نرفته و قاتل با اطلاع از تفریح مرد متمول جنازه را به آنجا برده بود تا با همدستی سرایدار قتل را سانحه جلوه بدهد البته خیلی ناشیانه این کار را کرده بود.

محمد این دفعه هم همان حرف‌های قبلی را تکرار کرد بلوف‌های شهاب هم نگرفت: «دیشب جلوی در باشگاه شما تصادف شده بود. هر دو راننده دیده‌اند کس دیگری پشت فرمان ماشین یزدان نشسته بود، بچه‌ها دارند عکسش را می‌کشند.»

محمد بدون این‌که تغییری در لحنش ایجاد شود، جواب داد: «من دروغ نمی‌گویم خود یزدان‌خان تنها به باشگاه آمد شاید آنها اشتباه دیده‌اند.»

سرگرد متهم را به سرباز سپرد و به اتاقش برگشت. پیش خودش فکر کرد آیا ممکن است حق با پیرمرد باشد؟ همه شواهد ثابت می‌کردند یزدان در جای دیگری کشته شده بود. در جایی که شهاب نتواند گرهی را باز کند دیگر از ستوان اصلا انتظاری نیست خود ظهوری هم این را می‌دانست برای همین سکوت اختیار کرده بود.حدود ساعت 5 بعدازظهر مهدی دق‌الباب کرد و وارد اتاق کارآگاه شد. او یک جعبه و یک کیسه وکیوم شده در دست کرد: «جعبه گوشی یزدان است گفتم شاید برای ردیابی به دردتان بخورد اینها هم دسته چک و عابربانک پسرم است.»

شهاب نیم‌نگاهی به دستیارش انداخت در تمام این سال‌ها کمتر دیده بود مرد داغدیده‌ای تا این‌حد هوشیار باشد و کاری را بدون این‌که از او خواسته شود انجام بدهد. کارآگاه یک لحظه سعی کرد بدبینی را از خودش دور کند او وسایل را از دست مهدی گرفت و از او تشکر کرد. گوشی مقتول از این مدل‌ جدید‌ها بود و می‌شد راحت ردیابی‌اش کرد. ستوان ترتیب کارها را داد و قرار شد روز بعد به بانک بروند تا حساب و کتاب‌های یزدان را هم بررسی کنند، البته امید زیادی به پیدا کردن سرنخ از این راه وجود نداشت.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها