یک روز صبح با دل درد شدیدی از خواب بلند شدم. هرچه دوا و درمان بلد بودم انجام دادم، اما فایدهای نداشت. به شوهرم زنگ زدم و او فوری مرا به اورژانس بیمارستان رساند. دکتر هم سریع آزمایش و سونوگرافی برایم نوشت. تا ساعت 2 در بیمارستان بودیم. من که از درد خلاصی نیافته بودم از شوهرم خواستم تا گرفتن جواب آزمایش من را به خانه پیش بچهها ببرد. او هم همین کار را کرد و خودش برای گرفتن جواب برگشت، اما تا ساعت 30/6 هیچ خبری از شوهرم نشد. با او تماس گرفتم و شوهرم گفت که به اتفاق برادرش در کلانتری هستند و ماشین را دزد برده. دل درد که داشتم شوک هم به من وارد شد و حالم بدتر از قبل. شوهرم که برای گرفتن جواب آزمایش عجله داشته فقط قفل مرکزی را زده بود و معلوم است که آقایان دزد خیلی راحت ماشین را سرقت کرده بودند. از همه بدتر این بود که چون شوهرم قصد داشت بیمه ماشین را تمدید کند سند نیز داخل ماشین بود به همراه دسته کلید خانه، ناراحتی بردن ماشین از طرفی و بودن آدرس و کلید خانه باعث شد که خواب راحت هم نداشته باشم.
فردای آن روز شوهرم مراحل قانونی پیدا کردن ماشین را طی کرد، اما ما واقعا از پیدا کردن ماشین ناامید بودیم چرا که فکر میکردیم اگر با دستکاری سند ماشین آن را نفروشند با تکهتکه کردن آن هم میتوانند یه پول خوب به جیب بزنند تا اینکه روز دوم یکنفر، کسی که قبلا خلافکار بوده است را به ما معرفی کرد و گفت دزد هر منطقه مشخص است و این آقا دزدان را میشناسد و با دادن مژدگانی میتوانید ماشین خود را سالم تحویل بگیرید. اول باور نکردیم که ماشین بعد از 3 روز پیدا شود، اما آقایان دزد در قبال گرفتن یک میلیون تومان ماشین را صحیح و سالم سر جای اولش گذاشتند. البته همه به ما گفتند که کار ما اشتباه بوده است و ما باید از طریق قانونی به ماشینمان میرسیدیم، اما گاهی اوقات در بدترین شرایط تصمیماتی میگیریم که شاید درست نباشد.
اما این ماجرا باعث شد که در هر شرایطی ماشین را به وسایل ضدسرقت ایمن کنیم و در بیمه کردن ماشین هم تعلل نکنیم.
حمیده مشگی ـ تهران