سیامک صفری: زنگ در ساختمانی که بالاتر از میدان پالیزی در سهروردی شمالی بود را زدم و با گامهایی نامطمئن و مردد پلهها را برای رسیدن به او و قراری که داشتیم یکییکی و بدون هیچ انگیزه و هدف خاصی پشت سر گذاشتم. پیشتر از آن به دنبال بهانهای برای نیامدن بودم و دستدست میکردم، اما بیش از آن نمیشد او را معطل کرد، چندین بار با من تماس گرفته بود و حتی سال قبل هم تلفنی با هم صحبت کرده بودیم که البته آن سال کار روی صحنه نرفت. به هر حال آقای رشیدی بود و حداقل باید به دیدنش میرفتم. تا آن روز و آن ساعت از نزدیک با او برخوردی نداشتم جز دیدارهایی کوتاه در مراسمی آن هم از دور و بدون رد و بدل شدن حرفی. بنابراین تنها تصور من از او یا از پرده سینما بود که آدمها را در حد یک غول بزرگ میکند یا از تصاویر تلویزیون که گاه آنها را کوچکتر از حد واقعیشان نشان میدهد. هنگام برگشت، اما پلهها را 3 تا یکی پایین میآمدم. خوشحال بودم چراکه این شیر پیر چنان احترامی به من گذاشت و چنان اطمینانی به من داد که فهمیدم در کنارش میتوانم آرامش داشته باشم. این تصور من درست بود چراکه آن را در طول تمرین هم تجربه کردم. بیحوصلگی و خستگی بازیگرش را میشناخت. وقتی میخواست بازیگرش را روی صحنه و حین تمرین هدایت کند با صدای بلند فکر میکرد و اگر به نتیجه نمیرسید میگفت: «نه این نمیشه!» و نوع و چیدمان اتفاقات را تغییر میداد. گاهی با صدای بلند از دیگران میخواست سر و صدا نکنند. با تذکر آقای رشیدی همه ساکت میشدند، اما 3 تا بچه گربه تنها موجوداتی بودند که گوششان به دستور آقای رشیدی بدهکار نبود. با همان موسیقی میومیوی گربهها تمرین میکردیم تا وقتی که تشر آقای رشیدی که به گربهها میگفت: «برید خونههاتون»، کسالت ناشی از ریتم یکنواخت تمرینمان را برطرف میکرد. یک روز که من دلدرد شدیدی داشتم، سر و صدای گربهها بلند شد و متوجه شدیم یکی از بچهگربهها پایین افتاده است. حسن معجونی میخواست گربه را بگیرد و بفرستد سر خانه و زندگیاش که گربه انگشتش را گاز گرفت و هر دو راهی بیمارستان شدیم؛ من برای مداوای دل درد و او برای زدن آمپول کزاز. دل درد من تا فردای آن روز هم ادامه داشت. زنگ زدم به محمدرضا، دستیار رشیدی که مرخصی بگیرم، اما بعد از ساعتی محمدرضا به توصیه آقای رشیدی دنبالم آمد و مرا به بیمارستان برد. توی بیمارستان آقای رشیدی و مدیر تولیدمان به دیدنم آمدند و این موضوع، هم مرا به شدت متعجب و هم خوشحال کرد. البته دکتر گفت: چیزی نیست ولی ای کاش می گفت فلان درد و بلا را داری تا آقای رشیدی فکر نکند دارم خودم را برایش لوس می کنم.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)