حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
تعطیلات میان ترم یعنی کلش کلش بروی سر کوچه و یک جامجم (برای تبلیغ این روزنامه را انتخاب نکردم) بگیری و بعد دوباره لم بدهی روی کاناپه خانه پدری یا موکت خانه مجردی یا تخت خوابگاه و در فضای عطرآگین غذای مادر (در خانه پدری) یا نیمروی سوخته (در خانه مجردی) یا بوی پیاز مانده و جوراب نشسته (در خوابگاه) بیفلسفه روزنامه را ورق بزنی. شاید هم دلت بخواهد فکری به حال خانههای خالی سودوکوی آسان بکنی. خلاصه تعطیلی این مدلی مثل سراب است. وقتی میرسی میبینی تشنگی را رفع نمیکند یا اصلا خوبش را بخواهید مثل آب شور است. نمیدانم خلاصه یک چیزی هست که آن چیزی که میخواستی نیست. شاید هم برای بعضیها همان چیزی است که میخواستهاند. ولی بیشتر وقتها یک ملغمهای مثل همین جملههای اخیر پر از «چیز» و «که» میشود. کلمههای تکراری و بیخاصیت. بعد در همین احوال کسالت به این نتیجه میرسی که انگار هر چه آدم کار بیشتری برای انجام دادن دارد حال و احوالش بهتر است. میداند صبح باید چه ساعتی بیدار شود، روزش را چطور بگذراند و شبش را چطوری خستگی را به در کند و در عین ناباوری و به صورت ناگهانی هوای درس و کار و این جور چیزها را بکند. خب این هم از خصلتهای آدمیزاد است. همیشه دلش برای آنچه دور است تنگ میشود. ما هم که آدم.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....