با هم بودن، اصلی ترین رمز موفقیت خانواده ها

همدلیم، پس هستیم

کد خبر: ۳۸۴۶۷۹

داستان با یک مرد و یک زن شروع می‌شود زن و مردی از دو دنیای متفاوت با کمی شباهت و یک دنیا محبت. آنها می‌خواهند با هم ازدواج کنند، بالاخره هم این کار را می‌کنند، آن دو از خانواده‌هایشان کنده می‌شوند و خودشان سرسلسله می‌شوند که چه بشود؟ که به آرزوهایشان برسند، که 2 جزیره جدا از هم نشوند‌ که مثل آدم‌های ناموفق کارد و پنیر همدیگر نشوند و خیلی چیزهای دیگر.

2 جزیره دور از هم! مفهوم ناخوشایندی است، اگر زن و مرد یک خانه، رل 2 جزیره دور از هم را بازی کنند، کارشان ساخته است. اگر هر کدام ساز خودشان را بزنند و فقط آخر شب کنار هم بنشینند و به ظاهر با هم باشند، اما فکرشان در دنیای خودشان بپلکد، شده‌اند 2 جزیره جدا از هم، محصولات این جزایر هم معلوم است، می‌شود تکه‌ای کوچک از خشکی در میانه دریای مواج زندگی.

اما نباید این‌طور باشد، زن و مرد باید مثل کوه پشت هم بایستند، باید اختلافات جزئی را فراموش کنند و دلشان را با هم یکی کنند و بشوند همدل. البته به زبان آسان است اما اگر باور کنیم هیچ نشدی وجود ندارد آن‌وقت این را هم باور می‌کنیم که خواستن توانستن است.

م مثل موفقیت

شاید هیچ کسی را نشود پیدا کرد که دنبال موفقیت نباشد اصلا مردم زندگی می‌کنند تا موفق شوند مخصوصا وقتی عزم ازدواج می‌کنند و خانواده تشکیل می‌دهند.

خانواده موفق تصویر قشنگی دارد، همه اعضای این خانواده برای خود هدف دارند و برای رسیدن به آرزوهایشان دست از کوشش برنمی‌دارند. آنها حتی اگر اهدافشان را روی کاغذ ننویسند یادشان می‌ماند که می‌خواهند به کجا برسند آنها این را هم می‌دانند که هدفشان نباید به اهداف دیگران آسیب بزند یعنی اگر آنچه که دنبالش هستند حتی اگر چهره‌ای به ظاهر متفاوت دارد، اما جانمایه‌اش با خواسته‌های کلی خانواده تفاوتی ندارد.

پس هدف، موفقیت است، نقطه پایان یک حرکت مشترک، نقطه‌ای که اگر چه روزی به آن می‌رسی اما هیچ وقت انتهایش را نمی‌بینی. پس موفقیت انتها ندارد و آنهایی که دنبال آن می‌گردند خوب می‌دانند که رسیدن به یک موفقیت مقدمه شروع تلاش برای موفقیت بعدی است.

اما همه اینها دل می‌خواهد و جسارت به مقدار زیاد و البته انگیزه به میزان کافی. شاید به زبان ساده بیاید، اما اگر بخواهیم با همسرمان همدل شویم و این همدلی را به بچه‌ها هم یاد بدهیم و یاد بگیریم که هرگز به تنهایی به موفقیت نمی‌رسیم باید مهارت داشته باشیم و اگر آدم ماهری نیستیم هر چه زودتر الفبای آن را تمرین کنیم.

هزار توی موفقیت

موفقیت اگر چه بعضی وقت‌ها محصول کار فردی است اما وقتی پای آن به خانواده باز می‌شود حتما نتیجه یک تلاش جمعی است. نمی‌شود که مرد یا زن خانه، ساز خودش را بزند و بی‌توجه به دیگری راه خودش را برود و ادعا کند که آدم موفقی است. یعنی این‌که می‌گویند یک دست صدا ندارد حرف درستی است، آن زندگی که هر که حرف خودش را بزند وقت تلف کردن است و آن خانه که هیچ‌کس حواسش به دیگران و خواسته‌هایشان نباشد یک خوابگاه بیشتر
نیست.

پس بیایید این بار مفهوم موفقیت را با هم مرور کنیم تا در ابتدای کار بدانیم دقیقا دنبال چه چیزی هستیم. می‌گویند موفقیت امری نسبی است یعنی از یک فرد به فرد دیگر فرق دارد، یعنی اگر رسیدن به یک چیز برای من موفقیت است لزوما مفهومش برای تو این‌گونه نیست. منطقی هم به نظر می‌رسد چون اگر این‌گونه بود زندگی متوقف می‌شد و هیچ‌کس به فکر بهتر شدن نمی‌افتاد. اما انواع مختلف موفقیت با تمام اختلافاتشان زیرساخت‌های مشترکی دارند که تا وقتی کنار هم درست مثل یک جورچین جور نشوند موفقیتی به دست نمی‌آید.

اگر خودشناسی را سرآمد تمام علوم بدانیم این مساله موفقیت را هم شامل می‌شود. این یعنی این‌که با آرزو کردن و خیالپردازی هیچ‌کس به موفقیت نرسیده است حتی اگر تصاویر ذهنی‌اش خیلی هم جذاب باشد. پس کسی که دنبال موفقیت است باید تکلیفش را با خودش روشن کند یعنی بداند که اولین قدم برای موفق‌شدن، خواستن است. کسی که موفق‌شدن اصلی‌ترین آرمان اوست حتما برای این خواسته‌اش می‌جنگد چون می‌داند یک هدف هر چه مطلوب‌تر باشد موانع پیش روی آن نیز بیشتر است و با خود زمزمه می‌کند: : «مرد آن است که هراسان نشود.»

وقتی تکلیفمان با خودمان روشن شد آن وقت پای انگیزه به میدان باز می‌شود چون آدم بی‌انگیزه مثل ماشین بدون بنزین است. روان‌شناسان می‌گویند نیاز و انگیزه 2 اهرم روانی مهمی هستند که به انسان قدرت و توان حرکت می‌دهند و او را به سمت رسیدن به هدف می‌کشانند. گاهی وقت‌ها به خاطر احساس نیاز، انگیزه خودش در آدمی ایجاد می‌شود اما بعضی وقت‌ها با وجود احساس نیاز آدمی رغبتی برای انجام یک کار ندارد در حالی که آن نیاز بسیار هم جدی است پس در این مواقع باید بر تنبلی غلبه کرد و برای خود ایجاد انگیزه کرد.

فلسفه زندگی مشترک جدا شدن از خانواده و ساختن کلبه‌ای 2 نفره نیست رسیدن به استقلال و اتکا به خود هم نمی‌تواند همه فلسفه زندگی مشترک باشد، رسیدن به موفقیت هم فقط بخشی از مسیر زندگی زناشویی است، اما باور کنید خیلی از ما این چیزها را با هم قاطی کرده‌ایم

زمانی که فهمیدیم به موفقیت نیاز داریم و انگیزه لازم برای آن را هم در خود ایجاد کردیم آن‌وقت کار اصلی‌مان شروع می‌شود: پرهیز از تاخیر. پس نباید دست‌دست کرد، نباید کار امروز را به فردا انداخت، باید باور کرد امروز همان فردای دیروز است و اگر کارمان را به فردا موکول کنیم آن فردا هیچ وقت از راه نمی‌رسید. وقتی هر کاری را درست طبق برنامه انجام دهیم و اجازه وقت‌کشی به خود ندهیم معلوم است این را هم می‌دانیم که باید در اجرای برنامه‌ها آدم منظمی باشیم یعنی آن‌طور نشود که یک روز با حرارت بتازیم و روز دیگر از نفس بیفتیم و کم بیاوریم. کسی که منظم و دقیق است حتما این را هم می‌داند که از این شاخه به آن شاخه پریدن آفت موفقیت است برای همین می‌داند باید صبر و حوصله به خرج دهد و روی موضوعی خاص تمرکز کند.

باید باور کرد زندگی با برنامه به ما جهت می‌دهد، باید ایمان داشت اگر زندگی برنامه داشته باشد کنترلش نیز دست خودمان است، باید به این باور رسید که زندگی برنامه‌ریزی شده به ما قدرت می‌دهد نوعی قدرت عجیب که به ما یاد می‌دهد چطور آن‌گونه که دوست داریم زندگی کنیم و از دیگران نیز بی‌نیاز باشیم.

کوتاه‌ترین شاهراه‌ها

بعضی وقت‌ها یک جمله زندگی آدم را دگرگون می‌کند، بعضی وقت دیدن یک صحنه فکر آدم را عوض می‌کند و گاهی وقت‌ها آشنا شدن با بعضی‌ها زندگی آدم را به مسیر دیگری می‌اندازد. حالا اگر کسی که عزم موفقیت کرده مهمان چند جمله کوتاه شود حتما به دردش خواهد خورد جمله‌هایی که اگر چه کوتاهند، اما شنونده را به شاهراه زندگی می‌برند: کوتاه‌ترین راه برای جلوگیری از شکست احتمالی مشورت کردن با کسانی است که قبلا آن راه را رفته‌اند، کوتاه‌ترین راه برای به آرزوها واقع بین بودن است، کوتاه‌ترین راه مبارزه با ترس روبه‌رو شدن با آن ترس است، کوتاه‌ترین راه غلبه بر مشکلات، ناچیز شمردن آنها است، کوتاه‌ترین راه برای رسیدن به قدرت واقعی تقویت هر چه بیشتر منطق است.

موفق مثل همسران همدل

فلسفه زندگی مشترک جدا شدن از خانواده و ساختن کلبه‌ای 2 نفره نیست، رسیدن به استقلال و اتکا به خود هم نمی‌تواند همه فلسفه زندگی مشترک باشد، رسیدن به موفقیت هم فقط بخشی از مسیر زندگی زناشویی است، اما باور کنید خیلی از ما این چیزها را با هم قاطی کرده‌ایم. ما با مرد و زن مورد نظرمان ازدواج می‌کنیم که سر و سامان بگیریم؟ با هم زیر یک سقف می‌رویم که فرزند داشته باشیم و دلمان خوش باشد که چراغ خانه‌مان روشن می‌ماند؟ صبح تا شب کار می‌کنیم تا به خود بقبولانیم آدم‌های پر کار و جدی‌ای هستیم؟ وقت سر خاراندن برای خود باقی نمی‌گذاریم که ثابت کنیم برای تامین اقتصاد خانواده از هیچ کوششی دریغ نمی‌کنیم؟ برای با هم بودن وقت نمی‌گذاریم که مثلا بگوییم برای رفاه خانواده از خودمان گذشته‌ایم؟

اگر این‌گونه هستیم باید به افکارمان سر و سامان بدهیم چون این‌گونه به زندگی نگاه کردن مانع جدی رسیدن به موفقیت واقعی است حتی اگر به ظاهر موفقیتی نیز به دست آمده باشد.

اگر می‌خواهیم زوج موفقی باشیم و همه خانواده‌مان را خانواده‌ای موفق بدانند باید منظم باشیم، نباید مرتب از همه چیز انتقاد کنیم، باید مودب و صبور باشیم و بتوانیم نقش الگو را برای دیگران بازی کنیم اما هیچ‌کدام از این چیزها اگر با همدلی همراه نشود روح آدمی را ارضا نمی‌کند چون حس انجام کار مشترک با همسری که دوستش داری و آرمان‌های او همان آرمان‌های توست با هیچ لذتی در دنیا قابل مقایسه نیست.

حتما برای همین است که می‌گویند همدلی از همزبانی بهتر است، خانواده خوشبخت وجوه اشتراکش آنقدر زیاد است که در نهایت به مرحله همدلی می‌رسد جایی که دل‌هایشان یکی می‌شود و دیگر با زبانی نرم، اما با دلی نامطمئن همدیگر را فریب نمی‌دهند، چنین خانواده‌ای حتی در سخت‌ترین شرایط یعنی درست در زمانی که به قول دیگران وقت سرخاراندن باقی نمی‌ماند برای هم وقت می‌گذارند، با هم کتاب می‌خوانند، با هم برنامه می‌ریزند و به حرف‌های همدیگر گوش می‌دهند.

همدلی آن‌گونه که روان شناسان تعریف می‌کنند یعنی به احساس کسی وارد شدن و همان چیزی را احساس کردن که او احساس می‌کند یعنی همان وحدت در عین کثرت و همان 2 روح در یک بدن. تیچیز معتقد است همدلی داشتن نخستین ویژگی یک خانواده است یعنی خصوصیتی که سبب می‌شود یک فرد بتواند مسائل همسر و فرزندان را حتی زمانی که در آن شرایط قرار ندارد، درک کند و برای نظرات و احساسات آنها ارزش قائل شود.

وقتی اعضای یک خانواده همدل شدند آن‌وقت موفقیت اتفاق قریب‌الوقوعی است که برای آنها روی خواهد داد آدم‌هایی که می‌دانند اگر بخواهند این همدلی در بینشان تداوم داشته باشد باید بکوشند آدم‌هایی دوست‌داشتنی باشند، اعضای خانواده‌شان را دوست داشته باشند، برای گوش‌دادن به حرف‌های آنها شنونده‌ای فعال باشند، احترام به همدیگر را فراموش نکنند و بالاخره روابطی به دور از پرخاشگری را در خانه حاکم کنند.

زمانی که ما یاد می‌گیریم در خانه همان احساسی را داشته باشیم که اعضا دیگر خانواده دارند، زمانی که یکی‌شدن با آنها را از قالب حرف درمی‌آوریم و دلمان را با آنها یکی می‌کنیم، زمانی که مشکلات آنها ناراحتمان می‌کند و با خوشحالی‌های آنها خوشحال می‌شویم آن‌وقت زمانی است که باید مطمئن شویم این حس مثبت ما را از تنهایی نجات می‌دهد و با هدیه کردن آرامش به ما موجب تقویت اعتماد به نفسمان نیز می‌شود.

وقتی به این درجه از احساس رسیدیم یعنی با اعضای خانواده‌مان همدل شده‌ایم و تبدیل به آدم‌هایی شده‌ایم که نه پول و نه اجبار و نه هیچ چیز دیگر به غیر از عشق و محبت ما را به هم پیوند داده، پیوندی ناگسستنی که می‌شود با استناد به آن ادعا کرد در این دنیای بی‌در و پیکر آدم‌های خوشبختی هستیم.

حمید بروغنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها