حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
پای حرفهایش که مینشستیم. ما بودیم و قاچی هندوانه در دست و ذهنی که پرواز کرده بود تا دورها و شب روی پشتبام، تمام رویاهامان را قبل از خواب با ریحانه و لیلا مرور میکردیم تا یادمان نرود.حالا که بزرگ شدهام و هندوانهام را خریدهام. فکر که میکنم آنقدرها هم که مادرجان میگفته انتخاب هندوانه شانسی نیست. البته زمان آنها که غالبا دختر و پسر همدیگر را تا زمان عقد نمیدیدهاند اوضاع فرق میکرده اما الان، به گمانم این قیاس قیاس درستی نباشد.
وقتی تو خوب خودت را شناخته باشی، وقتی پایت روی زمین باشد نه میان قلعه رویاهایت، وقتی مرز بین جدی و شوخی، وظیفه و لطف، متعهد بودن و بیقیدی و دهها چیز دیگر را بدانی که میدانم که غالبا نمیدانی و نمیدانم که کمتر یادمان دادهاند و بیشتر دنبالش نرفتیم.
وقتی یاد بگیری که زندگی یاد گرفتن است حتی در پیری، وقتی بخواهی که به هرقیمتی هرچیزی را نخواهی، وقتی تلاش کنی خودت هم همانی شوی که از طرف مقابلت میخواهی باشد. آنوقت است که هندوانهات شانسی از آب در نمیآید فوت و فن یاد گرفتهای حالا، میدانی که هندوانهات بهتر است کجایی باشد و چطور ضربه بزنیاش که صدای رسیده بودنش را بشنوی و چه زمانی بخریش که از خوردنش کیف کنی.
طیبه پرتوی راد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....