لرزشی که از سرما به او دست داد، باعث شد خودش را جمع کند، سرش پایین خیره به چمدانش ماند یاد محتویات داخل آن افتاد، کتاب کادوپیچ شدهای را که ستاره سفارش داده با وسواس تمام در گوشهای از آن جاسازی کرده بود تا بین راه آسیبی نبیند. یک ساعت گذشت با خوشحالی در حالی که لبخندی بر لب داشت دستش را به سمت وسایلش دراز کرد و آنها را برداشت، قدمهایش را تندتر کرد بعد از چند دقیقه معطلی در ایستگاه بازرسی سوار اتوبوس به سمت هواپیما رفت، بلیت را به مهماندار نشان داد و با راهنمایی او سرجایش نشست. کمربندش را محکم بست.
شکلاتی را که در دست داشت در دهان گذشت. اولین باری نبود که با این هواپیما سفر میکرد. با هواپیما کمکم اوج گرفت و به آسمان رفت. بیرون را نمیشد دید. مه غلیظ خودش را به پنجرههای هواپیما میکوبید تا شاید راهی برای داخل شدن پیدا کند و با صدای در گلو خفه شدهاش فریاد کند بنشین، صبر کن، برگرد. ولی دور از غوغای بیرون، داخل هواپیما ساکت بود.
همه بیصدا نشسته بودند شاید در دل با خانوادههایشان آرزوهای شیرینی را زمزمه میکردند. کسی ندانست و نمیداند که چه شد. ناگهان صدای مهیبی همه را متحیر کرد، در یک لحظه همه چیز دگرگون شد هواپیما به سمت پایین می رفت، سکوت داخل هواپیما به فریاد تبدیل شد نه شاید هیچ کس فرصت فریاد کشیدن پیدا نکرد، صداها در گلو خشکید آتش، سرما، خون، چشمان نیمهبازش آرام روی هم قرار گرفت، آخرین نفسها را به سختی میکشید، با دستش مشتی برف را فشرد، یادش آمد زمستان گذشته با تنها دخترش «ستاره» آدمبرفی زیبایی درست کرده بود. دخترک نمیدانست که پدر دیگر نخواهد توانست در ساختن آدمبرفی به او کمک کند. آن دورها گوشه کتاب نیمسوختهای به چشم میخورد که هرگز به دست صاحبش نرسید، مردی در تاریکی رفت، در حالی که هنوز برفی مشت کرده در دست داشت.
فریده اسماعیلی