فجر انقلاب

دستخط بدی که ناجی شد

نقش طلاب و علمای ارشد مدرسه حقانی در پیروزی انقلاب اسلامی بارها مورد تاکید انقلابیون قرار گرفته است؛ اما این بار حجت‌الاسلام «مرتضی آقاتهرانی» که دانش‌آموخته این مدرسه است، پنجره‌ای دیگر از تلاش‌های روحانیت فعال در این مدرسه را می‌گشاید.
کد خبر: ۳۸۴۵۸۸

هنوز 2 هفته به پیروزی انقلاب اسلامی زمان باقی بود، آن روزها مصادف با محرم بود، در آن زمان بنده طلبه مدرسه حقانی قم بودم و می‌بایست اعلامیه‌ها و عکس‌های امام را به شهرهای مختلف انتقال می‌دادیم. همراه 14 نفر از طلبه‌های مدرسه حقانی از جمله شهید یزدانی‌پور، شهید شهاب، شهید میثمی و برخی دوستان دیگر بلیتی گرفته و از قم به سمت اصفهان حرکت کردیم.در راه میمه ماموران راه، مینی‌بوس ما را متوقف کردند و از ما بلیت خواستند و به دلیل آن که اعلامیه‌ها و عکس‌های امام همراهمان بود همهمه‌ای در میان بچه‌ها ایجاد شد، توانستیم ساک‌ها را به دست مردمی که در مینی‌بوس بودند بدهیم ولی یکی از ساک‌ها توسط ماموران پایین آورده شد و آن ساکی بود که بخشی از عکس‌های امام و اعلامیه‌های ایشان در آن قرار داشت.

از خوش‌شانسی ما و لطفی که خداوند به ما داشت، این ساک مربوط به یکی از طلبه‌ها بود که لابه‌لای اعلامیه‌ها را پر کاغذ کرده بود، دست خط دوست ما بسیار بد بود و مامور هر چه تلاش کرد نتوانست آن را بخواند. پرسید اینها چیست؟ دوستم گفت: مشق‌هایم است! مامور اعلامیه‌ها را به سمتمان پرت کرد و ناسزاگویان گفت این چه وضع درس خوندنه.

به میمه که رسیدیم این محل دارای پاسگاه بود. با بچه‌ها استخاره گرفتیم که چه کسی در اینجا مسوولیت‌ها را بر عهده گیرد که قرعه به نام من افتاد. روزی یکی از سربازان پاسگاه نزد من آمد و گفت می‌خواهند شما را دستگیر کنند اگر به پاسگاه بروید دیگر نمی‌گذارند که برگردید، مراقب باشید.

همراه آقا سیدحسن و سیدعباس که دو روحانی سرشناس آن بخش بودند به محلی رفتیم، یک ماشین جیب آمد که یک راننده و دو نفر مسلح در آن بودند؛ گفتند که شما باید 10 دقیقه با ما بیایید؛ سیدحسن و سیدعباس گفتند که حاج آقا خسته هستند اگر شما ایشان را هم اکنون ببرید مردم می‌فهمند و برایتان مشکل ایجاد می‌کنند؛ مامورها گفتند پس چه کنیم. این دو روحانی از مامورها خواستند که تا شب صبر کنند تا من پس از سخنرانی به پاسگاه بروم.مامورها موافقت کردند و دست‌نوشته‌ای از ما گرفتند که من بعد از سخنرانی به پاسگاه بروم.با توجه به این که آن شب، شب آخری بود که در آن محل بودم تصمیم گرفتم به مانند شب عاشورا سخن بگویم، از قبل با آقایی به نام میرخان جان که از اهالی آن جا بود و یک چشم نداشت هماهنگ شد که بساط فرار ما را مهیا کند.پس از سخنرانی با وانتی به سمت یک روستای دیگر رفتیم، بعدها شنیدم که اهالی آن منطقه بعد از سخنرانی من، راهپیمایی برپا کرده‌اند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها