از دوره معاونت سینمایی در سال 1375 او را میشناختم و بعدها در زمان حضور در معاونت استانهای سازمان صداوسیما، چند باری به اقتضای شغل روزنامهنگاری و حوزه فعالیتم در روزنامه جامجم، با هم حضوری و تلفنی صحبت کرده بودیم.
یکی از ویژگیهای این حرفه سر و کار داشتن با بازیگرها، کارگردانها، تهیهکنندگان و مسوولان مختلف است، اما سالهاست با خودم عهد کردهام اگر این افراد را در موقعیتهای غیرکاری دیدم، خلوت و تنهایی آنها را برهمنزنم.
به همین دلیل بارها پیش آمده که فاصله من با این چهرهها تنها چند صندلی یک هواپیما، چند میز یک رستوران و حتی دیوارهای هتلی بوده و هیچ سلام و علیکی هم بین ما اتفاق نیفتاده است، اما دیدن آقای ضرغامی در آن لحظه آنقدر غافلگیرکننده بود که قول و قرارم را شکستم تا برای این کنجکاوی بزرگ که «رئیس صدا و سیما در آن ساعت شب و در آن میدان شلوغ شهر چه میکند؟» پاسخی پیدا کنم. پاسخ هم خیلی زود به دست آمد: «اینجا یه نانوایی فانتزی هست که گاهی برای خونه از اونجا نون میگیرم. الانم دارم میرم خونه.»
بعد از این جمله دو شیرمال داخل نایلون را به من و فرد دیگری که او را شناخته بود تعارف کرد. به تلفن یکی از مسوولان کشور هم که میخواست مصاحبهاش پخش نشود پاسخ داد و کارش را هماهنگ کرد و تازه نوبت به حرفهای ما رسید.
شنیده و دیده بودم که در امور مختلفی شخصا ورود پیدامیکند و بر جزئیات زیادی شخصا نظارت دارد، اما وقتی بهعنوان مدیر روابط عمومی سریال «مختارنامه» چند بحث مهم و کلیدی را مطرح و نظرش را جویا شدم، متوجه شدم به اندازه کارگردان و تهیهکننده سریال بر مباحث محتوایی، فنی، دینی و هنری سریال اشراف و پیشنهادهای خوبی برای این بخش از کار دارد.
2 ماه پیش هم نامهای برایش نوشته بودم و در خصوص موضوع مهمی نظرش را جویا شده بودم. نامه را خوانده و در خصوص بخشبخش آن حضور ذهن داشت و بدون تامل و فکر کردن، برایم نظرش را بیان کرد.
حرفهای زیادی داشتم که احتمالا فقط ضرغامی میتوانست شنونده خوب و قابل اطمینانی برای آن باشد، اما نمیخواستم بیش از این وقت خصوصی فردی را بگیرم که خانوادهاش منتظر شیرمالهای خوشمزه و تازه او بودند.
رضا استادی / گروه فرهنگ و هنر