یادمان نرود

جاده یکطرفه عشق

کد خبر: ۳۸۳۳۹۵

چند روز پیش یکی از دوستان می‌گفت: 2 روز است در محل کارم فقط قدم می‌زنم، نمی‌توانم فکرم را متمرکز کنم، خواستم مرخصی بگیرم، اما با خودم اندیشیدم بهتر است همین جا باشم، مرخصی بگیرم که کجا بروم؟

او به راستی احساس می‌کرد دنیا برایش تنگ شده و جایی در این شهر ندارد!

نمی‌دانم چرا بعضی اوقات این گونه می‌شود اما شنیدن این حرف‌ها مرا به یاد داستانی انداخت که دوستی برایم ایمیل کرده بود.شاید شنیدنش برای شما هم خالی از لطف نباشد.

«صبح زود بود؛ پیرمرد از خانه بیرون زد. چند کارگر در پیاده‌رو کار می‌کردند. پیرمرد به ناچار به خیابان رفت و راهش را ادامه داد، در میانه راه بود که ناگهان ماشینی از پشت با او برخورد کرد. پیرمرد روی زمین غلتید. مردم دورش جمع شدند؛ هر کس چیزی می‌گفت تا بالاخره چند نفری او را به بیمارستان رساندند.

پس از معاینه و پانسمان زخم‌هایش، پرستاران او را به اتاق رادیولوژی بردند تا از استخوان‌هایش عکسبرداری شود. عکس‌العمل پیرمرد برایشان عجیب بود؛ آخر او یکباره از جا بلند شد و لنگ‌لنگان به سمت در رفت و به پرستاری که تلاش می‌کرد مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستار تلاش کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشد. بنابراین دلیل عجله پیرمرد را پرسید.

پیرمرد که هنوز درد در تنش می‌پیچید و آزارش می‌داد، گفت: همسرم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. امروز هم نمی‌خواهم دیر کنم!

پرستار سری تکان داد و با لبخندی بر لب گفت: پس موضوع این است، اما اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می‌دهیم که امروز شما کمی دیرتر می‌رسید.

پیرمرد پاسخ داد: متاسفم! نمی‌توانید این کار را انجام دهید. و چون تعجب پرستار را دید، سخنش را اینگونه ادامه داد: آخر او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه سخنان شما نخواهد شد، او حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با شنیدن این حرف، بر تعجبش افزوده شد و پرسید: اگر چنین است، پس چرا هر روز صبح برای خوردن صبحانه پیش او می‌روید؟ شما که می‌گویید، او شما را نمی‌شناسد.

پیرمرد با لبخندی بر لب و چهره‌ای گشاده و صدایی آرام گفت: درست است، او مرا نمی‌شناسد، اما من که می‌دانم او کیست.»

***

نمی‌دانم؛ شاید باز هم عده‌ای بگویند: این حرف‌ها مال قصه‌هاست. اینها فقط تو کتاب‌ها و روی کاغذاس. اینها تو زندگی واقعی جایی ندارن.

شاید، شاید آنها درست بگویند، اما خوب است بدانیم قصه‌ها مال ما آدم‌ها هستند.

برای دانستن و آموختن ما.

فقط خدا کند یادمان نرود که ما انسانیم.

خدا کند یادمان نرود برای چه کنار هم قرار گرفته‌ایم؛ اصلا در کنار هم قرار گرفته‌ایم؟ یا قرارمان را از دست داده‌ایم؟

خوب است یادمان نرود که ما آدم‌ها می‌توانیم و باید از کنار بدی‌ها به راحتی بگذریم، خوبی‌ها را به خاطر بسپاریم و زندگی را جور دیگری ببینیم.

علی مهربان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها