مهمانی خونین- این ماجرا: (قسمت دوم)

دستبرد 500 میلیون تومانی

قتل جوانی به نام علی، سرگرد شهاب و دستیارش ستوان ظهوری را با معمایی تازه مواجه کرده است. مقتول در یک شرکت واردات رایانه به عنوان مستخدم کار می‌کرد و تنها کسی را که در تهران می‌شناخت یکی از مهندسان همین شرکت به نام هانی بود.
کد خبر: ۳۸۲۴۹۱

هانی که همسایه خانواده علی در رامهرمز بود به واسطه دوستی‌اش با مقتول و همچنین به عنوان تنها فردی که نشانی خانه مجردی علی را داشت مورد ظن قرار می‌گیرد و یکی از همسایه‌های مقتول تایید می‌کند او را روز قتل جلوی ساختمان دیده و حتی با هم مشاجره کرده‌اند اما این اتفاق ساعت 7 بعدازظهر رخ داده در حالی که قتل3 ساعت پس از خروج هانی از خانه علی به وقوع پیوسته است. کارآگاه و ستوان همراه هانی به خانه او می‌روند و می‌بینند آنجا هم مثل خانه علی به هم ریخته است البته کارآگاه عقیده دارد هر دو آشفتگی صحنه‌سازی است. قاتل آپارتمان علی را به طرز اغراق‌آمیزی دگرگون کرده و وسایل خانه هانی خیلی با دقت و منظم جابه‌جا شده است. هانی که می‌داند در مظان اتهام قرار دارد اکنون می‌خواهد حقیقتی را فاش کند.

هانی سرش را میان دو دست گرفته بود و این‌طور وانمود می‌کرد که میان گفتن و سکوت هنوز مردد است و نمی‌داند کدام گزینه را انتخاب کند.

رازی که او در سینه داشت همان‌قدر که می‌توانست برای هانی گران تمام شود احتمال داشت نجات‌بخش او هم باشد. بالاخره به حرف آمد: من مسوول تایید سفارش‌های شرکت هستم چند وقت قبل با یک شرکت در دبی وارد معامله شدیم. قیمت‌هایشان مناسب بود و می‌توانست سود خوبی برای شرکت داشته باشد.

خرید هم انجام شد اما بعد از مدتی فهمیدم منصوری، مدیرعامل‌مان سندسازی کرده و قیمت‌های خرید را خیلی بالاتر به هیات مدیره اعلام کرده است. می‌خواستم هر طور شده از قضیه سر در بیاورم. یک روز تا آخر وقت ماندم و اسناد حسابداری را زیر و رو کردم و توانستم سندهای قلابی را پیدا کنم.از هر 3 برگش کپی گرفتم و پیش خودم نگه داشتم، اما نمی‌دانم منصوری چه طور از ماجرا بو برد.

روزی که علی را کشتند من وقتی به خانه برگشتم دیدم اینجا را زیر و رو کرده‌اند. برای همین سندها را پیش علی بردم. فکر می‌کنم کسی مرا تعقیب کرده و علی را هم برای سرقت کپی سندها کشته.

ماجرایی که هانی تعریف می‌کرد چفت و بست درست و حسابی نداشت و پر از اشکال و ایراد بود، اما کارآگاه به روی خودش نیاورد تا ببیند چه پیش می‌آید. او باید قبل از هر چیز بار دیگر به شرکت می‌رفت و سندهایی را که مهندس مدعی بود در حسابداری است پیدا می‌کرد.

این بار هم 3 نفری به آنجا رفتند. منصوری هنوز سر کار بود و این دفعه هم برخورد سرد و خشکی داشت. او وقتی خواسته سرگرد شهاب را شنید اول مخالفت کرد: خودتان که بهتر می‌دانید این کارها حکم قضایی می‌خواهد.

زبان سرگرد کوتاه بود. او باید خیلی فوری حکم را می‌گرفت برای همین ستوان را به کناری کشید و گفت خودش در شرکت منتظر می‌ماند تا او سراغ بازپرس برود و مجوز بازرسی را بگیرد. ظهوری هنوز از شرکت بیرون نرفته بود که نظر منصوری تغییر کرد:به هر حال من ریگی به کفش ندارم و می‌توانم به شما اجازه بدهم سندها را بررسی کنید اما نمی‌توانید چیزی را با خودتان ببرید حتی یک تکه کاغذ.

معامله خوبی بود. کارآگاه قبول کرد و همراه هانی شروع به جستجو کرد. مهندس خوب می‌دانست بازی بدی را شروع کرده است. او و منصوری حالا مثل دو دشمن دیرینه بودند که به یک دوئل پا گذاشته و چاره‌ای نداشتند جز این‌که تا آخر خط بروند، البته شهاب عقیده داشت هر دو نفرشان چیزی را پنهان می‌کنند. هم داستانی که هانی سرهم کرده بود منطقی به نظر نمی‌رسید و هم رفتار منصوری مرموز می‌نمود.

2 ساعت جستجو بالاخره به پایان رسید و هیچ اثری از آن سندها پیدا نشد. هانی از نگاه کارآگاه فهمید بازی را باخته و بار دیگر در مظان اتهام قرار گرفته است. او حالتی ملتمسانه به خودش گرفته بود طوری که انگار می‌خواست بگویدحرفم را باور کنید. سندها همین‌جا بود. من خودم آنها را دیدم.

ستوان به مهندس دستبند زد و او را در یک اتاق حبس کرد تا همراه رئیس‌اش بار دیگر از مدیرعامل شرکت بازجویی کنند. کارآگاه داستانی را که هانی تعریف کرده بود بازگو کرد.

منصوری لبخندی بی‌روح زد و جواب داد: من اینجا به اندازه کافی پول در می‌آورم و دیگر نیازی به اختلاس و کلاهبرداری ندارم.

ستوان خواست بگوید: خیلی از تو ثروتمندترها به خاطر حرص و طمع، قتل و جنایت انجام داده‌اند ولی حرفش را قورت داد و منتظر ماند سرگرد سوال بعدی را بپرسد: به هر حال شما از آن شرکت اماراتی خرید کرده‌اید ولی هیچ سندی در این باره در بایگانی‌تان نیست.

جواب ساده بود: ما از سندها فقط وقتی پرینت می‌گیریم که می‌خواهیم به هیات مدیره ارائه بدهیم. این کار هر 3 ماه یک بار انجام می‌شود اگر زودتر می‌گفتید توضیح می‌دادم که سندها در کامپیوتر ذخیره شده است.

کارآگاه بد ندید به منصوری زحمت بدهد و نگاهی به اسناد خرید بیندازد. آنها هیچ ایرادی نداشتند و همه چیز طبیعی به نظر می‌رسید منصوری تقریبا بازی را برده و حالا نوبت او بود که برگش را رو کند و علیه هانی حرف بزند: 500 میلیون تومان از حسابم دزدیده شده 2 روز قبل از قتل همین آبدارچی خودمان. هیچ بعید نیست کار هانی باشد.

منصوری دسته چک‌اش را نشان داد. یک برگ از آن به گفته او سرقت شده بود همه ته برگ‌های دیگر توضیح داشت اما برگه آخر نه: یکی امضای من را جعل کرده و دلی از عزا در آورده.

اما اگر این حرف حقیقت داشت چرا منصوری زودتر موضوع را به پلیس خبر نداده بود. مدیرعامل برای این شبهه هم جواب داشت: من از موضوع خبر نداشتم امروز صبح موعد یکی از چک‌هایم بود از بانک تلفن زدند و گفتند موجودی ندارم در حالی که حسابم پر بود.

شکی نداشتم. پرس و جو که کردم ماجرای چکی را که قبل از قتل علی نقد شده بود فهمیدم. می‌خواستم فردا صبح برای شکایت بروم.

قطعا سرقت توسط یکی از کارکنان شرکت انجام شده بود و حتی احتمال داشت خود علی دزدی را انجام داده باشد چون او آبدارچی بود و می‌توانست بدون این‌که کسی شک کند به همه اتاق‌ها سرک بکشد. هانی هم از کارمندان مورد وثوق بود و می‌توانست به اتاق مدیرعامل دسترسی داشته باشد.

کارآگاه از منصوری خواست تا اطلاع ثانوی از تهران بیرون نرود. بعد هم همراه دستیارش و هانی از شرکت بیرون رفت. او جلوی در مسیرش را از ظهوری جدا کرد. ستوان باید متهم را به بازداشتگاه تحویل می‌داد و شهاب می‌خواست زودتر به خانه برود.

صبح روز بعد دو همکار به بانکی رفتند که منصوری در آنجا حساب داشت. آنها ماجرای چک 500 میلیونی را پیگیری کردند. حق با مدیرعامل بود و کسی چنین چکی را نقد کرده بود. شهاب فیلم‌ دوربین‌های مداربسته آن روز را می‌خواست و باید کمی معطل می‌ماند.

ستوان هم به یکی از کارمندان کمک کرد تا چک پاس شده را پیدا کند. باید بچه‌های خط‌شناسی درباره امضای روی چک نظر می‌دادند.

ساعت 2 بعدازظهر بود که کارآگاه و ظهوری به اداره برگشتند و مشغول تماشای فیلم‌ها شدند و در کمال تعجب دیدند کسی که چک را نقد کرده خود علی است. همه چیز گره خورده بود. وقایعی که دیروز و امروز رخ داده بود مثل فیلم از مقابل چشمان کارآگاه عبور می‌کرد و او نمی‌توانست هیچ سرنخی از لابه‌لای این صحنه‌ها بیرون بکشد.

اگر علی دزد بود،پول‌های مسروقه الان کجا بود؟ شاید قاتل برای پیدا کردن همان تراول چک‌ها کل خانه را به هم ریخته. پس عامل جنایت کسی بود که می‌دانست علی چه کار کرده است.این راه کارآگاه را فقط به یک اسم می‌رساند: هانی.

اما خانه هانی چرا به هم ریخته بود؟شاید خودش این کار را کرده تا بتواند با آن داستان ساختگی‌اش تحقیقات را منحرف کند برای همین هم وسایل آنقدر منظم جابه‌جا شده و همه چیز سالم بود.این فرضیه ایراداتی داشت اما اگر کمی روی آن کار می‌شد شاید حقیقت از دلش بیرون می‌آمد. کارآگاه ستوان را صدا زد و به او دستور داد هانی را به اتاق بازجویی ببرد. به عقیده شهاب امروز خیلی از حقایق روشن می‌شد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها