سینا در مورد زندگیاش میگوید: مادرم از پدرم جدا شده است. آنها چندین بار از هم جداشدند و دوباره ازدواج کردند. همیشه در حال دعوا و درگیری بودند.
پدرم میگفت مادرم را دوست ندارد و به خاطر ما او را تحمل میکند. مادرم هم همین حرف را میزد. ما این میان گوشت قربانی بودیم که اینور و آنور پرتمان میکردند. خواهرم که از من کوچکتر است تحمل میکرد اما من هیچکدام از انها را دوست نداشتم. از اینکه همیشه ما را تحقیر میکردند متنفر بودم.
مادرم هر چند ماه یکبار قهر میکرد و میرفت. ما که خیلی بچه بودیم در خانه میماندیم و غذایی برای خوردن نداشتیم گاهی اوقات زن همسایه برایمان ناهار درست میکرد تا بعد از ظهر پدر بیاید و ما دوباره کسی را در خانه داشته باشیم.
پدرم هم همیشه عصبانی و خسته بود تحمل ما را نداشت هرشب تخم مرغ به خوردمان میداد و بعد هم میگفت خیلی زود باید بخوابید.
از همان ابتدای بچگی با مشکل روبهرو بودیم حس بد مزاحم بودن من را آزار میداد. هیچوقت نمیتوانستم بازی کنم و مثل بچههای دیگر بدون دغدغه به خانه بروم زمانی که مادرم بود به خاطر وسواسی که داشت ما را دعوا میکرد او هر روز بعد از مدرسه ما را به حمام میفرستاد تا خودمان را بشوییم همه لباسهایمان را میشست و بعد اجازه میداد تا غذا بخوریم.
بودن مادر یک مشکل بود و نبودش یک مشکل. یک سال پیش بود که پدرم و مادرم برای همیشه از هم جدا شدند.
پدر میگفت تو و خواهرت بزرگ شدید و دیگر لازم نیست که کسی بالای سرتان باشد. خودتان میتوانید از پس کارهایتان برآیید. من اما همیشه دلم برای مادرم تنگ میشد و نمیدانستم که باید چه کنم. گاهی به دیدنش میرفتم اما این دیدارها نمیتوانست دل تنگیهای من را برطرف کند از طرفی هر بار که به دیدنش میرفتم ناراحت میشدم و با هم دعوا میکردیم.
نمیدانستم باید با این همه درگیری که در درونم بود چه کنم. همیشه ناراحت و خشمگین بودم کسی را نداشتم تا در مورد مشکلاتم با اوحرف بزنم و کسی نبود که به من رسیدگی کند.
درگیریهای اولیه من با خواهرم بود اول با او دعوا میکردم. هر روز سر یک مساله. پدرم که به خانه میآمد طرف خواهرم را میگرفت. خیلی تنها بودم.
کم کم با چند نفر از بچه محلهایم دوست شدم سرگرمی هر روز ما این بود که برای دیگران مزاحمت ایجاد کنیم. یکی از دوستانم خیلی دعوایی بود او دعوا به راه میانداخت و بعد ما گروهی به سر طرف میریختیم و او را میزدیم.
این کار برای من خیلی لذت داشت. سرگرم میشدم. کم کم این کار شد شغل ما. هر روز با بچهها بیرون میرفتیم و درگیری به راه میانداختیم.
البته چندین بار اهالی محل به پدرم در این باره اعتراض کردند پدرم زیاد پیگیر نبود تا اینکه یکبار من را به اتهام درگیری بازداشت کردند آن شب پدرم خیلی عصبانی شد اما عصبانیت فقط برای همان شب بود.
تفریح ما این بود که بچههای کوچکتر از خودمان را بزنیم.
او در مورد روز حادثه میگوید: سراغ سعید و دوستانش رفتیم آنها هم گروه رقیب ما بودند آن روز با هم قرار گذاشتیم و دعوا کردیم تا جایی که میشد همدیگر را زدیم من با چوب میزدم و چند ضربه به سعید زدم که باعث شکستگی دست و پایش شد. من فکر میکردم مثل دفعات قبل به کلانتری میروم و بعد آزاد میشوم اما این بار بازداشت شدم.
من در این مدت منتظر بودم که مادرم به دیدنم بیاید اما هنوز نیامده است. حالا دیگر برایم مهم نیست کی آزاد میشوم دلم میخواهد بدانم چرا مادرم سراغی از من نگرفت.
علیرضا رحیمینژاد