حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
من و خواهر کوچکترم، استفانی مثل دو پرنسس بزرگ شدیم و هر آنچه که هر دختربچهای آرزویش را داشت در اختیار داشتیم. پدرم پروفسور فیزیک هستهای بود و در دانشگاهی در ولز، محل اقامتمان تدریس میکرد و درآمدی که داشت بخوبی کفاف زندگیمان را میداد. از نوجوانی آرزو داشتم به کشوری بزرگ نقل مکان کنم و چیزهای بیشتری از دنیا ببینم. همواره با خودم فکر میکردم در شهر کوچکی که زندگی میکردیم، زندگی جریان ندارد و همه اتفاقات مهم در مناطق دیگری از دنیا رخ میدهد که ما از آنها بیخبریم. هرچه خواهرم، استفانی سعی کرد به من بقبولاند که زندگی در کشوری که متعلق به خودمان است و در آن متولد شدهایم صدها بار آسانتر از مهاجرت به یک مملکت غریب است، زیر بار نرفتم و بالاخره بعد از گرفتن دیپلم، راهی میامی شدم؛ سفری که بیچارگیهای سالها عمرم را برایم به ارمغان آورد». «شیوان اورتن» 41 ساله زن انگلیسی الاصلی است که دادگاه مالزی به اتهام فروش موادمخدر او را به اعدام محکوم کرده است. این زن که همسری مالزیایی دارد، متهم است در طول 10 سال زندگی در این کشور همراه شوهرش اقدام به خرید و فروش موادمخدر میکرده و از این راه زندگیاش را میگذرانده است. اورتن که اقداماتش را به هیچ عنوان تکذیب نکرده، تنها مدعی است که تحت فشارهای شوهرش ـ که مردی بسیار خشن و بیرحم بوده ـ به هروئین معتاد شده و به فروش موادمخدر که جرمی بسیار سنگین در مالزی به شمار میرود، روآورده است. با رای دادگاه این زن که صاحب 2 پسر 14 و 16 ساله است به اعدام محکوم شده اما خانواده او که هنوز در انگلستان زندگی میکنند، سعی دارند هرطور شده او را از این حکم سنگین رهایی دهند. «وقتی به میامی مهاجرت کردم. انگار دنیای جدیدی پیشرویم گذاشته شده بود. از آن همه بزرگی و ابهت تعجب کرده بودم و احساس میکردم به آرزویی که همیشه داشتم رسیدهام. طبق همان برنامهای که داشتم، بلافاصله مشغول کار شدم و 6 ماه بعد هم با همسر اولم آشنا شدم؛ آشنایی که یک سال بعد به جدایی انجامید.» خانواده اورتن که میدانستند ازدواج زودهنگام دخترشان با یک مرد آمریکایی که چند سال از او بزرگتر بود به هیچ آیندهای نمیرسد بشدت با آن مخالفت میکردند اما او بدون اعتنا به آنچه والدینش به او گوشزد میکردند و برخلاف میل آنها، اقدام به برگزاری مراسم عروسیاش کرد. طبق آنچه که در پروندهاش درج است، او از همان زمان ارتباطش با خانواده بزرگ انگلیسیاش قطع شد و آنها را به خاطر شرکت نکردن در مراسم ازدواجش برای همیشه کنار گذاشت؛ کاری که شاید اگر آن را انجام نمیداد به تله دومی که تنها چند سال بعد برایش گذاشته شده بود، گرفتار نمیشد.
«وقتی خانوادهام در مراسم ازدواج اولم شرکت نکردند بشدت سرخورده شدم و نمیتوانستم آنها را ببخشم که باوجود ادعای دوست داشتن فرزندانشان در مراسم ازدواج دختر بزرگشان شرکت نکنند. بعد از این رفتار که بسیار ناراحتم کرده بود برای همیشه آنها را از زندگیام بیرون گذاشتم، غافل از این که تنها یک سال بعد از شوهر اولم جدا شدم و در تله مرد دیگری افتادم که صفات شیطانی داشت.» شیوان پس از طلاق از شوهر اولش بار دیگر روی پای خودش ایستاد و بدون آن که کوچکترین اعتراضی را به خانوادهاش منتقل کند باز هم به زندگی در آمریکا ادامه داد.
چند ماه بعد او با مرد مالزیایی به نام «عبدل هریس» آشنا شد که برای سفر به میامی رفته بود. آشنایی آنها خیلی زود به دوستی صمیمانه انجامید که جای خالی خانواده را برای اورتن پر میکرد. او باز هم بدون آن که به خانوادهاش اطلاع دهد در یک مراسم بسیار خصوصی با این مرد ازدواج کرد و چند سال بعد راهی مالزی شد. ظاهرا شوهرش باوعده اینکه صاحب یک مسافرخانه کوچک در مملکتش است، توانسته بود او را مجاب کند که آمریکا را ترک کرده و در مالزی زندگی کنند.
«وقتی برای بار دوم عروسی کردم، میخواستم هر طور شده زندگیام را نگه دارم. نمیخواستم باز هم به گوش والدینم برسد که شکست دوبارهای را متحمل شدهام. به نظرم میآمد عبدل مرد خوبی است که شخصیت مثبتی دارد که میتواند مرا خوشبخت کند. بلافاصله بعد از ازدوجمان من پسر اولم را باردار شدم و 2 سال بعد هم پسر دومم به دنیا آمد. بعد از تولد او بود که به توصیه شوهرم به مالزی نقل مکان کردیم. او با وجود چند سال ماندن در آمریکا مدعی بود نمیتواند بخوبی کار کند و مملکتش فرصتهای شغلی بیشتری دارد که به نفع ماست.
من هم به ناچار برای اینکه زندگی بهتری برای پسرهایمان بسازم به آنجا مهاجرت کردم؛ مهاجرتی که از روز اول برایم بدیمنی آورد.» عبدل هریس، صاحب مسافرخانه کوچکی بود که در ازای مبالغ بسیار کم به توریستهایی که قصد سفر ارزان قیمت داشتند، اتاق اجاره میداد اما واقعیت آن بود که پشت قضیه چیز دیگری پنهان بود. در تمام سالهای راهاندازی این محل، هریس با استفاده از دوستانش بهطور مخفیانه به قاچاق موادمخدر میپرداخت و تنها ظاهر این محل را به عنوان مسافرخانهای کوچک و دوستانه نگه داشته بود. با فعالیت شیوان در این محل به عنوان همسر رسمی هریس، او ناچار وارد قضایایی شد که به نفعش نبود. او خیلی زود فهمید که شوهرش پشت پرده در چه کارهای خلافی دست دارد و اعتراضهایش به جایی نمیرسید. تهدید همسرش مبنی بر این که در صورت هر اقدام اشتباهی او با استفاده از پارتیهایی که در دولت داشت، پسرانش را از او میگیرد و برای همیشه او را از مالزی بیرون میکند، باعث میشد که این زن تنها سکوت کند. چند ماه بعد بود که او هم به هروئین معتاد شد.
«زندگی در مالزی بیش از آنچه که تصورش را میکردم، سخت بود. محیطی بسیار متفاوت از جایی که من در آن بزرگ شده بودم و رفتارهای بسیار خشن شوهرم از من زنی افسرده ساخته بود. حتی جرات تماس با خانوادهام را هم نداشتم، چون نمیدانستم به چه رویی به آنان بگویم که سالها آنها را رها کردهام تا با مردی کلاهبردار و شیاد زندگی کنم. تنها سکوت میکردم تا به پسرانم آسیبی نرسد و آن طور که شوهرم ادعا میکرد آنان را از دست ندهم. چند ماه بعد با اصرارهای پیاپی شوهرم که خودش هم موادمخدر مصرف میکرد به هروئین اعتیاد پیدا کردم و این آخرین حربهای بود که شوهرم علیه من به کار گرفت. اعتیاد من سبب شد که بیش از پیش به او وابسته شوم و سکوت اختیار کنم. سالها از پی هم میگذشت و رفتارهای همسرم روز به روز وحشیانهتر میشد.
کار به جایی رسیده بود که مرا در خانه حبس میکرد و خودش از صبح تا نیمههای شب را در مسافرخانه کوچکش میگذراند که حتی نمیدانستم چطور آن را اداره میکند. 2 پسرم آنقدر از لحاظ روحی از من دور شده بودند که هفتهها حتی کلمهای با هم حرف نمیزدیم اما تنها دلخوش آن بودم که لااقل آنها را میبینم و پیش خودم هستند. بارها خواستم با خانوادهام تماس بگیرم و آنها را در جریان اوضاع وخیمی که داشتم، قرار دهم اما احساس شرم میکردم.
نمیدانستم با چه رویی به آنها بگویم در منجلاب عجیبی گرفتار شدهام که راه فراری از آن ندارم. چند سال اخیر باز با اجبار شوهرم صبحها را در مسافرخانهاش کار میکردم و اگر مشتری برای موادمخدر مراجعه میکرد به او جنس میفروختم. میدانستم در قوانین مالزی حتی کوچکترین موادمخدر جرم سنگینی است که اعدام دارد اما برایم مهم نبود.
میدانستم اعدام شدن از زندان ماندن در قفس شوهرم بهتر است. روزی که ماموران بالاخره سر از کار همسرم درآورده و ما را دستگیر کردند، تنها خواستم برای آخرین بار با خانوادهام و بخصوص خواهرم حرف بزنم. میدانم که آنها تلاش زیادی برای آزاد کردنم میکنند اما شاید بهتر باشد زنی بیاراده همچون من هر چه زودتر اعدام شود.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....