آرزو‌ی برباد رفته

آزار و اذیت از سوی والدین معتاد جزء جدا نشدنی از زندگی سعید 14 ساله است. او حالا به درگیری و دعوا با یکی از دوستانش و ضرب و جرح با چاقو متهم شده است.
کد خبر: ۳۷۹۶۳۳

این پسر نوجوان در مورد زندگی‌اش می‌گوید: از وقتی یادم می‌آید پدرم بیمار بود و مادرم در رختخواب از او نگهداری می‌کرد. پدرم به خاطر تصادفی که سال‌ها پیش کرد زمینگیر و علیل شد. هزینه زندگی ما را مادرم تامین می‌کرد و گاهی هم عموهایم کمک می‌کردند. آن‌طور که مادرم می‌گوید قبل از این‌که پدرم زمینگیر شود با موتور کار می‌کرد و زندگی ما این‌طور تامین می‌شد. مادرم می‌گفت پول زیادی نداشتیم اما به همان بخور و نمیر هم راضی بود و دوست داشت پدرم سالم باشد. اگر در فقر هم بودیم زیاد مهم نبود.مادرم بعد از مرگ پدرم در خانه‌های مردم کار می‌کرد. این اواخر در خانه پیرزن ثروتمندی کار پیدا کرده بود و به آنجا رفت و آمد داشت. مادرم صبح خیلی زود از خانه بیرون می‌رفت و شب دیر وقت می‌آمد.

همه کارهای پیرزن را انجام می‌داد، از تمیز کردن خانه و آشپزی گرفته تا خرید‌هایی که او لازم داشت. گاهی اوقات هم مادرم من را با خودش می‌برد و من هم در کارها کمکش می‌کردم. خواهرم سهیلا در خانه پیش پدر می‌ماند.

سعید در ادامه حرف‌هایش می‌گوید: دردهای بدن پدر به خاطر ماندن زیاد در رختخواب گاهی امان او را می‌برید و کسی نمی‌توانست برایش کاری انجام دهد. او به تریاک اعتیاد پیدا کرده و خیلی عصبی شده بود و من را در همان حالت زمینگیر کتک می‌زد.

این کار مادرم هم بود. مادرم هم وقتی خسته بود من را کتک می‌زد و عصبانیتش را سر من خالی می‌کرد. من شرایط خانواده‌ام را درک نمی‌کردم و می‌خواستم مثل بقیه دوستانم درست زندگی کنم. زندگی بخور و نمیر برای من فایده‌ای نداشت. پدرم که مرد به مادرم گفتم نمی‌خواهم درس بخوانم. مادرم گفت باید سرکار بروم. می‌گفت این‌طور نمی‌شود که در خانه بمانی و هیچ کاری نکنی یا باید درس بخوانی یا باید سرکار بروی. من هم کار را انتخاب کردم.

یکی از دوستان عمویم مکانیک بود. او قبول کرد که من را به عنوان شاگرد در مغازه‌اش قبول کند و وقتی کار یادگرفتم حقوق خوبی هم به من بدهد.روزی که سعید سرکار رفت یکی از بهترین روزهای زندگی‌اش بود. او دراین‌باره می‌گوید: خیلی خوشحال بودم و فکر می‌کردم می‌توانم زندگی خوبی برای خودم بسازم و به آرزوهایم رسیده‌ام. یک ماه بعد از این‌که در مکانیکی کار کردم اوستا به من حقوق داد.

اصلا انتظارش را نداشتم. گفت این پاداش درست کارکردن من است. اصلا فکر نمی‌کردم او چنین کاری بکند. مرد بداخلاقی به نظر می‌رسید اما مهربان بود. پول‌هایی که به عنوان انعام می‌گرفتم را پس‌انداز می‌کردم تا برای خودم دوچرخه بخرم و به آرزویی که از کودکی داشتم برسم. حقوقم را هم روی آن پول‌ها گذاشتم. بعد از چندین ماه پس‌انداز بالاخره توانستم دوچرخه را بخرم.

سعید می‌گوید دوستش دوچرخه‌اش را خراب کرد و همین هم باعث کدر شدن رابطه آنها شد: آن روز دوستم حسن آمد و دوچرخه من را برداشت. او گفت فقط می‌خواهد یک دور بزند. دوچرخه را برد و در حالی که بشدت آسیب دیده بود آن را آورد. بعد هم حاضر نشد هزینه تعمیر آن را بدهد. او دوچرخه‌ام را به دیواری کوبیده بود و می‌گفت پولی هم ندارد که هزینه آن را بدهد.

خیلی ناراحت شدم. دوچرخه‌ای که خریده بودم را خیلی دوست داشتم. چندین روز به دنبال این بودم که هر طور شده است هزینه تعمیر آن را بگیرم، اما دوستم حاضر نبود آن را بدهد و هربار که به خانه‌اش می‌رفتم پدرش من را بیرون می‌کرد و می‌گفت می‌خواستی دوچرخه‌ات را ندهی. آن روز من رفتم که پول بگیرم و در خانه دوستم با هم درگیر شدیم.او می‌گوید: نمی‌خواستم چاقو به او بزنم، اما وقتی خواست من را از خانه‌اش بیرون کند آنقدر عصبانی شدم که با چاقو یک ضربه به دستش زدم و او غرق در خون شد بعد هم از ترس فرار کردم.

نمی‌خواستم او را بزنم. وقتی دیدم خون آلود شد خیلی ترسیدم. این پسر نوجوان می‌گوید همیشه چاقو در جیب داشته است: با این کار احساس امنیت می‌کردم و تصورم این بود که کسی نمی‌تواند به من آسیبی وارد کند. اما اشتباه می‌کردم داشتن چاقو بزرگ‌ترین خطر برای من بود.سعید چند روز بعد از زخمی کردن دوستش توسط عمویش به پلیس تحویل داده و سپس توسط بازپرس حکم بازداشت او صادر شد.

او اکنون برای آزادی و داشتن یک زندگی سالم لحظه شماری می‌کند و می‌گوید اگر دوباره به خانه برگردد دوچرخه‌اش را تعمیر می‌کند و همچنان به کار در مکانیکی ادامه می‌دهد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها