حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سالها از آن روز میگذرد، اما مو به مو و لحظه به لحظه یادم است که چه اتفاقی افتاد. همه چیز با جزئیات به یادم مانده، شاید برای این که بدانم هنوز هم میشود عشق واقعی را میان این همه ریاکاری و دورویی دید.
***
آن سال من به عنوان پرستار در یکی از بیمارستانها کار میکردم. همه چیز عادی بود، هر روز تعدادی مریض میآمدند، گروهی میرفتند و عدهای هم جانشان را از دست میدادند. هر چند برای ما که آنجا کار میکردیم، اینها همه عادی بود، اما هنوز هم مرگ کودکان مرا غمگین میکرد و نمیتوانستم آن را تحمل کنم.
آن سال هم کودکی بیمار داشتیم. لیز، دخترک کوچکی که از یک بیماری نادر و خطرناک رنج میبرد. هر روز لیز را میدیدم و ناامید از بهبودش از اتاق بیرون میآمدم. البته پزشکان و پرستاران تمام سعی خود را میکردند تا جان او را نجات دهند.
پس از مدتها تلاش، یکی از پزشکان موضوعی را مطرح کرد. گویا تنها راه چاره بهبود لیز همین بود، او باید از برادرش خون میگرفت.
آخر برادر لیز هم همان بیماری را داشت و به طرز معجزهآسایی نجات یافته بود. به همین دلیل پادزهر مورد نیاز برای مقابله با بیماری در بدن او وجود داشت.
راهحل پیدا شده بود، اما چطور میشد از پسری که تنها 5 سالش بود خواست که به فرد دیگری خون بدهد. یکی از پزشکان پس از یک جلسه مشورتی، با صبر و حوصله شرایط را برای او توضیح داد. پسرک روی صندلی انتظار بیمارستان نشسته بود و پاهایش را تاب میداد. پزشک به او گفت: «شاید ما با این کار بتوانیم لیز را نجات دهیم. شاید لیز حالش خوب شود و بتواند برگردد خانه، اما همه چیز به تو بستگی دارد، اگر نخواهی میتوانی اجازه ندی.»
پسر کوچولو با انگشتانش بازی میکرد. من که از پشت میزم شاهد ماجرا بودم با خود فکر کردم دکتر چه تلاش بیهودهای میکند، پسرک حتی مفهوم حرفهای دکتر را نمیفهمد.
«چی کار میکنی کوچولو؟ اجازه میدی یا نه؟»
یک لحظه، تنها یک لحظه شک را در چشمان پسرک دیدم. اما فقط همان مدت کوتاه. بعد نفس عمیقی کشید و گفت: اگه این طوری لیز خوب میشه، قبوله. من حاضرم.
پزشکان و پرستاران همه چیز را آماده کردند. من نگران بودم. دلم برای هر دوی این بچهها میسوخت. پسر خیلی کوچک بود. شاید میترسید، شاید درد داشت. نمیدانستم.
آن دو روی دو تخت کنار هم دراز کشیدند. وقتی کار شروع شد، پسرک لبخندی زد و با همین لبخند به لیز اطمینان داد که خوب میشود. اما کمکم لبخندش محو شد. رنگش پرید و گونههایش رنگ خود را از دست داد. چشمانش بیحال شدند و بسته.
بعد از چند دقیقه به سختی چشمانش را باز کرد و به دکتر نگاه کرد. صدایش میلرزید و به نظر میرسید حالش خوب نیست. با نگاهی خسته از دکتر پرسید: الان دیگه من میمیرم؟ وقتی که خونم تموم بشه؟
دکتر لبخندی زد. نمیدانم از شادی بود یا از غصه. پسرک آنقدر کوچک بود که مفهوم حرف دکتر را درک نکرده بود. در حقیقت او با برداشتی اشتباه، روی این تخت خوابیده بود تا بمیرد و در برابر زندگی او خواهرش نجات یابد. او فکر کرده بود اگر بخواهد لیز را نجات دهد، باید تمام خون بدنش را به او هدیه کند. او با اینکه نمیدانست با این کار قرار نیست بمیرد، اما مشتاقانه روی تخت خوابیده بود و به لیز لبخند میزد.
وقتی موضوع را فهمیدم دلم میخواست او را بغل کنم و ببوسم. تا به حال این همه عشق و فداکاری را ندیده بودم؛ آن هم از پسر بچهای که شاید ماشینها و اسباببازیهایش باارزشترین اشیای دنیا هستند. او از همه چیز گذشته بود تا خواهرش بتواند سلامت خود را به دست آورد. با خودم فکر کردم کاش ما هم از او بیاموزیم؛ کمی فداکار باشیم و مهربان.
زهره شعاع
Lifeofhope.com
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....