چیزی که اتفاقا در روانی و سلیس بودن شعر او و انتقال احساس شاعر به مخاطب کمک شایانی کرده است. شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از اشعار او در این مجموعه تنها یک تصویر از موقعیتی زیبا است و کمتر به اضافهگوییهای معمول در شعر روی آورده است. دو شعر او را از این مجموعه با هم میخوانیم.
کنایه
امروز که با خدا میآمدم،
کمی با کنایه حرف میزدم...
شاید فرقی کند...
روزم که به غروب میرسد
خستگی خورشید به شانههای من میماند و
حرفهای تکراریام با خدا
که به اوج میرسد
لحظههای من
لحظههای من،
به ترک ناگهانیات
خو نمیگیرند...
لحظههای من غریباند؛
گویا به هیچ جای دنیا تعلق ندارند...
گیج و مبهوتاند...
اندک لحظههای رویای حضور تو،
انبوه لحظههای تنهای مرا
خاطره کرد
از من چه ماند؟
یک روح آواره
در حسرت حقیقت زندگی