کمی‌ آتش‌ بسوزان

این هفته زیاد حرف نمی‌زنیم چون صفحه جا ندارد. شتر را هم انداختیم بیرون باز هم جا کم می‌آوریم بیایید همگی با هم فکر کنیم دیگر چه صفحه‌هایی را می‌توانیم تصرف نماییم. هم‌اکنون منتظر پیشنهادهای شما هستیم:
کد خبر: ۳۷۷۸۳۷

بانوی نیمه‌شب نوشته: «هر هفته که کافه کاغذی را مطالعه می‌نماییم تصمیم می‌گیریم برایتان ایمیلی بزنیم ولی آلزایمر نفرین شده پیشرونده فوق حاد ما دوباره ظاهر می‌شود و نمی‌گذارد... الان صندلی کافه را چرخاندیم و بطری و لیوان خالی را روی میزتان رها کردیم و آمدیم پای تکنولوژی که تا آلزایمر فعال نگشته ایمیل را زده باشیم.

بلند شوید و در را به تخته بزنید. با شمایم. می‌گویم بلند شوید در را به تخته بزنید چرا بروبر ما را نگاه می‌کنید؟ زدید؟ آفرین. از الان تا اول اسفند روزی 3‌مرتبه در را به تخته می‌زنید چون ما فقط در به تخته زدن شما را قبول داریم. یادتان نرود این یک دستور است... روزی 3‌بار باید این کار انجام شود. فی‌الواقع بیچاره شده‌ایم کلی واحد عملی نوشته و تحویل اساتید داده‌ایم که می‌دانیم حتی یک خطش را نخواهند خواند ، صبح‌ها درس‌های این ترم را می‌خوانیم و بعدازظهرها درس‌های امتحان ارشد را... مادر مکرمه هم راه می‌رود و هی می‌گوید بخوان شاید دری به تخته خورد و قبول شدی. همه فهمیده‌اند برای قبولی ما باید درها به تخته‌ها بخورند. یادتان نرود‌ها چشم امیدمان به در و تخته کافه شماست».

خب بانوی نیمه‌شب ما به تخته می‌زنیم ولی بدان و آگاه باش که با در و تخته کاری درست نمی‌شود. برو بنشین مثل بچه‌های خوب درس و مشقت را بخوان و بنویس. ما تمام این راه‌ها را امتحان کرده‌ایم. جز مشروطی هیچ حاصل دیگری ندارد.

مینا از مشهد واقعیتش شب یلدا ما یک عدد هندوانه گندیده نصیب‌مان شد که آن هم البته چیزی به ما نرسید چون وروجک‌مان از خجالتش درآمد. آجیل هم‌ همچنین. باقی اطمعه و اشربه هم همین طور. پس شما می‌توانی نتیجه بگیری که به مراتب شب یلدای بهتری از ما داشته‌ای. ناشکری ننموده و به چیزهایی که دارید فکر کنید. با سپاس از همکاری شما.

به‌به آفرین خانم هستی خانم. راست می‌گویی؟ ناتور دشت البته هدیه دادن هم دارد. یعنی هدیه خیلی دلچسبی است. ما به کسی هدیه ندادیم ولی همه مثل مرد از کتابخانه‌مان کش رفته‌اند. ما هم صبورانه هی رفته‌ایم کتاب را خریده‌ایم گذاشته‌ایم جایش. اصلا نصف تیراژ کتاب به خاطر همین صبوری‌های ماست. به هر حال کار خیلی خوبی کردید تا می‌توانید از این کارهای خوب انجام دهید.

آذر خانم شما عکس‌ها را بفرست. حالا توی نسل سه استفاده نکردیم خودمان که می‌توانیم ببینیم. مگر خودمان آدم نیستیم؟

بی‌خیال منیر خاتون ان‌شاءالله می‌روی دکتر می‌بینی هیچ کدام نیست فقط دوز شیطانی خونت آمده پایین. کمی آتش بسوزان همه مشکلاتت حل خواهد شد. تضمین می‌کنیم. امضا: دکتر کافه کاغذی!!!

پری آسمونی از بروجرد یعنی واقعا یک ماه کافه را به خاطر امتحانات تعطیل می‌کنید. ای بابا... مشتری‌ها هم مشتری‌های قدیم. وسط امتحان هم برای آدم ایمیل می‌فرستند. ای روزگار نامراد... ای زندگی... ای... آه... .

این را هم زهرا نوشته ما هم کلی عصبانی شدیم: «امروز می‌خواهم یکی از درس‌های مهمی را که در روزی از روزگاران از مادری دل نگران و خیرخواه فرزند، آموخته و آویزه گوش نمودم برای شما بازگو نمایم.

روزی بر سیاق معمول، سوار بر اتوبوس‌های تندرو از دانشگاه به سوی منزل روانه بودم که دیدم بانویی محترم کتابی به قاعده یک جیب کت در دست دارد که روی آن عبارت «کتاب اتوبوس» به چشم می‌خورد. از قرار معلوم این گونه کتاب‌ها در جایگاهی به نام سبد کتاب شهر قرار می‌گیرند تا مردم مشتاق و علاقه‌مند کتاب و کتابخوانی در حین سفرهای درون شهری بیکار نمانده ‌و پشته‌ای علم به معلومات خویش اضافه نمایند. هرچند روز یک بار این سبدها به دلایلی نامعلوم خالی گشته و کسی را از جای کتاب‌ها خبر نماند.

القصه، در آن روز به طور معجزه‌آسایی یک جلد از این کتاب‌ها در سبد مانده و اکنون در دست این بانوی اهل مطالعه بود. دقایقی نگذشت که آن بانو کتاب را در سبد گذاشت و بلافاصله دخترکی که از جهت ریخت و لباس به کودکان دبستان می‌مانست، کتاب را قاپ زد تا تورقی کند و چیزی از آن بیاموزد. در همین حال، مادر دل نگران نهیبی زد و خروشی نمود و چشم‌غره‌ای به دخترک رفت آنچنان که در دست‌های دخترک تاب و توان نماند و همان دم کتاب را بر سر جای اولش نهاد.

درس بزرگی که این مادر دلسوز و فداکار به من داد و لازم می‌دانم آن را به استحضار کافه دوستان برسانم، این بود که کتاب، موجود مزخرف و بدی است و بدآموزی دارد و به آن دست هم نباید زد، چه رسد به خواندن! ما در همین مقال کتاب و کتابخوانی و متعلقات آن را کلا محکوم می‌نماییم و مراتب اعتراض خود را نسبت به کسانی که در ماجرای نصب سبد کتاب در اتوبوس‌ها و سایر وسایل نقلیه عمومی دستی داشته‌اند اعلام می‌داریم. باشد که عبرت گیرند و دیگر به این کارهای انحرافی و خلاف مصلحت دست نزنند... جیزززه!!»

جوجه فکلی همین که ما را از میزان گرفتاری‌هایت باخبر کردی بسی ممنون و متشکر می‌باشیم. باز هم به ما سر بزن!

مهسا از گلستان جان شیفته بسیار خوب و شلغم بسیار مزخرف می‌باشد. یعنی ما هم توی تیم شما هستیم. دشمن شماره یک ما همین شلغم است. البته بعد از شترگاو. حالمان بد می‌شود وقتی پای شلغم به میان می‌آید. بدبختی، ما هم به درد شما دچاریم و هر چند روز یک بار مجبوریم یک کیلو شلغم را بزنیم به بدن. هر چقدر هم می‌گوییم بابا ما اصلا دوست داریم آنفلوآنزا بگیریم کسی گوش نمی‌دهد. حالا تازگی‌ها باید جور شلغم‌های وروجک را هم بکشیم. چون به شکل مظلومانه‌ای شلغم‌هایش را به ما می‌اندازد. کلا آدم مظلومی می‌باشیم.

به‌به زینب خانم محمدزاده چه عجب! بابا همه ازدواج می‌کنند بی‌معرفت می‌شوند؟ عوض این که همسر محترم را هم مشتری کنی خودت هم بی‌خیال ما شدی؟ اصلا چرا همه ما را دارند فراموش می‌کنند؟ ما چرا دارد گریه‌مان می‌گیرد؟ این اشک‌ها چیست روی لپمان؟ ای بابا ... .

ادیسون ما که کلا چیزی از متن ایمیلت دستگیرمان نشد. نفهمیدیم ما را دعوت کرده‌ای؟ ما باید تو را دعوت کنیم؟ بالاخره چی؟ هاااان نکند گفتیم می‌آییم آن طرف‌ها اینها را نوشتی؟ بالاخره ما روشن نشدیم. به ما رحم نمی کنید به این ادبیات فارسی رحم کنید. ناسلامتی 2500 سال حداقل قدمت دارد.

مهندس پویا اگر ساکن تهران بودی کارت به شعر گفتن برای قبض جریمه نمی‌کشید. چون جریمه شدن در خیابان‌های تهران امری عادی و معمول است. این است که دوز حساسیت را پایین برده و حرص نخورید.

این پیغام را شادی داده: «تولد همه متولدین دی ماه مبارک. بخصوص همه کسانی که 19 دی به دنیا‌ اومدن و تولد قهرمان ما که الان وجودش اهواز رو روشن کرده. امیدوارم هر چه زودتر جایگاه قبلی خودت رو به دست بیاری. از طرف همه دوستداران رنگ بنفش که بهشون قول دادی یک روز برگردی. ما منتظریم.» البته ما که نفهمیدیم کلا ماجرا چیست ولی گفتیم حالا چاپ کنیم قلب بچه نشکند. بعد هم این که آهان... ما زمانی که کافه کاغذی را شروع کنیم 17 سال و 4 ماه مان بود الان یک روز به آن 4 ماه اضافه شده؟ چیه؟ حرفیه؟

آذین خانم صبور باش. چون اگر ما بخواهیم فهرست شکست‌هایمان را ردیف کنیم کلا شکست‌های خود را فراموش کرده و در اسرع وقت برایمان یک لیوان آب‌قند پست می‌کنی. به کافه خوش آمدی. باز هم برایمان بنویس. هم از شکست‌ها هم از پیروزی‌ها... گفتیم پیروزی یاد این پرسپولیس افتادیم داغ دلمان تازه شد. ای هوااااار ... .

پت بی‌مت زیاد غصه نخور. ما هم تو را یادمان است هم مت را. راستی دانشگاه تهران قبول شدی؟ ای ول... پس شیرینی چی؟ بی‌سر و صدا؟

جوجه فکلی زیاد غصه نخور. البته ما هم هر چقدر فکر کردیم نفهمیدیم جام جهانی توی قطر قرار است چه خاکی توی سرش بکند، اما به هر حال بی‌خیال. همه دنیا دیوانه شده‌اند فیفا هم روی همه دنیا. بله.

اشکان امامی نتوانستیم فایلت را باز کنیم. شرمنده.

ما رفتیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

چی شده بعد از یارانه‌ها

رضا فلاحتی:‌ « سلام. فی‌الواقع رسیدم سر یک کوچه. دیدم همه رفتن بالای تیر چراغ برق. گفتم 2 تا نارگیل هم برای مو بندازن پایین. جواب دادند که داریم سیم می‌کشیم. یارانه را برداشتند. نکنید این کارها رو. حرامه. کوچه اون طرف، مثل زمین شخم زده بود. دیدم یکی مثل موش کور بیرون آمد و گفت آب وصل شد. لوله‌کشی جدید! نانوایی که صبح مِرفتی توی صف، بعد ازظهر نصف نون بهم مِرِسید، شاطره التماس مِکرد بهم که نون بخرُم. دانشگاه بدتر. اگه یک پریز برق خالی پیدا کردی، جایزه داری. هرچی باتری لپ تاپ و گوشی و ریش تراش بود، وصل کرده بودن. گلاب به روت، رفتُم بخش روشویی سرویس بهداشتی. دیدُم یکی داره ریش مِزنه، یکی مسواک مُکُنه، یکی اصلاح مُکُنه، کم مونده بود رخت و لباس هم بُشورن».

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها