حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
در آن حیاط کوچک یک پرنده آوازه خوان هم رفت و آمد میکرد و مارمولک کوچولو هم هر وقت که آن پرنده را میدید آرزو میکرد که ای کاش یک پرنده بود و میتوانست با بالهایش تمام آسمان را پرواز کند و هرجا که دلش میخواهد برود، ولی با دیدن خودش در آب حوض تمام رویاهایش نابود میشد. تا اینکه یک روز از این روزها که مارمولک در فکر فرو رفته بود و در گوشهای نشسته بود و به آسمان آبی نگاه میکرد و پرنده آوازه خوان هم متوجه مارمولک شده بود، به او گفت: مارمولک دوست داری من تو را به آسمان ببرم؟
مارمولک فکری کرد و گفت: مگه میتوانی؟
پرنده گفت: بله... تو میتوانی پشت من سوار شوی و با هم به آسمان برویم.
مارمولک که خیلی خوشحال شده بود قبول کرد و پرنده روی زمین نشست و مارمولک هم خیلی آرام رفت روی پشت پرنده و با دو دستش گردن پرنده زیبا را گرفت و پرنده بالهایش را باز کرد و به هم زد و از روی زمین بلند شد و اوج گرفت و رفت به آسمان. مارمولک چشمانش را بسته بود . چون اولین بار بود، خیلی ترسیده بود ولی کم کم چشمهایش را باز کرد و دید در آسمان آبی در حال پرواز است.
مارمولک که خیلی خوشحال شده بود فریاد زد و گفت: من شدم یک مارمولک پرنده... هورا...
ولی در همین موقع بود که بادی وزید و مارمولک که دستهایش را باز کرده بود، کنترلش را از دست داد و از روی پشت پرنده پرت شد و در زمین و آسمان معلق ماند و در نهایت به زمین سقوط کرد.
شلپی افتاد در دریاچه کوچکی که در آن نزدیکی بود ولی خوشبختانه ماهی مهربانی که در آن دریاچه زندگی میکرد به داد مارمولک رسید و مارمولک را در حال دست و پا زدن روی پشتش سوار کرد و به خشکی برد. مارمولک کوچولو نجات پیدا کرد و در آن موقع بود که متوجه شد او باید همانجا کنار دیوار زندگیاش را بگذراند و آرزوهای بزرگتر نکند.
گلنوشا صحرانورد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....