پُستخانه

کد خبر: ۳۷۷۶۶۹

پاکی 15 ساله: نمی‌دانم که چگونه باید زندگی کنم. نمی‌دانم که چگونه باید بیندیشم. نمی‌دانم که چگونه باید به زندگی خویش بنگرم. نمی‌دانم که چه هستم و که هستم. نمی‌دانم امید چیست... در این دنیا با همه‌ این نمی‌دانم‌ها و ندانستن‌ها چه کنم؟ همه می‌گویند باید زندگی کرد اما خودشان هم نمی‌دانند زندگی یعنی چه... از سروصدای انسان‌ها بیزارم؛ حتی از صدای خویش. به خاطر همین است که می‌نویسم؛ زیرا نوشتن پایدار است، اما حرف همیشه می‌گذرد! چیزی که ماندگار باشد را دوست دارم، مانند عشق؛ احساسی که با ندانستن هم می‌توان درکش کرد، بویش کرد، شناخت، چشید...

از برتراند راسل پرسیدم: چی می‌گه این؟ گفت: تقصیری نداره که، فقط 15 سالشه؛ بذا یه ده‌پونزده سال دیگه بگذره، خودش می‌فهمه عشق هم مثل نفرت، احساسه؛ احساس، زودگذر و ناماندگار و بشدت غیرقابل اعتماده؛ از امور غیرقابل اعتماد هم شناخت درستی به دست نمی‌آد. کاش کنار درس و مشقش، یه‌نمه مطالعات غیر درسیش رو بیشتر کنه، تا زودتر بفهمه کی هست و چی هست و چطور زندگی کنه و چطور بیندیشه!

جمال از گنبد کاووس: آخ جوووون... هووووَه! بالاخره ما هم از جرگه‌ بیکاران به جرگه‌ باکاران ارتقا پیدا کردیم. بالاخره راحت شدم از خیابون متر کردن. بالاخره راحت شدم از وقت‌گذرانی‌های الکی. حالا پنجره‌ جدیدی به روم بازه. می‌خوام بهترین منظره رو ببینم...

فرشته محمدی: ... نمی‌دانید وقتی مطلب خویش را مشاهده فرمودیم چه قدر مشعوف گردیده و تا اندکی مانده به سقف به هوا پریده و نزدیک بود سر مبارک به طاق بچسبد! [خوب شد که] در آن حالت بُهت و حیرت، مادرمان ما را گرفت، وگرنه فرشته‌ای وجود نداشت که نامه‌ای بدین مضمونات بنگارد. در ضمن کلاس لهجه‌ اصفهانی هم برگزار می‌کنیم بدون هزینه.

می‌گن سر کوچه دارن طناب مفت می‌دن، تا می‌رم و برمی‌گردم، بیزحمت این اسم ما رو هم تو کلاست بنویس!

شاید وقتی دیگر از خوی:... چشمان پردردت را پنهان‌دار. محبوبت چیزی جز هوس در چشمانت نمی‌بیند. او نمی‌بیند چه غمی در پشت چشمانت نقش بسته است. او نمی‌داند چه اندوهی در پس سلام‌هایت پنهان است. او نمی‌داند تو هر روز چه جنگی را با خود آغاز می‌کنی. او اصلا نمی‌خواهد بداند که تو چه دردی را تحمل می‌کنی. شاید هم می‌داند و قصد آزارت را دارد. شاید از آزردنت لذت می‌برد...

مرهم: شاید باورتون نشه که بیشتر از 30 تا نامه تا الان براتون نوشته‌م، اما هیچ کدوم رو نشده ارسال کنم [و] الان گوشه‌ اتاق دارن فسیل می‌شن!...کنجکاوم بدونم این استعدادت ذاتیه احیاناً یا با ممارست به دست آوردیش؟...

ممارست فرزندم! ممارست! ذاتی همون رنگ پوست و شکل صورت و خلاصه ژن‌هایی‌اند که از پدر و مادر می‌گیریم و خلااااص! اگه تو هم از هر فرصتی استفاده کنی برای حتی یه خط مطالعه‌ کتاب‌ها و مقالات مفید، اگه وقتت رو با گذران بی‌دقت و بدون تفکر هدر ندی، شاید بزودی به جایی برسی که متوجه شی من اصلا در مقایسه با تو و امثال تو استعدادی ندارم! (هی... هی! چه شب‌ها که می‌رفتم خونه‌ دانشمندا و فیلسوفا و ادیبای نامدار و دود چراغ خورده، لوله‌ بخاری می‌ذاشتم رو سقف خونه‌شون، یواشکی دود چراغاشون رو می‌خوردم! هی روزگار!)

اشک:... دستان سرد خیابان دنبال یقه‌ای می‌گشت... تا سفت بچسبد و بگوید تقصیر جاده‌ها چیست؟ چرا همیشه تنها متهمِ رفتن، جاده است؟ چرا کسی به این فکر نمی‌کند [که] اگر حتی یک دلخوشی بود، کسی دل به جاده نمی‌داد؟ چرا آدم‌ها دلخوشی‌ها را فراموش می‌کنند و نادیده می‌گیرند؟...چرا؟ (الآنه که بگی چون «چ» چسبیده به «را»، هان؟ از زبون که کم نمی‌آری...!)

(هاه‌هاه‌هاه! از مال دنیا یه نیم‌سانت، البته دقیق: دو میل کم! نصفی زبون داریم، اونم نمی‌بینین به ما؟! این سهراب سپهری یه سر سوزن ذوقی داشت، هشت تا کتاب نوشت! ما با این نیم سانت و دو میل کم زبون، که معلوم نیس چن میلیون سر سوزنه، هشتمون گروِ نُهِمونه یه دونه کتاب متابم نداریم! چی‌چی می‌گین شماااا؟!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها