دلنوشته‌های تامی

کد خبر: ۳۷۷۶۶۵

پس نباید در این شرایط او را تنها می‌گذاشتم. فهمیده بودم پدر ومادر تامی بتازگی از هم جدا شده‌اند. البته هنوز به طور قانونی و رسمی این اتفاق نیفتاده بود، بلکه آنها فقط جدا از هم زندگی می‌کردند تا روال قانونی طی شود. برای همین تصمیم گرفتم از آنها بخواهم تا با هم راه‌حلی برای این مشکل پیدا کنیم. بالاخره روزی که منتظرش بودم رسید. تا چند دقیقه دیگر آنها می‌آمدند. البته هیچ‌یک از آن دو هم نمی‌دانستند که من دیگری را هم احضار کرده‌ام. تامی تنها بچه آنها بود. او پسری شاد و خوشحال و دانش‌آموزی فعال و موفق بود. همه او را در مدرسه شاگرد نمونه و ممتاز می‌شناختند. اما امروز همه چیز فرق می‌کرد. نگران بودم و ناراحت. چطور می‌شد پدر و مادری را که این کار را کرده‌اند و تامی را نادیده گرفته‌اند، متقاعد کرد این نتایج و ناکامی‌های اخیرش همه به دلیل شکستن قلب کوچک اوست، همه واکنشی است به جدایی پدر و مادری که او آنها را می‌پرستید. چگونه می‌توانستم این دو موجود را راضی کنم بپذیرند مرتکب اشتباه بزرگی شده‌اند؟ چگونه آنها قبول می‌کردند تامی به خاطر کار آنها تا این حد آسیب دیده است؟

پدر و مادری که به راحتی فرزند خود را رها می‌کنند، عشق خود را از او دریغ می‌کنند و چنین سرنوشتی برای او رقم می‌زنند، آیا توان درک چنین صحبت‌هایی را دارند؟

چندی پیش با تامی صحبت کرده بودم. او زیاد هم دوست نداشت در این مورد حرفی بزند. اما فهمیدم هنوز جدایی پدر و مادرش را باور نکرده، نپذیرفته شب و روزهایی خواهد آمد که او باید تنها پیش یکی از آنها باشد. اما در چشمان معصومش، غمی فراتر از تصور دیده می‌شد.

هر وقت تامی را می‌دیدم، از پدر و مادرش بدم می‌آمد. اما امروز باید خودم را کنترل می‌کردم. باید با آنها درمورد آینده این پسر کوچولو صحبت می‌کردم تا شرایط از آن چه الان هست بدتر نشود.

در همین فکرها بودم که مادر تامی وارد دفتر شد و روی یکی از صندلی‌هایی که نزدیک میز گذاشته بودم نشست. پس از چند دقیقه پدرش هم رسید. آنها به یکدیگر اعتنایی نکردند؛ طوری که گویا می‌خواستند من هم متوجه شوم.

وقتی شروع به صحبت کردم و از شرایط نامطلوب درسی تامی گفتم، وقتی رفتارهای تامی را در مدرسه برای آنها تعریف کردم و وقتی تمام جزئیات روحیه و حالات تامی را به آنها یادآوری کردم، تنها آرزو می‌کردم که کاش این دو نفر بفهمند با این پسر چکار می‌کنند. بفهمند با لجبازی‌های خود، عزیزترین فرد زندگی‌شان را نابود کرده‌اند.

اما این‌طور نشد. آنها هیچ صحبتی نکردند. پس شاید باید طور دیگری برخورد می‌کردم. از کشوی میزم کاغذی مچاله شده درآوردم. آن را به آرامی باز کردم. جای قطرات اشک روی آن خشک شده بود. دو طرف کاغذ پر بود از کلماتی که خیلی نامرتب و ناخوانا نوشته شده بودند. البته این همه کلمه، تنها چند جمله ساده بود که بارها و بارها تکرار شده بودند.

وقتی سکوت پدر و مادر را دیدم، من هم تصمیم گرفتم ساکت بمانم. فقط کاغذ را که به زحمت صاف شده بود به مادر تامی دادم.

مادر آن را خواند و بدون هیچ حرفی کاغذ را به همسر سابقش داد. پدر ابتدا اخم کرد. سپس چهره‌اش کمی نرم‌تر شد. او کلمات ناخوانا را خواند. کلماتی که او را ترساند. در نهایت، کاغذ را با دقت تا کرد و در جیبش گذاشت. به همسرش نگاه کرد و باز هم به کاغذ.

چشمان من هم پر از اشک شد، اما خوشبختانه آنها متوجه نشدند.

فکر کردم چه شانس بزرگی آوردم؛ خدای مهربان به من راهی را نشان داد تا خانواده‌ای را دوباره دور هم جمع کنم. او به من یادآوری کرد می‌توانم از کاغذی مچاله و پاره شده، که با قلبی شکسته نوشته شده استفاده کنم.

دوباره به متنی که تامی نوشته بود، فکر کردم. چقدر ساده بود. چقدر راحت بود اگر همه پدر و مادرها این جملات فرزندانشان را می‌فهمیدند: «مامان عزیزم، بابای عزیزم، دوستتون دارم. دوستتون دارم. دوستتون دارم.»

مترجم: زهره شعاع

Inspirationalstories.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها