حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
تا نفسی تازه کند، نگاهش کردم؛ وقتی که توانست حرف بزند، پیش از هر چیز تشکر کرد؛ تشکری گرم و آکنده از کلماتی که گویا تک تک آنها را انتخاب کرده و در جای خود نشانده بود. در نگاه نخست متوجه شدم که چقدر خوش پوش است؛ اما حالا میدیدم از لباسش خوشتر، کلامش است.ادامه سخنش نیز چنان آرام بود و رفتارش آنقدر متین که فکر کردم در گذشته معلم یا استاد دانشگاه بوده است. به همین دلیل بعد از چند دقیقه، استاد خطابش کردم.
داشت به خانه دخترش میرفت. با دو دلی پرسیدم: چرا با اتوبوس؟
خندید و گفت: فکر میکنی آنقدر پیرم که نمیتوانم با اتوبوس بیایم و بروم؟
گفتم: نه اصلا؛ سوء تفاهم نشود. اما این شرایط برای شما قدری سخت است. اتوبوسها اغلب شلوغند و تراکم جمعیت شاید آزار دهنده باشد.
گفت: میدانم. درست میگویی؛ اما چه کنم که مردم را دوست دارم. دلم میخواهد در کنار آنها باشم. وقتی جایی هستم که مردم هم هستند، احساس امنیت میکنم.
با تعجب پرسیدم: امنیت؟
گفت: درست شنیدی؛ اما آنچه من از امنیت استنباط میکنم شاید با آنچه تو فکر میکنی، متفاوت باشد. من وقتی در میان مردم هستم آرامش دارم؛ این آرامش برای من به منزله امنیت است. اما وقتی به خانه دختر یا پسرم میروم اینقدر آرام نیستم.
نگاه متعجب مرا که دید قدری بیشتر توضیح داد و گفت: وقتی در خانه با بچههایم تنها میشوم، حس غریبی دارم؛ شاید تعجب کنی، اما آنجا خود را در دادگاهی میبینم که فرزندم، هم قاضی و هم دادستان آن است و من باید در برابر او پاسخگوی هر مسالهای از 30 سال پیش تا امروز باشم و عجیبتر آن که این دادگاه و آن سوالها پایانناپذیر به نظر میرسند.
هر بار که در خانه یکی از آنها محاکمه و مجبور به دفاع از خودم میشوم آنقدر تحتفشار قرار میگیرم که باخودم عهد میکنم دیگر به منزلشان نروم. با خودم میگویم بگذار آنها بیایند پیش تو؛ صبر کن تا آنها دلشان تنگ شود؛ شاید اگر دلتنگ شوند دیگر اینگونه برخورد نکنند؛ اما هر بار دلم به من رو دست میزند و باز هم مرا آنجا که نمیخواستم بروم، میکشاند. وقتی به خود میآیم که انگشتم بر زنگ نشسته و صدایی از آن طرف میپرسد که کیست.
اینها را که میگفت، محکم و شق و رق نشسته بود اما میشد از صدایش فهمید که در خودش میشکند؛ میشد فهمید چیزی درونش فرو میریزد.
خواستم بگویم و بداند که نمیخواهم اذیت شود. خواستم این چند دقیقه را به قول خودش در میان مردم آرامش داشته و آرام باشد. با خودم فکر کردم شاید اصلا نخواهد اینها را برای من بگوید و شاید سوالهای من، به اجبار او را به گفتن این حرفها وادار کرده است. اما وقتی خودش سخن را از همانجا که بریده شده بود، ادامه داد، متوجه شدم که او هم نیاز به گفتن دارد.
گفت: وقتی به دیدن فرزندانم میروم، حال خوبی دارم که آن حال را بسیار هم دوست دارم. اما همین که در باز میشود و پا در خانه آنها میگذارم با نخستین برخورد، دلم میگیرد. باز همان احساس آغاز محاکمهای دیگر در من جوانه میزند. بعضی وقتها آنها اصلا سوال و جوابی را آغاز نمیکنند اما نوع کلامشان باز هم مرا معذب میکند.
پرسیدم، استاد چرا اینگونه است؟ اشکال در کجاست؟
چند ثانیهای فکر کرد و مانند کسی که مدتها به این موضوع اندیشیده باشد، گفت: من و مادر خدا بیامرزشان آنها را خیلی خوب تربیت کردیم. اطمینان دارم اشکال از این ناحیه نیست. من فکر میکنم این موضوع دو علت دارد.
بعد چند ثانیهای خیره شد؛ انگار به دور دستهای ذهنش مینگرد و ادامه داد: ما آدمها کمتر برای دیگران هم حقی قایل میشویم؛ معمولا همه حق را پیش خودمان مییابیم و دیگران را از این دایره بیرون میبینیم. ما از این منظر به ورطه اشتباه میافتیم.
نکته دوم هم این است که اغلب جوانترها، ما پا به سن گذاشتگان را جور دیگری میبینند. به اعتقاد من برخی معانی با گذشت زمان تغییر نمیکنند؛ چیزهایی مانند دوست داشتن و نیاز به دوست داشته شدن، عاشق شدن، محبت کردن، ناراحت شدن و مانند اینها.
اما جوانها اینها را در دایره زندگی خود معنا میکنند و گویا از درک معنای آن در زندگی افرادی که به سن و سال من رسیدهاند، عاجز میشوند. این را که گفت، مکثی کرد و تذکر داد که این سخن به معنای نفی جوانها نیست و ادامه داد: شاید لازم باشد به جوانها تذکر بدهیم، انسانها تا زنده هستند باید زندگی کنند. پیرها هم حق حیات دارند و به اندازه کافی در تنهاییهایشان به گذشته فکر میکنند؛ پس وقتی در جمع حاضر میشوند خوب است آنچنان باشند و بگویند و بشنوند که خود میپسندند.
غرق در حرفهایش شده بودم که همانگونه آرام از جایش برخاست و با بیان پوزشی گفت که به مقصدش رسیده است.خداحافظی کردیم و پیاده شد.
از پنجره نگاهش کردم. آرام و متین قدم بر میداشت. اطمینان دارم یک دنیا شوق دیدن بچهها و نوهها در دلش بود.
کورش اسعدبیگی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....