حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
3 سال قبل پروندهای برای ما آمد که 4 سال از وقوع آن میگذشت. پرونده متعلق به دختری بود که حتی خانوادهاش هم تمایل چندانی به پیدا کردن راز قتلش نداشتند.
مدت زمان زیادی از قتل دخترک گذشته بود و از آنجایی که خانواده دختر همکاری در این زمینه نمیکردند راز قتل همچنان سر به مهر مانده بود تا اینکه یکی از کارآگاهان به رفتارهای برادر مقتول مشکوک شده و بعد از 4 سال تحقیق بالاخره توانسته بود راز این قتل را کشف کند.
وقتی پرونده برای ما فرستاده شد و در نوبت رسیدگی قرارگرفت. خیلی دوست داشتیم که پسرک را از نزدیک ببینیم تا خودش در مورد اینکه چرا خواهرش را به قتل رسانده است توضیح دهد. اولیایدم در همان مراحل اول بازجویی از متهم اعلام رضایت کرده بودند اما به لحاظ جنبه عمومی جرم، انگیزه قاتل و حرفهای او برای ما میتوانست خیلی مهم و تعیینکننده باشد.
روز محاکمه فرا رسید و برادر دخترک برای محاکمه در دادگاه حاضر شد او میگفت که از قتل خواهرش پشیمان نیست هرچند که خیلی ناراحت است.
او ماجرای قتل خواهرش را اینطور تعریف کرد: سوسن دختر گستاخی بود و به حرفهای پدرم گوش نمیکرد او بارها از خانه فرار کرده بود و میگفت که میخواهد راحت زندگی کند. آبروی همه ما را برده بود و رفتارهایش باعث شده بود که ما نتوانیم در برابر دیگران سر بالا کنیم.
بار آخر چند ماهی بود که فرار کرده بود و دیگر به خانه نمیآمد. ما همه فکر میکردیم او با کسی رفته است و یا جایی او را کشتهاند دیگر نمیخواستیم او را جزئی از خانواده خود بدانیم و پدرم به همه گفته بود که خواهرم ازدواج کرده و رفته است. تا اینکه یک روز خواهرم تماس گرفت و خواست که برگردد.
این پسر در حالی صحبت میکرد و از خواهرش میگفت که بشدت گریه میکرد. او برای اینکه خواهرش را دوباره به خانواده باز نگرداند با او قرار گذاشته بود. پسرک میگفت: با خواهرم قرار گذاشتم و گفتم که خودم او را میآورم و مادر و پدرم را آماده میکنم تا او را در خانه قبول کنند.
اما قبل از اینکه موضوع را به آنها بگویم خواهرم را خفه کردم و بعد هم جسدش را جایی دفن کردم. وقتی دستانم را دور گردن خواهرم حلقه کردم تا او را خفه کنم با چشمان وحشت زده من را نگاه میکرد و از من میخواست که او را نکشم. میگفت که هر طور من بخواهم زندگی خواهد کرد و التماس میکرد رهایش کنم. میگفت اگر بخواهی میروم و برنمیگردم اما من او را کشتم و ای کاش خودم هم میمردم.
آنطور که تحقیقات پلیس نشان میداد خانواده این پسر تا حدی متوجه این موضوع شده بودند اما هرگز در این باره با پسرشان صحبت نکرده بودند. آنها هم با اینکه رضایت داده بودند اما خیلی دوست داشتند بدانند دخترشان چطور به قتل رسیده است.
وقتی قاتل داشت جزئیات را شرح میداد مادرش زار زار گریه میکرد و پدرش در حالی که آه میکشید دستانش را روی پایش میکوبید آنها بشدت گریه میکردند و ناراحت بودند اما بعد از پایان جلسه دادگاه وقتی از آنها پرسیدیم که چرا جلوی پسرشان را نگرفته و چرا به پلیس خبر ندادهاند آنها حمایت میکردند و میگفتند که پسرشان کار اشتباهی نکرده است.
بعد از محاکمه، پسر جوان را به زندان محکوم کردیم و او بازداشت شد. اما چیزی که هرگز فراموش نکردم جملههای پدر مقتول بود که بعد از محکومیت پسرش برای ما گفت. او که همچنان گریه میکرد میگفت: اگر پسرم دست به این قتل نمیزد طایفه ما که از جنوب کشور است او را طرد میکرد و او باید در بدبختی و فشار زندگی میکرد.
من او را بخشیدم چون میدانستم که در چه حالت روحی این کار را کرده است. با این حال خوشحالم که مجازات میشود.
او دخترش را دوست داشت و از اینکه او کشته شده بود بشدت ناراحت بود. این مرد بیشتر از هر کسی آزار دیده بود و غم را در درون خودش مخفی کرده بود.
راثی نصیری، قاضی مستشار دادگاه کیفری استان تهران
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....