شاید عدم شناخت درست از تاریخ است که این رشته را حتی در دانشگاههای ایران به یکی از رشتههای کمطرفدار تبدیل کرده است. موضوع عدم رغبت نسل کنونی به تاریخ میتواند موضوع خوبی برای گزارش باشد اما در این صفحه نوشتهایم که اصلا آیا تاریخ و دانستن و علم به آن میتواند در زندگی ما تاثیری بگذارد یا حلاوت و شیرینی کشف حقایق تاریخی میتواند در زندگی آینده ما نیز موثر باشد.
اگر میخواهید از همین اول بنا را بر بیاعتمادی بگذارید و تا آخر همینطور پیش بروید، کلاهمان با تاریخ توی هم میرود. تاریخ یک ناکجای بیسر و ته است که برای معامله با او باید مثل هر معامله دیگری اساس را بر اعتماد بگذاریم تا ببینیم در ادامه چه پیش میآید. اعتماد به این معنا که بدانیم «چیزی در آن [تاریخ] نهفته است که حقیقت دارد.»
البته وقتی از تاریخ حرف میزنیم بیاعتمادی اولین چیزی است که از میان کلمات کتابهای تاریخی و از آواهای داستانهایی که دهان به دهان نقل میشوند، بیرون میریزد. این بیاعتمادی نتیجه تاثیری است که گذر زمان بر آنچه که به نظر ما واقعیت میآید، گذاشته است. انگار که تاریخ به همه داستانهای واقعی رنگی از دروغ داده و نابی و بکری آنها را با اضافاتش، مصلحتبینیهایش و نگاه انتخابگرش تحت تاثیر قرار داده است.
ما هیچوقت نمیتوانیم به دقت درباره میزان تحریف یک اتفاق تاریخی نظریه ارائه بدهیم. حتی پژوهشگران و تحلیلگران تاریخ هم هرقدر که از پس کنایهها و از لابهلای داستانهایی که یکسره دروغ بهنظر میرسند حقایقی را بیرون بکشند باز هم بندرت ممکن است به قطعیت درباره آن نظر بدهند. تاریخ و قطعیت خیلی سال است که راهشان را از هم جدا کردهاند، احتمالا درست از همان زمانی که اولین انسان تاریخنگار دست به نگارش داستانی واقعی برد که به نظرش ارزش ثبت شدن داشت بیآنکه بداند پیش از آنکه کلمات او مکتوب شوند تحریف تاریخ در ذهن او شکل گرفته است، با تحلیلهای شخصی که همزمان با اتفاق افتادن ماجرا در ذهنش شکل گرفته و بارور شده و در قالب نوشتهاش مکتوب شدهاند.
داستانهای تاریخی هم وجود دارند که بعد از گذشت قرنها و هزارهها به کلی دگرگون شده و شکل دیگری از واقعیت پیدا کردهاند. گاهی آنقدر شاخ و برگ اضافه به خود گرفتهاند که به چیزی کاملا متضاد با شکل اولیه خود تبدیل شدهاند و هنوز آنقدر واقعی به نظر میرسند که شاید نتوان ماجرای اصلی را از میان این پیچیدگیهای نامطمئن، بدرستی تشخیص داد. گاهی مقایسه روایتهای مختلف از داستانهای مشابه تاریخی آنچنان تناقضی را آشکار میکند که مغز آدم سوت میکشد.
در واقع خود تاریخ به واسطه همه تناقضات، افسانهها و اسطورههایی که به دور خودش جمع کرده، سنگ بنای این بیاعتمادی را گذاشته است. برای همین هم تاریخ برای خیلی از ما جوانها بیش از آنکه واقعیت باشد به داستانهایی شنیدنی میماند که اگر به شیوه ادیبان و نویسندگان هم نوشته شده باشد، یک اثر ادبی تاریخی است و چهبسا علاقهمان را به خواندن چند برابر کند.
یکی از دلخوریهای همیشگی ما از تاریخ، نگرانی از تحریفی است که ممکن است صورت گرفته باشد. ما هم که با این روحیه جوانمان، این را که تاریخ هم بخواهد بهمان دروغ بگوید، دیگر تاب نمیآوریم. اما اگر در خواندن تاریخ آدمهای باهوشی باشیم و خیلی زود مقهور داستانهای تاریخی نشویم، میتوانیم رد پای واقعیت را از میان حذفها، تکرارها، تناقضها و چیزهایی که انگار هرگز قصدی برای بازگوییشان در چنین داستانی وجود نداشته، پیدا کنیم. در واقع در مواجهه با تاریخ باید شک کرد. شک کردن هم برای شما جوانها کاری ندارد، اصلا یکی از مقتضیات سنیتان همین است. حالا هم که بحث تاریخ است و اصلا شک کردن مال همینجاست.
تحریف در واژه اصلیاش تنها به معنای «تغییر شکل ظاهر» نیست. بلکه همینطور معنای «پیچاندن و از جا کندن» و «قرار دادن در جای دیگر» را هم میدهد. برای همین هم هست که در نگاه به تاریخ میتوان همچنان به پیدا کردن حقیقتهای سرکوب شده و انکار شده امیدوار بود هرچند در یک لباس مبدل ظاهر شده و پیوندشان را با واقعیت خودشان از دست داده باشند.
غافلگیر نشوید
تاریخ از نگاه دیگری که بیشتر به درد ما جوانها میخورد و بیشتر به کارمان میآید، یعنی درک تجربههای مختلف در اندازههای متفاوت. مشکل از زمانی شروع میشود که اندازه و وزن یک اتفاق تاریخی یا بخشی از تاریخ آنقدر بزرگ است که ما یادمان میرود به عنوان تجربه با آن روبهرو شویم. سوداهای جوانی هم که معرف حضورتان هستند. آنقدر میتواند سرتان را به خودش گرم کند که تاریخ یک سال پیش خودتان را هم فراموش کنید.
پس آن ماجرای قدیمی درس گرفتن از تاریخ چه میشود؟ البته که ما جوانها خیلی علاقهای به درس گرفتن نداریم و راستش این است که از همین درس و مشقهای خودمان هم فراری هستیم. اما در تحلیلتان از تاریخ از کنار این نکته ظریف نادیده عبور نکنید که تاریخ در یک اندازه بزرگتر، درواقع همان تجربههای ساده و روزمره خودمان است که دچار گذر زمان شدهاند.
بگذارید درباره این یکی بیشتر حرف بزنیم. درس گرفتن از تاریخ همان درس گرفتن از تجربههاست. اگر آدمهای خیلی تجربهگرایی باشید متوجه گفتهام میشوید. وقتی در گیر و دار تجربههای سنگین زندگی قرار میگیرید، 2 راه بیشتر مقابل رویتان باقی نمیماند یا از تجربههای قدیمی درس بگیرید و یا اینکه تجربه کردن را کنار بگذارید. به این دلیل که در پس هر تجربهای زخمها و آزارهایی هم نهفته است. البته ممکن است آن وسط کسی شیرینی هم پخش کند، اما تاریخ بیشتر از آنکه داستان خوشبختیها باشد، تجربههای سخت را زنده نگه میدارد.
تاریخ را میتوانید جلوی رویتان بگذارید و از هر منظری که به آن نگاه کنید میبینیدکه میشود تعریف دیگری از آن ارائه کرد. اما اگر از جنبه کاربردی بخواهیم تاریخ را ببینیم تنها راهمان این است که به آن به چشم تجربهای که کسی در زمان دیگری داشتهاست، نگاه کنیم. اگر حال و حوصله درس گرفتن از تاریخ را ندارید، دستکم در برخورد با آن درست رفتار کنید و از تکرار اتفاقهای تاریخی دچار شگفتی نشوید. میخواهم بگویم آنقدر از تاریخ غافل نشوید که تکرار مجدد یک اتفاق بتواند غافلگیرتان کند.
راست و دروغش پای من!
تا به حال این جمله را از زبان هنرمندها و تحلیلگران هنری شنیدهاید که «موضوع تازهای در دنیا وجود ندارد»، که «هر چه هست پیش از این به آن پرداخته شده است». این مساله نه تنها درباره «سوژهای» برای خلق هنر، که درباره اتفاقهای تاریخی هم قابل بیان است. مشکل اینجاست که ما هرگز تاریخ را در یاد نگه نمیداریم. تاریخ را مثل یک داستان ادبی میخوانیم، تازه اگر بخوانیم، از کنارش به آرامی رد میشویم. برای همین هم مثل مارگزیدهای میشویم که با وجود ترسش از ریسمان سیاه و سفید باز هم از هر سوراخی چند بار گزیده میشود. میدانید جالبی ماجرا در کجاست؟ که این یکی را هم فراموش میکنیم.
تاریخنگاری اولین مرحله برخورد بشر با مساله تاریخ بود. در تمام این سالها هم هر بشری که سواد خواندن و نوشتن داشته به طور بالقوه امکان تاریخ نگاری را داشته است. میتوانسته سربازی باشد که از هجوم نیزههای دشمن در یکی از جنگهای صلیبی جان سالم به در برده و حالا ماجرا را از نگاه شاعرانه خودش روایت میکند. البته که نوشته او شانس بیشتری برای ماندگار شدن دارد. بشر همیشه به روحیههای شاعرانه اهمیت بیشتری دادهاست تا به آنکه واقعیت را با لحنی زمخت بیان میکند.
اما بعد از هزارها سال تاریخنگاری که حاصل آن میلیونها کتاب و روایت تاریخی است، تنها دویست سیصد سال پیش بود که بشر متمدن به خودش اجازه داد تا تاریخ گذشته را تحلیل کند. برای همین علاوه بر تاریخنگارانی که معمولا به دروغپردازی و تحریف محکوم میشدند تحلیلگران و پژوهشگران تاریخ هم به این اجتماع وارد شدند. وظیفه آنها تحلیل تاریخی بود که اغلب چیز زیادی از حقیقت نمیدانستند.
انگار که در ساحلی با شنها و سنگریزههای سفید به دنبال آن مرواریدی باشی که از داخل صدف بیرون افتاده است. آنها شروع به مقایسه سندها کردند و تحلیلهایشان را در قالب کتابهایی نوشتند که شاید نمیدانستند خود بزودی به بخشی از تاریخ تبدیل میشود که یکی باید بیاید و راست و دروغ را از دل آن بیرون بکشد.
محدثه فروتن