همان شب، یک مرد تگزاسی متمول با نام تد موریسون کشته شده در یک هتل در مرکز شهر پیدا میشود. جایی که مشکوک است به اینکه در آن به سرکردگی یک گنگستر با نام تامی اسکالیس، فعالیتهای غیرقانونی انجام میشود. دیکسون میخواهد مردی به نام کن پاین را که به او در این قتل مظنون است، دستگیر کند. اما پاین با دیکسون درگیر میشود و دیکسون در دفاع از خود مرتکب قتل غیرعمد پاین میشود. اکنون دیکسون پلیس، خود یک قاتل است. شاهدی هم در این صحنه نیست که شهادت دهد دیکسون در دفاع از خود مرتکب این قتل شده است. گذشتهاش هم به عنوان یک پلیس تندخو و پرخاشگر وضعش را بدتر میکند. بدتر از همه اینکه پدر دیکسون یک تبهکار بوده است. این، جان میدهد برای آنها که دنبال ثابت کردن یک نظریه هستند: همان طور که عاقبت گرگزاده گرگ میشود، دیکسون هم که یک تبهکارزاده است، بالاخره جامه مامور قانون را از تن خواهد کند و تبهکار خواهد شد. دیکسون چاره را در این میبیند که جسد را پنهان کند و تقصیرها را به گردن اسکالیس و افرادش بیندازد. اما کارها آن طور که او دوست دارد پیش نمیروند.
به عقیده منتقدی به نام دنیس شوارتز، فیلم «جایی که پیادهرو تمام میشود» اهداف اخلاقی سوالبرانگیزی را دنبال میکند. فیلم طبیعت تاریک قهرمانش را نمایان میکند که هنوز نتوانسته است از شر سایه پلید پدر جنایتکارش خلاص شود و پدر او همان مردی است که اسکالیس را به قدرت رسانده است. دیکسون به عنوان یک مرد بسیار تنها، متزلزل و خشن تصویر میشود که اکنون میتواند تغییر کند، چون زنی را یافته که میتواند مواظبش باشد.
جایی که پیادهرو تمام میشود یک فیلم نوآر خشن و سیاه دلانگیز است که در محیط فاسد دنیای تبهکاران شکل میگیرد، جایی که قهرمان فیلم را بشدت درگیر خود میکند، به طوری که چیزی نمانده است قهرمان در این دنیای سراسر تباهی مستحیل شود و به یک ضدقهرمان تمامعیار بدل گردد. دیکسون مکرر به خاطر عصبی شدنش در موقعیتهای حاد ضربه میخورد تا حدی که حتی گاهی ثبات فکریاش صداقت حرفهایاش و جهتگیری درست اخلاقیاش را از دست میدهد. اما همچنان میتواند پلیسی خوب باقی بماند که فقط باید سعی کند آرامش خود را کمی بیشتر حفظ کند. اما اتوپره مینجر، کارگردان فیلم تنها در حد اشاراتی به موضوع وجدان اجتماعی در یک جامعه پست پرداخته است. او بیشتر ترجیح داده فیلم را روی دوش دیکسون به عنوان یک شخصیت پیش ببرد و فردیت وی را مورد توجه قرار دهد. دیکسون از نظر او به عنوان فردی دچار نوعی عقده اودیپ حائز اهمیت است. با وجود این، دیکسون میتواند با تکیه بر قدرت قانون و شایستگیهای ذاتیاش بر ناهنجاریهای درونی و روانی خود غلبه کند.
دانا اندروز در این فیلم بخوبی از پس ایفای نقش خود برمیآید. او نقش شخصیت پیچیدهای را ایفا میکند. او دیکسون را به عنوان مردی غرق شده در افسون خشونت و اضطراب به نمایش میگذارد. این ویژگیها مکرر او را در معرض خطر قرار میدهند اما او آنقدر شریف است که در پایان دوستدار حقیقت و درستی باقی بماند و به زندگیای سرشار از دروغ و فریب تن ندهد. اندروز در تله رخدادها گرفتار میشود، اما این رخدادها به واسطه کنشهای بیرونی او تغییر شکل میدهند. پس همان احساسی که معمولا نسبت به قهرمانان کهن الگویی فیلمهای نوآر داریم، در اینجا نیز تکرار میشود: آنها با تمام تباهیهایی که دنیای اطرافشان را فراگرفته مبارزه خواهند کرد و بالاخره رستگار خواهند شد، حتی اگر دنیای اطراف بسختی آنان را در معرض خطر آلوده شدن به آن تباهیها قرار دهد. در مورد دیکسون، اما این پلیدیها علاوه بر اینکه در دنیای بیرون وجود دارد، شاید در جهان درون او نیز لانه کرده باشد. ممکن است او پلیدی درونی را از پدر تبهکارش به ارث برده باشد، اما دیکسون در طول فیلم ثابت میکند که این گونه نیست.
طبیعت غیرقابل پیشبینی و ناعادلانه سرنوشت، یکی از مشخصههای قدرتمند فیلم نوآر است. در فیلم جایی که پیادهرو تمام میشود، حوادث زیادی برای شخصیتها رخ میدهد و این حوادث آنها را در موقعیتهایی قرار میدهد که آنان هیچ کنترلی رویشان ندارند. مثلا همه فیلم بر گرد قتلی رخ میدهد که دیکسون به طور تصادفی مرتکب میشود و تنها تماشاگر شاهد آن است. ما میبینیم که ابتدا پاین درگیری را شروع میکند، بعد دیکسون از خود دفاع میکند و ضربهای به پاین میزند که موجب میشود پاین از پشت سر به شکل مرگباری زمین بیفتد. در این میانه، دیکسون از کجا میتوانسته بفهمد که پاین یک صفحه فلزی در سرش دارد و برخورد سرش با زمین موجب مرگ او خواهد شد؟! چنین موقعیتهایی نوعی ویژگی آیرونی را برجسته میسازند، یعنی موقعیتهایی که در عین تراژیک و غمانگیز بودن، در پس خود، کمیک و حتی مسخره مینمایند. به عقیده «استیو- اُ» این شکل از آیرونی را که ناشی از قدرت سرنوشت است، تنها در فیلم نوآرها میتوان از آنان سراغ گرفت.
معمولا وقتی از فیلم نوآر صحبت میشود، بسرعت یاد فیلمهای شاخص این نوع، از قبیل «شاهین مالت»یا «جنگل آسفالت» میافتیم. فیلم جایی که پیادهرو تمام میشود یک نوآر شناختهشده تاریخ سینما نیست، اما این دلیل نمیشود که فیلم خوبی نباشد. این فیلم بعضی از شاخصههای فیلمهای نوآر معروف تاریخ سینما را در خود ندارد. اما در عین حال توجه بیشترش به ویژگیهای روانی شخصیت اصلی، آن را به فیلمی متفاوت در تاریخ این ژانر مهم سینمایی تبدیل کرده است. به همین دلایل است که به علاقهمندان جدی سینما توصیه میکنیم فرصت تماشای آن را در برنامه سینما 4 از دست ندهند.
محمد هاشمی