همین رفاقت پای حافظ را به زندان باز کرد. او توضیح میدهد: روزی یکی از بچهها سراغم آمد و گفت با مردی دعوایش شده است، گفت آن مرد مزاحم خواهرش شده و حالا میخواهد او را ادب کند، من هم درنگ نکردم و با او همراه شدم. در جریان دعوا طرف را حسابی زخمی کردم و خودرویش را هم به آتش کشیدم، بعد هم همراه دوستم روانه زندان شدم اما او خیلی زودتر آزاد شد، چون در واقع فقط نظارهگر دعوا بود و همه اتهامات به من رسید.
همسر حافظ که تا قبل از آن هم از زندگی با شوهرش احساس رضایت نمیکرد بهرغم داشتن فرزند تصمیم گرفت طلاق بگیرد.
حافظ به نشانه افسوس، آهی میکشد و ادامه میدهد: وقتی بیرون آمدم هیچ کس برایم نمانده بود حتی از دوستان قدیمی هم خبری نبود و پدر و مادرم هم رفتار سردی با من داشتند و حاضر نبودند مرا در خانهشان بپذیرند، آواره و تنها شده بودم. درمانده و بیپناه.
حافظ در زندان یاد گرفته بود باید فقط به فکر زندگی و سعادت و خوشبختی خودش باشد. او میگوید: عقلم دیر رسید. من وقتی فهمیدم نصیحتهای دیگران درست بوده که پاکباخته شده بودم اما به هر حال هنوز زنده بودم و باید زندگی میکردم از زن و بچهام هیچ خبری نداشتم هنوز هم ندارم و اصلا نمیدانم کجای این دنیا زندگی میکنند و تا آخر عمر باید برای ملاقات پسرم حسرت بخورم.
حافظ که پس از آزادی از زندان میخواست زندگی تازهای را شروع کند برای پیدا کردن کار دست به کار شد.
او میگوید: پیدا کردن شغل برای من که هیچ حرفهای بلد نبودم، کار سختی بود ولی بالاخره بعد از 3 ماه پیک موتوری شدم. در این مدت سعی کردم روابطم را با خانوادهام بازسازی کنم، خیلی با پدرم حرف زدم تا اینکه باور کرد سرم به سنگ خورده است.
حافظ هنوز هم با موتور کار میکند. خودش میگوید: خیلی سعی کردم شغل بهتری پیدا کنم اما نتوانستم هم بخاطر سوءسابقهام و هم به خاطر همان بیهنر بودنم، به هر حال چرخ زندگیام میچرخد اما اگر به خاطر یک نارفیق خودم را گرفتار نکرده بودم الان برای خودم خانواده داشتم و احتمالا کار و کسبی راه انداخته بودم. به هر حال برای گذشته نمیتوان کاری کرد و حالا از این راضی هستم که دیگر کاری نکردم که باز هم پایم به زندان باز شود.