من یک فرشته را کشتم

پاتریشیا مسبب همه درد و رنج‌هایی است که من در زندگی می‌کشم. می‌دانم که به عنوان مردی بی‌رحم و پدری گناهکار شناخته می‌شوم، اما می‌خواهم همه بدانند که اگر رفتار جنون‌آمیزی از من سر زده است تنها دلیل آن مستاصل شدن از مشکلاتی بود که در زندگی مشترک با همسرم آنها را تجربه کرده‌ام.
کد خبر: ۳۷۴۸۹۰

نمی‌دانم چطور یک زن می‌تواند اینقدر بی‌رحمانه در مورد فرزند و شوهرش تصمیم‌گیری کند و بدون آن که دیگران را هم در نظر بگیرد به راحتی گذاشته‌اش را فراموش کند.

اگر دادگاه حکم اعدام را برایم صادر کند خوشحال می‌شوم چون هر روز از خدا می‌خواهم که به زندگی پر از نفرتی که من دارم پایان بدهد و مرا از این شرایط نجات بخشد.

زندگی کردن در حالی که بار گناه سنگینی را به‌دوش می‌کشم کار آسانی نیست و مرگ از آن هزار بار بهتر است. از پسرم می‌خواهم مرا ببخشد و بداند که همیشه عاشقانه او را دوست داشته‌ام.»

«استفن نلسون» 40 ساله پدر بی‌رحمی است که پس از پرت کردن پسر 3 ساله‌اش «ترنر» از روی پل بلند «بالتیمور» آمریکا سبب مرگ او شده و اقدام به خودکشی کرده است.

آقای نلسون گرچه از مرگ حتمی نجات یافت و توانست به اتهام قتل عمد پسر کوچکش در دادگاه حاضر شود، اما پزشکان روان‌شناس حال او را وخیم اعلام کرده‌اند و به همین خاطر به نظر می‌رسد برخلاف آنچه که این متهم به آن امیدوار است حکم اعدام برایش صادر نخواهد شد و او به دست‌کم 30 سال حبس محکوم می‌شود.

30 سال زندگی در زندان که با وجود شرایط روحی وخیم و عذاب وجدانی که این مرد دارد هر ثانیه آن می‌تواند از ده‌ها بار مرگ سخت‌تر باشد.

«وقتی که پاتریشیا به من گفت قصد دارد طلاق بگیرد فکر می‌کردم که شوخی می‌کند چون ما هیچ مشکلی در زندگی مشترکمان نداشتیم و تصور می‌کردم که نظر او هم همین است. اما کم‌کم با ادامه دادن این بحث متوجه شدم که تصمیم او کاملا جدی است و می‌خواهد مرا و پسرم را ترک کند و به شهر دیگری برود.

باور کردنی نبود که چطور یک مادر می‌‌تواند چنین راحت پسر کوچکش را رها کند و بدون هیچ ناراحتی درخواست طلاقش را از طریق وکیلش پیگیری کند.

ده‌ها بار با او صحبت کردم و خواستم تا در مورد تصمیمش تجدیدنظر کند چون معتقد بودم من قابلیت آن را دارم که اگر مشکلی در وجودم هست آن را برطرف کنم و انتظار داشتم او هم لااقل کمی به خاطر زندگی‌اش صبوری به
خرج بدهد.

اما زیر بار نمی‌رفت. مدعی بود از زمان بحران اقتصادی آمریکا که گریبان همه خانواده‌ها را گرفته بود از زندگی خسته شده و توانایی ادامه دادن این راه را ندارد. او می‌گفت که اگر تنها باشد به‌راحتی می‌تواند از پس مشکلاتش بربیاید و وجود من سبب می‌شود که نتواند به راحتی تصمیم بگیرد و عاقلانه عمل کند.

هرچه به او می‌گفتم چطور می‌تواند 5 سال زندگی مشترک را چنین راحت زیر پا بگذارد، اصرار داشت که ثابت کند این کار برایش آسان نیست، اما چاره‌ای جز انجام آن ندارد. نمی‌توانستم تصور کنم که من و پسر کوچکم «ترنر» چطور می‌خواهیم باهم به تنهایی زندگی کنیم.

من حتی نمی‌دانستم او چه غذایی دوست دارد و چطور و چه زمان به خواب می‌رود و ظاهرا باید از او نگهداری می‌کردم. تنها چیزی که می‌دانستم این بود که پسرم تنها باقیمانده زندگی شکست خورده‌ای بود که از آن بیرون می‌آمدم و خوشحال بودم از این که لااقل همسر سابقم آنقدر وجدان داشته تا نگهداری کردن پسرمان را به من بسپارد.

تصوری که بعدها فهمیدم اشتباه است و او برای راحت‌تر کردن موافقت من با طلاق این درخواست را دیرتر مطرح کرده است.» بنا به گفته‌‌های آقای نلسون همسر او برای این که بتواند رضایت او را در طلاق جلب کند ابتدا از گرفتن حضانت فرزندشان حرفی به میان نیاورده و وقتی مراحل قانونی این جدایی سپری شده است با گرفتن یک وکیل خبره و عنوان کردن مساله بیکاری شوهرش در ماه‌های اخیر توانسته به راحتی حضانت «ترنر» را به‌عهده بگیرد.

خانم «پاتریشیا» که درآمدی بسیار بهتر از شوهرش داشت بلافاصله پس از نهایی شدن مراحل طلاق تنها یک ملاقات برای شوهر و پسرش باقی گذاشت تا آنها با یکدیگر خداحافظی کنند.

دیداری که به مرگ «ترنر» انجامید. «وقتی وکیلم به من گفت که پاتریشیا به راحتی حضانت پسرمان را به عهده گرفته انگار آواری روی سرم خراب شده بود.

او می‌دانست که برای ادامه دادن به راه درازی که پیش‌رو داشته تنها یک محرک می‌خواستم و «ترنر» امیدم بود که با رفتنش همه چیز را از دست می‌دادم، اما بی‌رحمانه توانست او را هم از من دور کند و مرا با یک خانه خالی و هزاران دلار قرض به تنهایی جا بگذارد.

وقایع آن روزها را که دوره می‌کنم خیلی خوب می‌فهمم که چرا با وجود انواع و اقسام قرص‌های آرامبخش که پزشکان برایم تجویز کرده‌اند هنوز لحظه‌ای آرامش ندارم و نمی‌توانم به حالت عادی‌ام بازگردم.

فشار روانی زیادی که آن دوره روی من داشت انگار همه سلول‌های زنده و فعال مغزم را از بین برده و مرا چون گیاهی بدون احساس رها کرده است.

روز آخری که «پاتریشیا» با من تماس گرفت و ادعا کرد با پسرم شهر را ترک خواهد کرد احساس کردم چیزی در وجودم به لرزه در آمده است. نمی‌توانستم باور کنم در طول چند هفته ناگهان همه چیزهای مهم زندگیم را از دست داده و تنهای تنها شده‌ام.

او گفت که یک ساعت به من و «ترنر» زمان می‌دهد تا برای آخرین بار یکدیگر را ملاقات کنیم و اگر حرفی داریم با هم بزنیم.

من می‌دانم بنا به رای دادگاه حق دارم هفته‌ای یک بار پسرم را ببینم اما رفتن همسرم از شهر سبب می‌شد تا برای دیدنشان راه طولانی که احتیاج به پول داشت طی کنم و من فعلا در شرایط سفرکردن نبودم. وقتی «ترنر» را از مادرش تحویل گرفتم نمی‌دانستم چکار باید بکنم. او دستانش را در دست هایم می‌فشرد و بدون حتی کلمه‌ای با
من قدم می‌زد.

بعد از دقایقی به من گفت که مادرش از او خواسته تا برای مدت طولانی از من خداحافظی کند چون مشخص نیست که ما دوباره چه زمانی می‌توانیم یکدیگر را ببینیم.

حتی شنیدن صدایش قلبم را می‌فشرد و بغضی که گلویم را فشار می‌‌داد به هیچ عنوان نمی‌توانستم تحمل کنم. وقتی از روی پل بلند «بالتیمور» رد می‌شدیم احساس کردم اینجاست که باید تصمیم بگیرم و خودم را از همه مشکلاتی که داشتم رهایی دهم.

اول می‌خواستم خودم به پایین بپرم، اما نمی‌دانم چه احساس تنفری ناگهان در من شکل گرفت که می‌خواستم هر طور شده از پاتریشیا به خاطر بدی‌هایی که به من کرده بود انتقام بگیرم.

وقتی به خودم آمدم که «ترنر» داخل آب افتاده بود و من مبهوت همانجا ایستاده بودم.

به جای هر حرکتی با همسرم تماس گرفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم و به او گفتم عمل من تنها نتیجه طلاق غیرعقلانی ای است که او از من گرفته است.

وقتی به منزل سابقمان بازگشتم تا قبل از رسیدن ماموران پلیس که می‌دانستم به زودی برای دستگیر کردنم می‌آیند یک شیشه مایع ضدعفونی ‌کننده دستشویی و حمام را سر کشیدم.

فکر می‌کردم که حتما جانم را از دست می‌دهم، اما وقتی به هوش آمدم روی تخت بیمارستان بودم و یک سرباز بالای سرم کشیک می‌‌داد. ساعاتی بعد بود که فهمیدم به اتهام قتل پسرک بی‌گناهم بازداشت شده‌ام و باید از خودم دفاع کنم.

از خدا می‌خواهم تا مرا به خاطر گناه بزرگی که مرتکب شده‌ام ببخشد وکاری کند که لااقل رای دادگاه برایم اعدام باشد تا از زندگی سخت و فجیعی که هر روز آن را تجربه می‌کنم خلاصی یابم.

کاری که من با «ترنر» کردم وحشیانه و غیرقابل بخشش است. او فرشته کوچکی بود که لیاقت همه خوشبختی‌ها و خوشحالی‌های روی زمین را داشت.»

مترجم: المیرا صدیقی

منبع: کورت نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها