در آن کنگره اگرچه سرانجام خودم هیچ مقامی بهتر از تقدیر به دست نیاوردم، اما زمینه آشنایی و رفاقتم با بسیاری از همنسلانم فراهم شد ازجمله دوست شاعری که مقام اول بخش شعر کلاسیک را هم به خود اختصاص داد و هنوز صدایش در پشت تریبون در گوشم است که میخواند:
«انکحت...» عشق را و تمام بهار را!
«زوجت...» سیب را و درخت انار را!
«هذا موکلی...» غزلم دف گرفت و گفت
تو هم گرفتهای به وکالت سهتار را!
«یک جلد...» آیه آیه قرآن! تو سورهای!
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را!
سروده بالا بیتهایی از غزل سیامک بهرامپرور است که در آن روزگار در میان اهل شعر خیلی هم گل کرده بود و همین بیتها به همراه رشته تخصصی او یعنی پزشکی و طبابت جرقههای یک دوستی را میان ما رقم زد که تا به امروز ادامه یافته است.
بهرامپرور پس از پایان کنگره با یک فاصله چند ماهه یعنی بهار 1384 مجموعهای از شعرهایش را با نام «عطر تند نارنج» منتشر کرد؛ مجموعهای که در زمان انتشارش بیاغراق یکی از بهترین کتابهای شعر بود و این را نه من که مقدمه محمدعلی بهمنی که بر پیشانی کتاب خورده بود گواهی میکند:
«... مختصر بگویم: این مجموعه ازجمله اتفاقهاییاست که باید در غزل امروز میافتاد که اگر نه با سیامک بهرامپرور که با نسل او اتفاق افتاده است؛ نسلی که به پسند من و ما کاریش نیست، اما ما را به پسند او بسیار کار است.»
وقتی محمدعلی بهمنی نخستین مجموعه از شعرهای یک شاعر جوان را در حد و اندازههای اتفاق توصیف میکند قطعا باید شعرهای چنین شاعری را جدی گرفت، جدی خواند و جدی نقد کرد.
بهرامپرور پس از عطر تند نارنج با شتاب و استمرار فراوان همچنان غزل سرود، اما در زمینه انتشارش به صورت مکتوب به هر دلیل که من نمیدانم ترجیح داد سکوتی چند ساله داشته باشد البته در این فاصله به ترجمه هم پرداخت و در این زمینه آثاری را منتشر کرد.
اما بالاخره بتازگی دومین کتاب شعر سیامک بهرامپرور با نام «به رنگ نارنگی» توسط انتشارات هنر و رسانه اردیبهشت منتشر شده است تا مخاطبان و اهل فن بتوانند درباره حدود
5 سال فعالیت و غزلسرایی او قضاوتی جدیتر داشته باشند.
کتابی که مانند کتاب اول همراه با یک مقدمه منتشر شده است؛ مقدمهای که این بار به قلم دکتر محمدرضا ترکی، شاعر و استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران نوشته شده است. بهرامپرور در این کتاب آن گونه که محمدرضا ترکی دیده است مهمترین مولفه کارش بهره گرفتن از مفاهیم قدسی و آسمانی در توصیف عشق و لحظههای عاشقانه است و به عبارتی او برخلاف جریان رود شنا کرده است یعنی اگر شاعران معمولا از مجاز به حقیقت میرسند و از زلف و لب لعل و ابروی یار به سوی جمال ازلی و معشوق آسمانی پل میزنند بهرامپرور در این کتاب به کمک مفاهیم آسمانی و دینی به عشق محسوس و محدود و زمینی میرسد.
با احترام به نگاه همواره عمیقی که جناب دکتر ترکی دارند من به واقع ضرورتی نمیبینم تا بخواهم این نقد و نوشته را پیرامون شعر بهرامپرور به سمت و سویی ببرم که بخواهم از درون آن تاکید کنم که شاعر این شعرها از کجا به نوع بیانی اینچنینی از عشق رسیده است.
سیامک بهرامپرور از نگاه من به طور فطری و ذاتی شاعری عاشقانهسراست و خیلی هم فرق نمیکند که او برای عاشقانهسرایی از کدام مسیر حرکت میکند از بالا به پایین یا از آسمان به زمین یا بالعکس؟!
اما آغاز مجموعه «به رنگ نارنگی» شعری است که نمیتوان نسبت به محتوا و حرفی که شاعر در آن بیان میکند بیاعتنا بود:
هرگز نخواستم که فقط نان بیاورم
من میروم برای تو باران بیاورم...
با من بیا که رسم جهان را عوض کنیم
تا من از این حقیقت عریان بیاورم-
تعریف تازهای که غزل را غزل کند
سوگند میخورم که به قرآن! بیاورم
این بیتهای آغازین من را یاد کتاب «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود» سروده محمدعلی بهمنی انداخت که در آن کتاب هم استاد این گونه کتاب را آغاز کرده بود:
اینک آن طفل گریزان دبستان غزل
بازگشته است غریبانه به دامان غزل
عرصه خالی است چنان شامگه بعد از کوچ
چه گذشته است به مردان و به میدان غزل...
سطرهای بالا با آنچه بهرامپرور آورده است قرابت نزدیکی دارند و تا کسی این گونه شیدای غزل و غزلسرایی به مفهوم خاصش نباشد هرگز چنین شعری را برای آغاز کتابش برنمیگزیند.
در روزگاری که اکثر شاعران جوان و حتی پیشکسوت غزلسرا به سمت مضامین اجتماعی و گاه حتی موضعگیریهای سیاسی حرکت کردهاند و ایدهآلشان هم سبک هندی شده است که مهمترین مولفهاش بیتمداری و بیتمحوری است و مهمترین دغدغهاش کشف یا به روزرسانی برخی تصاویر است سیامک بهرامپرور شعری و غزلی ارائه میکند که کاملا دارای ساختار (معمولا روایی) و فرمگراست و بیشتر هم به دنبال فضاسازی است تا تصویرسازی.
غزل بهرامپرور به همین دلایل غزلی نیست که از آن انتظار داشته باشیم که پس از خواندنش بیتی یا تصویری خاص از آن در ذهن باقی بماند و در خلوت آن را زمزمه کنیم و بلکه شاید در برخورد اول بویژه مخاطب عام کمی در برقراری ارتباط با آن دچار مشکل شود چرا که معمولا غزل بهرامپرور از نظر ساخت، فضا و زبان پیچیدگیهای خاصی دارد که بسیاری از آنها را باید با چند بار خوانش شعر متوجه شد و در مقابل میتوان این گونه هم نوشت که شعر بهرامپرور شعری است که قطعا قابلیت آن را دارد که شبیه یک پاتولوژیست پای آن نشست و آن را تشریح کرد و برای عده زیادی از دانشجویان علاقهمند بافتهای مختلفش را کنار زد و اعجاز آفرینش را نشان داد.
به بیان دیگر شعر او مانند کودک زیبا و معصومی است که نه به شکل طبیعی که با سزارین متولد شده است و با داشتن چند کلیه، چند کبد یا چند قلب در آفرینشاش کمی اغراق شده است، اما میتواند نمونه خوبی برای آسیب شناسی غزل امروز باشد. البته در بسیاری از موارد هنگامی که شعر او را میخوانیم احساس میشود تاکیدی که او بر اجرا و فرم دارد تا حدودی از شعر بیرون میزند و این تکنیکهای آگاهانهای که شاعر در خدمت میگیرد بر آن جان وحشی و رهایی که غزل عاشقانه او دارد میچربد.
این موضوع را من به گونهای به مشکلی دیگر هم پیوند میزنم. شعر بهرامپرور یکی از ویژگیهایش دایره واژگانی گسترده است و به جرات میتوانم ادعا کنم که او در میان همنسلانش در حوزه غزل وسیعترین دایره واژگانی را دارد، اما این توانایی به دلیل همان بیرون زدن فرم و ساختار پیچیده در شعر و تاکید بر به رخ کشیدن تواناییهای عروضی و از همه مهمتر یکنواختی محتوا و برخورد شاعر با مضامین به صورت یکسان اصلا در کتاب به رنگ نارنگی به چشم نمیآید.
او انبوهی از کلمات را در شعرش بسیار خوش مینشاند، اما آنقدر غرق فضاسازیها و اجراهای فرمی، ساختاری و روایی میشود که گاه مخاطب حتی فراموش میکند واژهای را که معنایش را نمیداند برود و جستجو کند.
او حتی هنگامی که به سراغ اسطوره میرود و به اصطلاح میخواهد با ایجاد فرامتنهای مختلف برای غزلش عمق ایجاد کند با آن که آشکارا مشخص است هم اسطوره را خوب میشناسد و هم قدرت تلفیق و به روزرسانی آن را دارد باز هم گرفتار همین فرمزدگی و اجرا میشود که البته من در این یادداشت به دلیل فقدان مجال لازم و کافی سعی کردهام کمتر وارد جزییات و مثالها بشوم، اما نمونه بارزش را در شعر «خوان هشتم» میتوان مشاهده کرد؛ اگرچه در همین صفحه میتوانید چند غزل و شعر را از سیامک بهرامپرور بخوانید که تا حدود زیادی نکاتی که در این یادداشت نوشته شد در آنها قابل تعمیم است.
البته اگر بخواهیم کتاب به رنگ نارنگی را مورد بررسی بیشتر قرار دهیم میتوان تسلط شاعر بر وزن و عروض، توانایی تغییر ناگهانی فرم و حرکت از یک قالب به قالب دیگر و نحوشکنیها و ساختشکنیهای زبانی را هم در نظر گرفت.
اما نکته پایانی که در این مجال به آن اشاره میکنم تک شعر نیمایی کتاب است که با نام آرزو سروده شده و در بخش پایانی کتاب هم درج شده است. شعری که نشان میدهد سیامک بهرامپرور برای ورود به حوزه شعر آزاد و نیمایی به واقع توانایی و پتانسیل بالایی دارد و اگر این قالب را هم جدی بگیرد با توجه به باز بودن دست شاعر در بیان، اجرا و فرم میتوان آثار درخشانتری از او را شاهد بود.
چند شعر از سیامک بهرام پرور
تکثیر تو
بانو! بهار روسریات را به باد داد
رنگینکمان حادثه پل زد به روی باد...
...
وقتی که رنگهات همآغوش میشوند
نسل هزار و یک غزلت میشود زیاد!
شب بر شلال موی تو ترویج میشود
بر روی گونههای تو تبلیغ بامداد
ای اجتماع هرچه نقیض است در جهان!
منطق ولی به فلسفهات دارد اعتقاد!
لبهای تو حلاوت امن یجیب عشق!
چشمان تو تلاوت شیرین ان یکاد!
ابلیس در لباس تو با بوسه بوسه سیب!
... پیراهن تو ... دست من... آغاز ارتداد!
تنها تویی که شعر مرا زنده میکنی
یعنی که دستهای تو: توحید در معاد!
چیزی به من بگو که شب از نیمه هم گذشت
این بار قصه من و لبهای شهرزاد!
چل گیس تو ... حکایت چل دزد، رو سیاه!
آغوش توست شرح سفرهای سندباد!...
...
تکثیر تو تمام تنم را گرفته است
تنها «تو» در توالی تب رو به ازدیاد
حالا که واژهها به «تو» آغشته میشوند
باید به احترام غزل راست ایستاد!
…Love is
در این زمانه آشفته شلوغ پلوغ
کلاغ میوزد از شاخسار خشک دروغ
کلاغ میپرد و پر نمیزند کفتر
پرنده مانده و پرواز مرده است، فروغ!
...
و عشق
سادهترین چیز بین آنهایی ست
که با شروع نخستن نشانههای بلوغ ـ
ـ سوار بنز پدر، دل سپردهاند به یک
کیوسک عشقفروشی کنار جاده و ... بووق!
و یا به یاری یک لشگر از بتونه و رنگ
برای فتح دل ساکنان شهر شلوغ ـ
ـ تمام طول خیابان آدامس لاو ایزی
جویدهاند و فقط عشق میزنند آروغ!
چه سوءهاضمهای! واژه واژه استفراغ!
که مغز خورده و بالا میآورند نبوغ!
از آسمان خدا خوشه خوشه پروین را
ربودهاند و به جایش دو پولک و منجوق ـ
ـ نشاندهاند که: «آقا ! ستاره کهنه شده!
جهان، جهان مدر...
………….!Oh
……………….. !!Mademoiselle
«…………………….!!!Bonjour
و مادموازل که بخندد ستاره و پولک...
و این مکالمه هم میشود تمام!... همین!!
خود خدا به سرم دست میکشد: «بگذر!
که من که خالق اویم گذشته از مخلوق!»
سینا علیمحمدی / گروه فرهنگ و هنر