حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سال قبل که برای کارهای مغازهام خواربار فروشی به جوانی نیاز داشتم تا کارهای مغازه را انجام دهد دست سرنوشت جوانی را به مغازه کشاند که از آن موقع تاکنون با صداقت کار میکند و بزودی ازدواج کرده و تشکیل خانواده میدهد. این جوان موقعی که برای کار به مغازهام مراجعه کرد فکر نمیکرد با موافقت من مواجه شود. گفت پدرش معتاد بوده و به زندان رفته، مادرش از دست پدرش خودکشی کرده بود و از نوجوانی با مادربزرگش زندگی کرده اما او نتوانسته مراقبش باشد. این جوان با دوستان ناباب خود به راهی کشیده میشود که آخرش به زندان ختم میشود. اما در آنجا تصمیم میگیرد وقتی آزاد شد مثل بقیه مردم سالم زندگی کند و از طریق زحمت خود نان خود را درآورد وقتی دیدمش خواستم داستان زندگیاش را تعریف کند. او هم هر چه در این چند سال سرش آمده بود، تعریف کرد. در آخر آدرس منزل مادر بزرگش را گرفتم. فردای آن روز به آدرس مراجعه کردم و فهمیدم تمام حرفهای آن جوان حقیقت دارد و همسایهها تایید کردند که آن جوان به خاطر خانواده نابسامانی که داشته با حوادث زیادی در زندگی مواجه شده و باید کسی باشد که از روی دلسوزی دستش را بگیرد و بلندش کند. جوان بیکار فرامرز نامش بود. وقتی دوباره آمد که نتیجه مثلا تحقیقات را بداند بدون تامل گفتم از فردا بیا اینجا کار کن. همین جا هم بخواب و هیچ نگران آینده نباش.
فرامرز در این مدت که پیش من در مغازه کار کرده واقعا با تمام وجود کار کرده و ثابت کرده که واقعا تغییر کرده و میخواهد مثل دیگران باشد. از طریق یکی از همسایهها که وکیل است فرامرز قصد دارد سهم پدرش از خانه پدری را که عموها و عمهها بالا کشیدند و اهمیتی ندادند به خانواده فرامرز، پس گرفته و آن را سرمایهای برای آینده خود کند. هر چند که این کار شاید به زمان زیادی نیاز داشته باشد. به هر جهت باید به چنین آدمهایی کمک کرد تا اعتماد به نفس خود را پیدا کنند و در جامعه فرد مفیدی باشند.
احسان مرادی ـ مشهد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....