«روز اول مهرماه برای من معانی بسیاری دارد. معانیای که با درد و اندوه و در عین حال شادی و خنده همراه است. من تا قبل از آن حتی به مهد کودک هم نرفتم و این یعنی این که حتی یک لحظه هم از مامانم جدا نشده بودم. به خاطر همین اصلا از مدرسه رفتن خوشحال نبودم و توی دلم هی خدا خدا میکردم مامان و بابام یادشان برود که روز اول مهر باید بروم مدرسه. اما خب آنها یادشان نرفت و به هزار بدبختی مرا راضی کردند که بروم مدرسه. هر دو هم با من آمدند که مثلا من غریبی نکنم. اما فایدهای نداشت چون به محض این که رفتیم سر کلاس و مامانم از حوزه دید من خارج شد کلاس را گرفتم روی سرم که مامانم رو میخوام. هر چقدر هم خانم معلمم گفت مامانت توی همین حیاط ایستاده آرام نشدم که نشدم. خلاصه آنقدر گریه و زاری کردم که مجبور شدند مادرم را بیاورند سر کلاس. همه بچهها تعجب کرده بودند و وقتی دیدند میشود چنین کاری کرد همه زدند زیر گریه که ما هم مامانمان را میخواهیم. خلاصه کل کلاس را به هم ریختم. تا چند روز مادرم مجبور بود بیاید و سر کلاس بنشیند ولی بعد بهم گفتند اگر بخواهم به این روال ادامه بدهم دیگر نمیتوانم به مدرسه بروم. من هم از خدا خواسته قبول کردم ولی چون یکی دو تا دوست پیدا کرده بودم که ازشان خیلی خوشم آمده بود ته دلم کمی هم نگران بودم که نکند واقعا نگذارند من بروم مدرسه. خلاصه که بعد از کلی بحث و تبادل نظر قرار شد مادرم توی حیاط بماند و من توی کلاس. ولی برای این که مطمئن شوم مادرم حتما توی مدرسه هست، بهش گفتم باید کیفش را پشت پنجره کلاس بگذارد تا من بدانم که او هست. چون فکر میکردم کیف پولش توی کیف دستیاش است و وقتی کیفش را میگذارد پشت پنجره دیگر پول ندارد که از مدرسه برود بیرون. سالها بعد وقتی فهمیدم مادرم فقط کیفش را میگذاشته پشت پنجره و خودش میرفته خانه پدربزرگم تا زنگ بخورد و دوباره بیاید دنبالم. کلی حالم گرفته شد و برای سادگی خودم دلم سوخت. البته دلم برای مادرم هم خیلی میسوزد که یک ماه از کار و زندگی انداختمش تا بالاخره به مدرسه عادت کردم. خلاصه که خیلی روزهای خوبی بود. کاش برمیگشت...» .
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)