نیمکت

کد خبر: ۳۶۱۱۸۹

هر کسی مسیر خودش را فریاد می‌زد. هن‌هن‌کنان سرجایش آرام گرفت‌. یکدفعه میخکوب شد.

به پارک رو به رو نگاهی انداخت.

روی نیمکت‌ها را ورانداز کرد.

چشم‌هایش را چندبار باز و بسته کرد.

خواب و خیال نبود. خودش بود.

مثل همیشه تنها و ساکت نشسته بود و داشت نگاه‌های عمیقش را نثار عابران پیاده می‌کرد. آرزو می‌کرد کاش نگاه عمیقش، او را هم می‌دید. درست بالای سرش روی بیلبورد عکسی از یک جوان دوربین به دست دیده می‌شد.

جمله قشنگی که بغل عکس نوشته شده بود را خواند:

ـ‌ به کجا می‌نگری، شهادت نزدیک است.

دوباره به پایین نگاهی انداخت.

همان جا نشسته بود. تکان نمی‌خورد.

کم‌کم از شوک بیرون آمد.

حتما آمده بود و مثل همیشه بدون خبر.

سریع از میان ماشین‌ها برای خودش راه باز کرد.

چند بار نزدیک بود زیر ماشین برود.

وقتی به بغل نیمکتی که او رویش نشسته بود‌ رسید تقریبا زانو زده بود.

بوی آشنایش به مشامش خورد.

حتی توان روی نیمکت نشستن را نداشت.

کلی با او حرف زد.

از تمام دردها و ناراحتی‌هایش گفت. او هم با همان صبر همیشگی نگاهش کرد.

دستانش را که گرفت، دیگر خیالش راحت شد که این‌بار اشتباه نکرده است.

خم شد و پیشانیش را بوسید.

هنوز بوی خاک می‌داد.

خدا را شکر هیچ‌کس به آن دو کاری نداشت. مردم در حال گذر فقط گاهی اوقات نگاهی به زن که روی زمین چمباتمه زده بود و دستش را روی نیمکت خالی می‌کشید می‌انداختند و سری تکان می‌دادند و افسوس می‌خوردند.

اما برای زن انگار دنیا همان جا تمام شده بود.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها