مرثیه‌ای برای هما

آن لحظه‌های آخر چه احساسی داشتی هما؟ در آخرین لحظه به چه فکر می‌کردی؟ وقتی افتادی توی چاله مترو، وقتی گیج شده بودی و کوتاه و بریده جیغ کشیدی، وقتی دستت توی هوا میان یک هیچ بزرگ چرخید و خواستی کمی جلوتر بروی که سقوط کردی، وقتی برای زنده ماندن تقلا می‌کردی، وقتی برق تنت را سوزاند، به چه فکر می‌کردی؟ به طفلک‌های یک ساله و 5 ساله‌ات؟ به شوهرت؟ به شاگردان مدرسه‌ات؟
کد خبر: ۳۶۰۴۲۲

به تحریریه روزنامه ایران سپید که در آن کار می‌کردی؟ به خاطره‌های خوشت؟ به همه صداها و بوهای قشنگی که در زندگی شنیده بودی؟ به نوشته‌ها و حرف‌هایت درباره حقوق معلولان؟ به بیست و سومین روز مهر که روز رفتن تو شد و روز جهانی عصای سپید بود که نمادی از حضور اجتماعی نابینایان در جامعه است؟

امیدت به چه بود هما؟ وقتی موج جمعیت، تو را به جلو هل داد و ناخواسته از خط قرمز خطر ایستگاه مترو که برای نابینایان غیرقابل لمس است، رد شدی.

وقتی عصای سپیدت به کارت نیامد، وقتی به جلو رانده شدی تا از لبه باریک و برجسته سکو بگذری، وقتی در آن چاله ترسناک سقوط کردی، چه امیدی داشتی؟ خیال می‌کردی مسافران مترو مراعات آن عینک سیاه و عصای سپیدت را می‌کنند؟ خیال می‌کردی خیلی‌ها راضی می‌شوند چند دقیقه زودتر رسیدنشان به محل کار را فدای سلامت تو کنند؟ خیال می‌کردی آن مسافران، اصول احترام به معلولان را یاد گرفته‌اند؟

نه هما! نه! اشتباه می‌کردی، برای برخی گذشته است روزگاری که اگر مردم، معلول، سالمند، زن باردار یا بچه بغل را می‌دیدند، دستش را به یاری می‌گرفتند و جایشان را به آنها می‌دادند، گذشت آن روز‌هایی که می‌گفتند نابینا‌ها اگر چشم‌های تاریکی دارند، دل‌هایشان روشن است، تو که ندیدی هما اما زن‌های باردار این روزها در مترو کتک می‌خورند، استخوان‌های پوک سالمندان در فشار جمعیت له می‌شود، بچه‌ها از وحشت به گریه می‌افتند و مسافران مثل کسانی که از هجوم آتش رمیده باشند، بی‌توجه به آنها، یکدیگر را هل می‌دهند تا به درها برسند.

به نظرت تفاوت یک‌روزه میان روز جهانی عصای سپید با روز مرگ تو به دلیل ناایمن بودن مترو برای معلولان، به خنده‌ای تلخ و طولانی نمی‌ارزد؟ به نظرت این همزمانی نسبی، تلنگری به ما و مسوولان است که به حقوق همنوعان معلولمان احترام بگذاریم؟ همای عزیز! تو فدا شده‌ای تا تلنگری یکی دو روزه باشی به آنها که حقوق کسانی مانند خودت را نادیده گرفته‌اند و گمان می‌کنند دنیا فقط برای آدم‌های سالم ساخته شده است.

دیگر نه تقویمی نامت را به خاطر می‌سپرد، نه خیابانی به نامت می‌شود و نه حتی این ایستگاه لعنتی که برای همیشه به تلاش‌هایت برای احقاق حقوق معلولان فرمان ایست داد، به نام تو خوانده خواهد شد، تو بزودی فراموش می‌شوی و عمر خاطره‌ات در اذهان عمومی، از عمر خبر‌های مربوط به مرگت هم کوتاه‌تر است، حالا تو، همای سفرکرده هستی، دبیر عزیز فوت شده دانش‌آموزان دبیرستان‌هایی که در آنها درس می‌دادی، مادر درگذشته کودکانت، عزیز سفرکرده شوهرت، دختر نازنین و جوانمرگ شده مادر و پدرت، حامی ازدست‌رفته روشندلانی که حقشان را از زندگی می‌خواهند و خبر داغ خبرنگارانی که ماجرای مرگت را، تا چند روز آینده ‌با واژه‌هایی چون دلخراش و فجیع و دردناک برای مردم توصیف می‌کنند.

دیدی هما؟! دیدی؟! مکان‌های ناایمن شهری که آن همه برای اصلاح‌شان تلاش می‌کردی، دست آخر انتقام‌شان را از تو گرفتند و امروز، مرگت، آخرین تلاش توست برای بیدار کردن مسوولان که به آنها بفهمانی، مناسب‌سازی اماکن شهری، حق معلولان است.

مریم یوشی‌‌زاده
گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها