رازهای زندگی یک مقتول: این ماجرا؛ قسمت پایانی

سفته‌های‌70 میلیونی

در شماره‌های گذشته خواندید کارآگاه شهاب و ستوان ظهوری در جریان تحقیق درباره قتل دختری 24 ساله به نام سمیه لارودی متوجه می‌شوند او پنهانی با پسری به نام کیوان عقد و بعد از جدایی از او کلاهبرداری کرده بود. کیوان همراه پسری به نام علی که از خواستگاران مقتول بود در ردیف مظنونان قرار می‌گیرند اما هر دو قتل را انکار می‌کنند. در ادامه معلوم می‌شود مقتول روز حادثه بارها با زنی به نام هانیه تماس گرفته بود. شسته شدن فرش خانه هانیه سوءظن‌ها را نسبت به وی بیشتر و این احتمال را مطرح می‌کند که او بعد از کشتن سمیه برای از بین بردن آثار جنایت فرش را شسته است.
کد خبر: ۳۶۰۰۲۸

***

هانیه در برابر سوالات کارآگاه شهاب آچمز شده بود. او با شوهرش بشدت مشکل داشت برای همین وقتی تصمیم گرفت با پس‌اندازش ماشین بخرد آن را به نام سمیه کرد. اختلاف هانیه و سمیه از وقتی شروع شده بود که هانیه از شوهرش طلاق گرفت و سمیه ماشین را پس نداد.

گونه‌های هانیه به طرز محسوسی می‌لرزید و دیگر نمی‌توانست بغضش را کنترل کند و با همان صدای گرفته به سرگرد گفت:هر چه با سمیه حرف زدم و گفتم من به او اعتماد کردم و نباید حالا این طور رفتار کند به خرجش نرفت و ماشین را فروخت. روز قتل هم ما سر همین موضوع با هم چند بار تلفنی صحبت کردیم اما قتل کار من نیست، آن روز اصلا سمیه را ندیدم و مدتی بود که آفتابی نمی‌شد.

برای این که هانیه لباس‌هایش را عوض کند و با کارآگاه و ستوان ظهوری برای رفتن به بازداشتگاه همراه شود، نیازی به توضیح نبود. زن جوان خودش از نگاه‌های دو مامور متوجه همه چیز شد و بدون مقاومت در آپارتمانش را قفل کرد و به راه افتاد. ستوان ظهوری در مسیر برگشت به اداره به این فکر می‌کرد که معمولا پیدا کردن کسی که برای قتل انگیزه لازم را داشته باشد، مشکل‌ترین قسمت کار است اما این بار ظاهرا همه شهر دوست داشتند سر به تن سمیه نباشد. او کلاهبرداری تمام عیار بود که بعد از بالا کشیدن پول‌های کیوان و ماشین هانیه، حساب بانکی‌اش را خالی کرده بود تا فرار کند . اما ظاهرا یک جای محاسباتش اشتباه از آب درآمده و قربانی شیادی‌های خودش شده بود.

اسم نفر سوم هم در فهرست مظنونان ثبت شد و هم کارآگاه و هم ظهوری امیدوار بودند افراد این لیست بیشتر نشوند ولی هانیه وقتی برای نوشتن اعترافاتش تحت‌الحفظ به اتاق سرگرد رفت، اسم جدیدی را به زبان آورد؛ مهرداد. او هم یکی دیگر از طعمه‌های سمیه بود که از طریق هانیه با مقتول آشنا و عاشقش شده بود اما سمیه بعد از این‌که به بهانه‌های مختلف او را حسابی تیغ زد و جیب خودش را پر کرد به همه قول و قرارهایش پشت‌پا زد و مهرداد که در همان دو سه روز آخر فهمیده بود بازی خورده است بدجوری از دست سمیه شاکی‌‌ بود.

ستوان ظهوری هنوز نفس تازه نکرده، مجبور شد به خانه مهرداد برود و او را هم به آگاهی بیاورد. مهرداد عصبی و پرخاشگر بود اما وقتی در اتاق بازجویی با برخورد تند کارآگاه مواجه شد، عقب‌نشینی کرد. حرف‌هایی که هانیه درباره او زده بود کاملا صحت داشت البته مهرداد هم حاضر نبود قتل را گردن بگیرد.

سرگرد موقع سوال و جواب کردن با مهرداد یک لحظه احساس کرد مغزش جوابش کرده است برای همین به اتاقش برگشت و در را هم از داخل قفل کرد و 20 دقیقه خوابید، البته اگر بیدارش نمی‌کردند معلوم نبود این خواب وسط روز تا کی طول بکشد. ستوان که نگران رئیسش شده بود، آنقدر به در کوبید تا کارآگاه را از خواب بیدار کرد. شهاب در را که باز کرد خیره به دستیارش نگاه کرد. ته‌دل ظهوری لرزید و پیش خودش گفت الان است که سرگرد یکی از آن حرف‌های حسابی را بار او کند اما شهاب به موضوع دیگری فکر می‌کرد و در این صرافت بود که شاید مواجه کردن هر 4 مظنون با هم خیلی از گره‌ها را باز کند.

این کار سرگرد هیچ فایده‌ای نداشت جز این‌که سرش درد گرفت و از حرف‌های بی‌ربط مظنونان گیج‌تر شد. کارآگاه به جایی رسیده بود که می‌خواست پیش رئیس اداره برود و از پیگیری این پرونده انصراف بدهد. یک لحظه به خودش می‌گفت اگر این کار را بکند برای سابقه‌اش بد است، خودش را دلداری می‌داد که قرار نیست آدم همیشه موفق باشد و بعضی وقت‌ها هم باید شکست را بپذیرد. او همین‌طور داشت سبک، سنگین می‌کرد که ظهوری از نمازخانه برگشت و با لحنی که معلوم نبود چرا شاد است، رئیسش را مجاب کرد که به خانه برود.

زمان بسرعت می‌گذشت اما هنوز مدرکی از قاتل سمیه به دست نیامده بود. از بین 4 مظنون 3 نفرشان بی‌گناه بودند و در حبس ماندن آنها غیرمنصفانه و ناعادلانه به نظر می‌رسید. ستوان بیشتر از همه دلش برای علی می‌سوخت چون 3 نفر دیگر لااقل با مقتول اختلاف و درگیری داشتند اما علی، جوان ساده‌ای بود که به خاطر خواستگاری کردن از دختر شیاد کارش به اینجا کشیده و آبرویش به خطر افتاده بود.

روز بعد کارآگاه همین که وارد راهروی اداره شد، صدای فریادهای مردی را شنید که با یک سرباز بگومگو می‌کرد، از ظاهر مرد معلوم بود از آن آدم‌هایی است که دنبال شر می‌گردد. او دنبال علی می‌گشت و کسی درست جوابش را نمی‌داد. شهاب بدون اعتنا به غریبه وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست تا این‌که تلفن داخلی زنگ خورد. ستوان ظهوری پشت خط بود و از آبدارخانه تماس می‌گرفت. او با صدایی آهسته طوری که سرگرد به سختی می‌توانست بشنود به کارآگاه گفت مردی که در راهرو سر و صدا می‌کند از علی سفته دارد و حالا دنبال پولش آمده است.

شهاب بعد از مکالمه‌ای کوتاه با دستیارش از اتاق بیرون رفت و غریبه را که حالا اسمش را می‌دانست صدا زد. ایوب رو برگرداند و با حالتی تهاجمی و طلبکارانه جواب داد: فرمایش؟کارآگاه به او یادآوری کرد اینجا اداره آگاهی است و اگر بخواهد شلوغ‌بازی دربیاورد دستور می‌دهد او را به بازداشتگاه بفرستند اما اگر حرف حساب دارد می‌تواند با او صحبت کند. ایوب آرام‌تر شد و به اتاق کارآگاه رفت. او سفته‌ها و حکم جلب علی را روی میز سرگرد پرت کرد و گفت: من فقط می‌خواهم بدانم این بچه قرتی اینجا هست یا نه؟ از هر کسی می‌پرسم می‌گوید محرمانه است. ببین جناب سروان من به محرم و نامحرم کاری ندارم فقط دنبال پولم می‌گردم.

علی چرا به ایوب سفته داده بود، حسی به کارآگاه می‌گفت جواب این سوال خیلی مهم است اما ایوب حاضر به همکاری نبود. شهاب دید تنها راه چاره این است که با ایوب معامله کند البته به ظاهر.

ـ من هر چه بخواهی درباره علی به تو می‌گویم اما به شرط این‌که جوابم را بدهی. سفته‌ها دست تو چه می‌کند؟

حدس سرگرد درست از آب درآمد، ایوب آنها را خریده بود. البته 30 درصد کمتر از قیمت واقعی‌شان. ایوب از آنهایی نبود که سرش کلاه برود و قبل از این که بگوید سفته‌ها را از چه کسی گرفته از کارآگاه درباره علی و اتهامش پرسید و وقتی کلمه قتل را شنید، رنگش پرید. دیگر وقت زرنگ‌بازی نبود و ایوب باید کاری می‌کرد که این شر دامن خودش را نگیرد ، بخصوص با حرف‌هایی که سرگرد زد و گفت همین سفته‌ها می‌تواند پای او را هم در این پرونده وسط بکشد. ایوب سینه صاف کرد و یک اسم را به زبان آورد؛ سمیه لارودی. تیر کارآگاه به هدف خورده بود. او از اتاق بیرون رفت و به یک سرباز گفت ایوب را به اتهام برهم زدن نظم اداره بازداشت کند، البته هدف اصلی‌اش این بود که او را نگه دارد تا اگر لازم شد با علی رودررو شود. کارآگاه در حالی که سفته‌ها را در دست داشت به آبدارخانه رفت و ستوان ظهوری را خبر‌کرد.

چند دقیقه بعد علی به اتاق بازجویی منتقل شد و کارآگاه قبل از این‌که سوالی از او بپرسد، حکم جلب را نشانش داد. علی متوجه منظور سرگرد نشد و گفت: من که چند روز است بازداشت هستم دیگر این یعنی چه؟ سرگرد هم معنی حکم را توضیح داد: تو به سمیه سفته داده بودی این حکم جلب هم برای آن است، ربطی به قتل ندارد.

علی خواست انکار کند که کارآگاه سفته‌ها را نشانش داد.شهاب که حدس می‌زد این جوانک هم گرفتار ماجرایی مشابه کلاهبرداری از کیوان شده است یکدستی زد: تو مخفیانه با سمیه عقد کردی البته او از تو سفته گرفت تا زیر قول و قرارهایی که با هم داشتید، نزنی بعد هم از تو جدا شد و چون وقت نداشت و می‌‌خواست فرار کند، سفته‌ها را به یک شرخر داد.

علی فرضیه کارآگاه را اصلاح کرد. سمیه هنوز یعنی تا وقتی زنده بود، همسر قانونی‌اش محسوب می‌شد و او به طلاق رضایت نداده بود.این دفعه سمیه رودست خورده و قبل از این‌که نقشه‌اش را تمام کند، رسوا شده بود. علی مثل بره‌ای آرام همه چیز را تعریف کرد: چند بار از سمیه خواستگاری کردم تا این‌که بالاخره جواب مثبت داد اما گفت باید مخفیانه عقد کنیم، چون پدر و مادرش قصد دارند به زور او را به پسردایی‌اش بدهند. سمیه گفت وقتی اسم‌مان در شناسنامه همدیگر ثبت‌ شد، دیگر همه در برابر عمل انجام شده قرار می‌گیرند و کاری از دستشان برنمی‌آید. او گفت چون با این ازدواج ریسک می‌کند به جای مهریه از من سفته می‌خواهد؛ 70 میلیون تومان. من هم مخالفت نکردم چون به هر حال مهریه عندالمطالبه است و او هر وقت بخواهد می‌تواند این چاقو را زیر گلویم بگذارد.

علی بعد از مدتی به رفتارهای همسرش مشکوک شده و تا آخر قضیه را پیگیری کرده و فهمیده بود همسرش قبلا هم ازدواج کرده و جدا شده بود. بعد از آن کم‌کم از بقیه کارهای سمیه باخبر شد و وقتی فهمید او می‌خواهد از ایران برود، دیگر طاقت نیاورد و او را کشت.

گلوی علی خشک و چشمانش خیس شده بود. او آخرین جمله‌اش را هم گفت و بعد سکوت کرد: سمیه برای خروج از کشور اجازه محضری هم جعل کرده بود اما فکر نمی‌کردم هنوز سفته‌ها را خرج کرده باشد.

ستوان ظهوری وقتی از اتاق بازجویی بیرون آمد، احساس کرد خیلی دلش برای علی می‌سوزد اما برای او کاری از دستش برنمی‌آمد.

علی رضا رحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها