حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
طلعت در آن زمان وقتی برخلاف نظر والدینش برای ازدواج با یک پسر جوان به اسم محمود اصرار کرد وارد ماجرایی شد که نتوانست خودش را از آن بیرون بکشد. او توضیح میدهد: من و محمود همدیگر را دوست داشتیم ولی چون خانوادههایمان با ازدواج ما مخالف بودند، مجبور شدیم خودمان همه مخارج عروسی و زندگی مشترک را تامین کنیم. محمود بیکار بود و بیپول برای همین بعد از یک سال نامزدی به سرمان زد که دزدی کنیم.
طلعت و نامزدش سرقت از زنان و مردان سالخورده و کمسواد را پیشه قرار دادند. او درباره شگردشان توضیحی نمیدهد: میترسم بقیه یاد بگیرند و سوءاستفاده کنند، اصلا شگردمان اهمیتی ندارد ما بعد از 12 فقره سرقت به دام افتادیم و من برای 3 سال زندانی شدم. محمود یک سال بیشتر از من در حبس ماند، ما آخرین روزی که همدیگر را دیدیم روز دادگاهمان بود.
طلعت هنوز از حبس آزاد نشده، فهمید شرایط بیرون برایش شاید سختتر از زندان باشد. او توضیح میدهد: پدرم پیغام داده بود سرم را گوش تا گوش میبرد، او این کار را نکرد ولی هیچوقت هم رفتارش با من عادی نشد، نه او و نه بقیه اعضای خانواده. من بعد از آزادی نمیتوانستم فضای سنگین خانهمان را تحمل کنم برای همین دنبال کار گشتم ولی هر جا که میرفتم عدم سوءپیشینه میخواستند برای همین بعد از یک سال جستجوی بیحاصل خانهنشین شدم و تصمیم گرفتم در خانه کار کنم. سبزی خردکنی، ترشی انداختن و.. اما پدرم خیلی زود مانعم شد و گفت با کارهای من آبرویش در محل رفته است، من کار بدی نمیکردم ولی نمیدانم چرا او مخالفت میکرد، از وقتی یادم است پدرم با کارهای من مخالف بود.
آن زمان طلعت هنوز جوان بود و فرصت ازدواج داشت ولی هیچوقت نتوانست زندگی مشترک را تجربه کند او توضیح میدهد: بعد از آزادی با اجبار پدرم طلاق غیابی گرفتم و بعد از آن دو سه خواستگاری که در خانهمان را زدند تا فهمیدند مطلقه هستم و از آن بدتر سابقهدار، پا پس کشیدند.
طلعت 2 سال بعد از آزادی را در افسردگی و با بطالت گذراند تا اینکه به سرش زد ادامه تحصیل بدهد، او از عهده این کار هم برنیامد تا اینکه بالاخره پدرش برای او کاری پیدا کرد: پدرم میوهفروشی داشت و مغازه کناریاش مزون لباس عروس بود. او مرا به صاحب مزون معرفی کرد و به عنوان فروشنده مشغول به کار شدم، صبحها با پدرم میرفتم و شبها هم با او برمیگشتم، خلاصه اینکه تحت نظر بودم.
کار در مزون برای طلعت روزنه امید و دریچهای رو به زندگی بود. او 3 سال در آن فروشگاه ماند تا اینکه پدرش مرحوم و میوهفروشی و خانه بین او و برادرش تقسیم شد. طلعت که حالا 43 ساله است با یادآوری آن روزها به گریه میافتد و میگوید: من با سهم خودم یک مغازه خریدم و اجاره دادم و هنوز هم از همان محل درآمدم را تامین میکنم. حالا تنها هستم و در نزدیکی پارک لاله خانه کوچکی دارم البته اجارهای است ولی 9 سال است که آنجا ماندهام. صاحبخانه هم زنی همسن و سال خودم است که مونس و همدم هم شدهایم. من به خاطر زندانی شدن خیلی از فرصتهای زندگیام را از دست دادم ولی باز هم خدا را شکر که از آن منجلاب جرم و بدنامی نجات پیدا کردم. من در تمام این سالها تلاش کردهام سالم زندگی کنم.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....