تاثیر ‌تحقیر در زندگی مشترک

زندگی مشترک پیوند‌های عمیقی را بین زن و شوهر به وجود می‌آورد و این پیوندها آنقدر گسترده می‌شود که گاهی زن و شوهر به‌رغم این‌که اختلافاتی با هم دارند نمی‌توانند از هم جدا شوند. پرونده‌ای را به خاطر دارم که مردی همسرش را به خاطر یک همستر(نوعی حیوان شبیه موش) به قتل رسانده بود.
کد خبر: ۳۵۶۹۸۵

جسد زن بیچاره را فرزندانش پیدا کرده بودند. آنها موضوع را به پلیس خبر داده و گفته بودند مادرشان به دست پدرشان کشته شده است.

این زوج دو فرزند داشتند که هر دوی آنها بزرگ بودند و با این‌که اختلافات آنها شدید بود، حاضر نمی‌شدند از هم جدا شوند.

زمانی که دادگاه تشکیل شد و متهم را آوردند، از او خواستم ماجرا را تعریف کند. او ‌گفت: در خانه خواب بودم، همستر پسرم آمد و پایم را گاز گرفت، به همسرم گفتم این حیوان را بگیر اعصابم را خرد می‌کند اما این کار را نکرد و درگیری بین ما شروع شد، نفهمیدم چه شد که یکدفعه دستم را دور گردنش انداختم و او را کشتم.

جملاتی که این مرد می‌گفت در کمال آرامش بود و خیلی خونسرد قتل را به عهده گرفت. وقتی از او پرسیدم چرا از همسرت جدا نشدی، از من خواست جلسه محاکمه را غیرعلنی کنم تا بعضی حرف‌ها را که نمی‌تواند بگوید، برایم بازگو کند.

این مرد تاکید داشت اولیای دم هم نباشند. طبق قانون آنها باید در دادگاه حضور می‌داشتند اما از آنجا که حال روحی متهم خوب نبود، من گفتم اولیای دم اگر دوست داشته باشند می‌توانند دادگاه را ترک کنند. آنها قبول کردند و بیرون رفتند.

مرد همسرکش رو به من کرد و گفت: من عاشق همسرم بودم و با سختی زیادی با او ازدواج کردم و صاحب 2 فرزند شدم اما همسرم مرا دوست نداشت و از بی‌پولی‌ام همیشه ناراحت بود. از همان موقع که بچه‌هایم به دنیا آمدند، همسرم با من بدرفتاری می‌کرد و می‌گفت می‌خواهد از من جدا شود . هراسی که از این کارش داشتم مرا آزار می‌داد. او حتی چند بار خانه را ترک کرد، من هم تهدید کردم که دیگر اجازه نمی‌دهم بچه‌ها را ببیند و با این ترفند او را دوباره به خانه برگرداندم. او مرتب مرا تحقیر می‌کرد اما من هر لحظه بیشتر به او دلبسته می‌شدم. رفتنش مساوی با نابودی من بود؛ همین اتفاقی که حالا رخ داده است. قبول دارم وقتی فحاشی می‌کرد از کوره در می‌رفتم و او را کتک می‌زدم اما دوستش داشتم. هربار برایش هدیه می‌خریدم، بی‌تفاوت از کنار آن می‌گذشت و کتک‌هایی که به او زده بودم را یادآوری می‌کرد.

روز حادثه هم وقتی فریاد زدم او هم داد کشید. همستر برای پسرمان بود و همسرم برای این‌که پسرم ناراحت نشود از آن نگهداری می‌کرد. زمانی که به من گفت ارزش آن همستر بیشتر از من است، عصبی شدم و کنترل خودم را از دست دادم و... بعد از این ماجرا بود که خودکشی کردم و مقدار زیادی قرص‌خواب‌آور خوردم تا بمیرم اما عمرم به دنیا بود. حتی خودم را به درختی کوبیدم و از هوش رفتم اما باز هم نمردم.

من قسم خورده بودم همیشه در کنار همسرم باشم و حالا هم دلم می‌خواهد بمیرم. دوست ندارم فرزندانم رضایت بدهند.

گفته‌های این مرد نشان می‌داد او شخصیتی وابسته دارد و اختلافات زیاد‌ با همسرش، باعث نشده بود از او دل بکند اما خشونتی که او در رفتارش داشت، موجب شده بود همسرش از او دور شود.

ای کاش فرهنگ مشاوره در خانواده‌ها نهادینه شود و زن و شوهر حقوق و احترام یکدیگر را رعایت کنند و بدانند باید در کمال آرامش با هم زندگی کنند. سازگاری در حالی اتفاق می‌افتد که زن و شوهر احترام هم را حفظ کنند. بی‌حرمتی و تحقیر هیچ‌وقت از ذهن انسان‌ها پاک نمی‌شود، همان‌طور که از ذهن این زوج پاک نشد.

حسن تردست، قاضی دادگاه کیفری استان تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها