حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
این پراکندگی اگرچه به دلیل یک اجبار افغانستان پر از افغان صورت گرفته و بالطبع با زجر و نگرانی و مشکلات بسیاری برای آنها همراه بوده است ، اما در حال حاضر به شکل خاصی قابل بررسی است.
از جمله چهره های قابل تامل ادبیات معاصر افغانستان یکی پروین پژواک است. از این نظر نوشته شد از چهره های ادبیات معاصر و نه از نویسندگان ، که او هم شاعر است و هم نویسنده.
پژواک متولد 1345 خورشیدی در شهر باستانی کابل ، در حال حاضر به همراه همسر و فرزندانش در ایالت انتاریوی کانادا زندگی می کند.
وی تحصیلات ابتدایی را در لیسه ملالی و تحصیلات عالی را در رشته طب اطفال انستیتوی ابوعلی سینای بلخی کابل به پایان رسانده است.
از پژواک ، تاکنون مجموعه داستان «نگینه و ستاره» و 2مجموعه شعر «دریا و شبنم» و «مرگ خورشید» منتشر شده است و رمان «سلام مرجان » را زیر چاپ دارد.
از طریق سایت اینترنتی فردا (Farda) با بخشی از آثار وی آشنا شدم و این گفتگو حاصل سوال و جوابهای اینترنتی ماست. امیدواریم در زمانی دیگر، گفتگویی اختصاصی درباره آثارش با وی داشته باشیم تا بیشتر و بیشتر با یک نویسنده همسایه و همزبان آشنا شویم.
گفتگوی اختصاصی «روزنامه جام جم» را با پروین پژواک ، داستان نویس و شاعر افغان می خوانید. (لحن و شیوه نگارش پژواک در این گفتگو حفظ شده است.)
نویسندگان امروز افغانستان اگرچه بامعضلی به نام جنگ دست به گریبان بوده اند و این معضل باعث مهاجرت و پراکنده شدنشان شده است ؛ اما باعث شده تا شما و دیگر نویسندگان افغان به قلب ادبیات جهان پرتاب شوید. این موضوع به سود شما بوده است یا خیر؛
برای شخص خود من که نی. ببینید وطن من از نگاه منزوی بودن از ادبیات جهان ، هر چه بد بوده باشد حتی زندانی از سنگ ، پنجره هایش از شیشه بود.
از آن پنجره ها می توانستم به جهان ببینم. اما خارج با همه خوبی هایش ، به زندانی از شیشه می ماند که پنجره هایش از سنگ باشد.
با چنین پنجره هایی نه تنها نخواهم توانست با دنیا ارتباط قایم کنم ؛ بلکه هر دم تصویر بی ریشگی و بیگانگی خود را در دیوارهایش منعکس خواهم یافت.
مهاجرت تنها منحصر به شما نبوده و تمام نویسندگان جهان چنین سرنوشتی داشته اند. چنان که نویسندگان بسیاری از جهان عرب در کشورهای مختلف جهان فعالیت دارند.
برایم سوال است که چرا شما به زبانهای کشورهایی که در آنجا زندگی می کنید، داستان نمی نویسید؛
یکی از مهمترین عواملی که پنجره های ارتباط را برایم سنگ ساخته است ، همین موضوع زبان است.
لسان تنها کلمات نیست که آنها را بیاموزید، روح کلمات نیز است که باید با روح شما عجین شود.
من با ترجمه نمودن اشعار دری ام برای اطفال ، نوشتن به انگلیسی را شروع نموده ام. شاید برای این که انگلیسی را بیشتر با خواندن کتابهای اطفال آموخته ام.
شعرهایی که تااکنون به انگلیسی نوشته ام همه ریتمیک اند. عجیب این که اشعار من به دری شعر سپیداند و در آنها از قافیه اصلا و از وزن کمتر خبری است و خوب حالا چرا این همه تفاوت شکل بیان میان اصل نوشته و ترجمه اش؛
چون کلمات به دری برای من جان دارند و نفس می کشند. وقتی می گویم مهتاب... این کلمه مهتاب بال می کشد و می رود در آسمان خیال من به در تمام می شود و در برکه وجودم باز می تابد.
با تمام خاطرات عاشقانه از شبهای مهتابی ، با تمام راز و نیازها، اشکها و پیامها... . وقتی می گویم گلاب ... عطر گلاب ، رنگ گلابی اش ، سادگی اش و پرپر شدنش به دست باد... همه را می بینم ، همه را می بویم ، چه روح کلمات به دری با روح من یکی شده اند و هر کلمه شعر انگلیسی وقتی می گویم moon هر چه می گوشم به خود بقبولانم که مهتاب معنی می دهد، نمی شود.
نهایت مهتابک رسامی شده در کتاب دیکشنری مصور به خاطرم می آید نه ماهی که در آسمان است ؛ در نتیجه حتمی باید moon را با soon یا noon پیوند بزنم تا نوشته به نظرم نظم بیاید، می گویم نظم نه شعر.
در مورد گلاب و سایر کلمات هم همین طور است ، مثلا roseباید با nose یا rows در سطرهای بعدی جمع بخورد تا نوشته نیمه جانی بیابد.
و این برای کسی که تازه مهاجرت هم کرده باشد سخت تر است.
اول ها که مسافر شده بودم وضع بدتر بود. تنها زبان انسانها نه بلکه زبان طبیعت نیز متفاوت بود.
تا مسافر گشته بودم گلهایی دیده بودم و پرنده هایی را به تماشا نشسته بودم ؛ ولی هیچ عطر گلی به مشامم نپیچیده و هیچ صدایی به نشاطم نیاورده بود.
صدا و رنگ گاهی همان بود اما زبان نداشتند و یا با زبانی غیر از زبان شعر سخن می گفتند. آنچه مرا در مهاجرت می آزرد، تنها ناآشنایی به زبان آدمها نبود، بیگانگی با طبیعت بود که روحم را می فشرد.
کنون آهسته آهسته با طبیعت اینجا آشتی نموده ام و شاید روزی خود را با زبان اینجا نیز آشنا بیابم ؛ ولی وقت می خواهد.
بخصوص که از مهاجرت من کمتر از 10 سال می گذرد و این همه سال را بیشتر صرف دست و پنجه نرم نمودن با دهها مشکل دیگر دنیای مهاجرت نموده ام تا آموختن لسان.
به طور مثال پرداختن به وظیفه نخستینم که نه تنها مادر بودن ، بلکه معلم بودن است تا پرورش اطفالم طوری صورت بگیرد که خوبی های محیط نو را که بسیاراند فراگیرند و از بدی های محیط نو که کم نیستند، دور بمانند و در کنارش زبان و فرهنگ مادری خویش را تا حد امکان از یاد نبرند.
به هر حال زبان فارسی ، زبانی است که در مرحله بعد برای جهانی شدن باید ترجمه شود؛ حال آن که اگر شما به یکی از زبانهای بین المللی بنویسید یک قدم جلوتر هستید؛
البته که ادبیات دری - فارسی برای جهانی شدن نه تنها به انگلیسی بلکه به تمام زبانهای زنده دنیا باید ترجمه شوند؛ ولی آیا وظیفه ترجمه را هم باید به دوش نویسنده گذاشت؛
تا جایی که من از احوال نویسندگان افغان می دانم ایشان خود هم کوزه گرند و هم کوزه خر و هم کوزه فروش. به این معنی که سیستم و فرهنگ نشر و خرید کتاب در جامعه ما موجود نیست.
نویسندگان خود می نویسند، خود مصارف چاپ را می پردازند، کتاب را خود ایشان پخش می کنند.
آن هم به صورت اهداییه و با به دوش گرفتن مصارف پستی و در نهایت امیدوارند که خود تنها خواننده کتاب نباشند. نیرو و وقت نویسنده که باید صرف آخرین آثار تازه و یا پیرایش آثار کهنه اش شود، هدر می رود و اگر بار ترجمه هم به دوشش افتد که چه می دانم!
با این همه همان گونه که شما گفته اید، یگانه راه معرفی شدن به ادبیات جهانی همانا ترجمه آثار به زبانهای بین المللی و یا آفرینش مستقیم آثار به یکی از آن زبانهاست.
نوشتن در یکی از سرزمین های ادبیات جهان با دنیای اختصاصی ای که دارید تا چه میزان باعث شده داستان هایتان شاخص به نظر برسد؛
چندی پیش بیست و سومین جشنواره جهانی نویسندگان در تورنتو برگزار شد. از تمام نویسندگانی که دری - فارسی می نویسند، رضا براهنی و عتیق رحیمی در جشنواره حضور داشتند.
بنابراین من از تپشهای این قلب تپنده همان قدر دور بودم که سایر نویسندگان دری -فارسی زبان. تا اکنون شاخص داستان های من دردهای مردمم در داخل وطنم اند.
نه این که دنیای مهاجرت موضوع و درد کمی برای نوشتن دارد؛ اما بازهم می گویم وقت می خواهم تا درد ته نشین شود، پوست بشکافد، قد کشد و ثمر دهد.
در آثارم خاطرات و مهر و دردها و ترسهای دوران زیستم در وطنم میوه داده اند و از آن است که حاصل برمی دارم. من تا هنوز چون می خوابم خود را در وطنم خواب می بینم.
تازگی تغییراتی رخ داده اند. مثلا حوادث امروز روزمره اینجا را خواب می بینم اما مکانش آنجاست . یا خواب می بینم که آنجا در اتاق خوابم هستم ؛ اما گلدانی که لب پنجره است ، گلدانی است که اینجا در خانه خود در کانادا دارم.
خلاصه که در اعماق ذهنم جابه جایی هایی دارند صورت می گیرند... دردهای سالهای اخیر در حال پوست انداختن اند و بزودی در آثارم میوه خواهند داد.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....