آن زمان در اسفراین زندگی میکردیم و پدرم وقتی از ماجرا باخبر شد برای این که تمام شهر مطلع نشوند و به قول خودش آبرویش به خطر نیفتد، ترتیبی داد که من و تیمور هر چه زودتر با هم ازدواج کنیم.
فریبا در شرایطی پای سفره عقد نشست که هنوز شناخت کافی از شوهرش نداشت و معنی و مفهوم زندگی مشترک را نیز بخوبی درک نمیکرد. او توضیح میدهد: من در واقع اسیر برخی احساسات دوران نوجوانی بودم، ولی به هر حال آن زمان کسی نبود که مرا نصیحت و راهنمایی کند و من و تیمور زندگیمان را با حداقل امکانات شروع کردیم. آن اوایل همه چیز معمولی بود، نه خوب و نه بد و کمکم قصر رویاهایم ویران شد.
تیمور در یک نانوایی کار میکرد اما اخراجش کردند. چرایش را نفهمیدم اما بعد از آن کسی به شوهرم شغل نداد و بعد از مدتی فهمیدم همسرم از محل کار سابقش دزدی کرده است. وقتی با او سر این موضوع صحبت کردم دعوای سختی بهراه انداخت و مرا به باد کتک گرفت.
بعد از آن رابطه فریبا و تیمور هرگز به شرایط عادی و طبیعی برنگشت تا این که زن جوان 2سال بعد از ازدواج در یک دعوای خانوادگی با چاقو ضربهای به شوهرش زد که به جراحت او و زندانی شدن خودش منجر شد. زن میانسال توضیح میدهد: من در زندان بودم که حکم طلاق صادر شد. بعد از آزادی به پیشنهاد دخترخالهام راهی شیراز شدم و با او زندگی میکردم. بعد از مدت کوتاهی فهمیدم او در کار تهیه و فروش مشروبات الکلی است. دخترخالهام مرا هم آلوده کرد و بعد از مدتی باز هم به زندان افتادم و 2 سال در حبس ماندم.
فریبا در روزهای زندان به نتیجه رسید راهی را که برای زندگیاش انتخاب کرده، اشتباه و نادرست است. او میگوید: پیش خودم گفتم تا کی میخواهی در زندان بمانی و مثل آدمهای بدبخت زندگی کنی. در همان زندان تصمیم گرفتم برای رفتن به دانشگاه تلاش کنم. کمی پول داشتم و وقتی آزاد شدم با همان پسانداز کم و در عوض روحیه زیاد برای ادامه تحصیل تلاش کردم. آن روزها در خانه برادرم در اصفهان زندگی میکردم چون پدرم از آبرویش میترسید و ترجیح میداد از او دور باشم. بالاخره در دانشگاه قبول شدم و به رشت رفتم.
روزهای دانشجویی برای فریبا سخت بود. او پول زیادی نداشت اما هنوز پر از انرژی و روحیه بود. بعد از این که مدرک کارشناسی ادبیات فارسی را گرفت، سعی کرد در مدارس تدریس کند اما سوءسابقه مانع او شد. فریبا ادامه میدهد: به تهران آمدم و بعد از کمی جستجو در یک رستوران کار پیدا کردم. البته این شغل برایم فقط یک سال دوام داشت. 31 ساله بودم که ازدواج کردم. شوهرم، آرین لیسانس حسابداری دارد و در یک شرکت کار میکند.
او بهترین مشوق من در زندگی بود و مرا مجاب کرد بار دیگر دنبال کار بگردم. این دفعه در یک مانتوفروشی مشغول شدم. از این که نمیتوانستم از تحصیلاتم و رشتهام استفاده کنم، ناراحت بودم اما چارهای نداشتم.
فریبا 2 سال بعد از ازدواج با آرین بچهدار شد و ترجیح داد برای مراقبت از فرزندش در خانه بماند. او تا 3 سال قبل که پسرش به سن مدرسه رسید، اشتغال را فراموش کرد اما از آن زمان دوباره در یک مرکز تهیه غذا کار میکند و امیدوار است که روزی خودش بتواند صاحب یک آشپزخانه شود.
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد