آدمها موقع حادثه ، موقع زخم ، شبیه یکدیگر می شوند و به خاطر همین است که همدردی در لحظه هایی پررنگ تر است. شاید دلیل ما برای این که سراغ خانواده های آسیب دیده در زلزله رودبار
کد خبر: ۳۴۶۷۸
بخصوص جوانانشان رفتیم ، مرور یک واقعه بود که امروز در جایی دیگر اتفاق افتاده است.
حالا مرور آن خاطرات ، سوای درد و اندوهی که در لابلای حرفهایشان شنیده می شود، سوای آن دقیقه های ترس و دلواپسی ، سوای آوار و داغ و زخم ، شاید ما را به راهکارهای تازه ای برساند.
حرفی که پیرمرد با صدای لرزانش پشت گوشی تلفن گفت ، یک جور هشدار است تا با آدمهای درد کشیده ، نه فقط برای یک روز یا یک سال که برای همه عمر باید همدردی کرد، حال و روزشان را پرسید و برایشان قدمی برداشت.
پیرمرد گفت: «زلزله تمام می شود، ویرانی ها را دوباره می سازند، داغها التیام پیدا می کند، جای زخمها خوب می شود، ولی تو از آن به بعد به هیچ دیواری اطمینان نمی کنی . از سقف خانه ات هراس داری و مدام دست و دلت می لرزد که اگر دوباره زلزله بیاید...
این هول هیچ وقت از جانت بیرون نمی رود.» پیرمرد آخر حرفهایش تاکید می کند هیچ چیز پایدار نیست ؛ دنیا محل گذر است.
سیده سلیمه حسینی 29 ساله است. موقع زلزله رودبار 15ساله بود. با خانواده اش از حنابندان برادرش برمی گشتند.
آمده بودند لباسهایشان را عوض کنند و برگردند. در حال و هوای روزهای عروسی در روستای کوچکشان «پاسکول» در 29کیلومتری شهر رودبار، روزهای هلهله و شادی ، شبهای جشن و سرور، آمده بودند که برگردند.
زمین که لرزید، دیوارها که جلو آمد و عقب رفت ، آب حوض که بالا آمد و بیرون ریخت ، گلدان ها که یکی یکی روی لبه ایوان کج شد و شکست ، فهمیدند زلزله آمده.
«انگار زمین می خواست دهن باز کند. یکی گفت نماز آیات بخوانیم. صدای خواهرم بود شاید. من توی بغل مادرم بودم و می لرزیدم از ترس. خواهرم یکی یکی دستمان را گرفت و پرتمان کرد بیرون اتاق. همه یا حسین می گفتیم.
همه داشتیم 14 معصوم را صدا می کردیم . از خانواده ما یکی دو نفر مجروح شدند. ولی چند نفر از همسایه هایمان مردند و خانه ها همه خراب شد.»
می پرسم: خبر زلزله بم را که شنیدی؛
گریه می کند. توی صدایش خاطره رنجی کهنه است که انگار با داغی دوباره ، تازه شده است: «خبر را که شنیدیم ، بی تاب شدیم. یکریز گریه می کردیم. یاد آن شب افتاده بودیم. می دانستیم چه می کشند.
هول و ترسی که آن شب بر جانشان بود، ترس آوار، زخم زلزله ، داغ عزیزان همه برایمان دردی آشنا بود.»
می پرسم: جمله ای برای تسلای خاطرشان؛
می گوید: «صبر، امید به خدا، امید به فردا.»
بزرگترین بچه خانواده احمدپور یک دختر 22 ساله است. آن موقع 9 شاید هم 10 ساله بود. ساعت 12 نیمه شب 29 خرداد ماه سال 69 را بخوبی به یاد دارد: «خانه ما 2 طبقه بود. 5 خواهر و برادر بودیم که با پدر و مادر و مادربزرگ پیرم 8 نفری توی بالکن خوابیده بودیم.
زلزله که آمد، سقف خانه مان که گچی بود افتاد روی سرمان. ما از ترس نرده های بالکن را گرفته بودیم و فریاد می زدیم. صدای مادربزرگم بود شاید که می گفت صلوات بفرستید. دیگر چیزی نفهمیدم. چشمهایم را که باز کردم دیدم خواهر کوچکم دارد با دست آجرهای سرم را بر می دارد.
به هر زحمتی بود سرپا ایستادم. حالا یاد اعضای خانواده ام افتاده بودم. خانه پدربزرگم چند خانه بالاتر از خانه ما بود. رفتیم دنبال پدربزرگم. آمدیم دنبال پدر و مادر و زینب ، خواهر 2 ماهه ام گشتیم. لحظه های سختی بود.
وقتی آنها را پیدا کردیم پدر و مادرم فوت کرده بودند. فقط خواهرم زینب زنده بود که الان اول دبیرستان است.» «حالا که زلزله بم اتفاق افتاده ، هر وقت صحنه های شهر ویران بم را می بینم ، دیوانه می شوم ، همگی گریه می کنیم.
انگار دوباره آن روزهای زلزله رودبار برگشته اند.
دوباره انگار داغ پدر و مادرم تازه شده اند، انگار آوارها ریخته اند روی سرمان.»
توی بلوای روزهای اول زلزله رودبار، گروههای امداد به خاطر این که پدر و مادر بچه ها زیر آوار زلزله فوت کرده بودند، آنها را به بهزیستی تهران فرستادند.
پدر بزرگ خیلی مصیبت کشیده تا بچه ها را پیدا کرده. به خاطر همین هم وسط مصاحبه گوشی را از نوه اش می گیرد و می گوید: «شما را به خدا بگویید بچه های زلزله را قبل از آن که مطمئن شوند هیچ کس را ندارند، به شهر یا مرکزی نفرستند.
نمی دانید چه بر سر من آمد تا بچه هایم را پیدا کردم.»
پدربزرگ می گوید: «برای من روز زلزله ، روز آخرالزمان بود. انگار زمین می خواست تمام شود. در عرض چند دقیقه همه چیزمان را از دست دادیم. هیچ چیز نداشتیم. من همان شب 7نفر را کفن کردم و دفن کردیم.
غیر از خدا هیچ کس نمی داند بر ما چه گذشت».
پدر بزرگ خبر زلزله بم را که می شنود، بی قرار می شود. شب و روز برایشان گریه می کند. می گوید: «هر چه داشتیم ، بخشیدیم. مردم این منطقه از جان و دل کمک کردند چون می دانستند زلزله زدگان بم چه می کشند».