دوربینت را ول کن ،بیاکمک ...

نشسته ام در تحریریه روزنامه ، پشت میز. کاغذ A4سفید زیر دستم است. دستی یک فنجان چای داغ برایم می گذارد. سرم را بالا نمی گیرم. همان دست ، 2 حبه قند و یک دانه خرما کنار فنجان می گذارد.
کد خبر: ۳۴۵۲۸
سیاهی خرما توی چشم می خورد. سرم را بالا می گیرم. خبری از صاحب دست نیست. بچه های سرویس فرهنگی درباره سوژه یک گزارش درباره زلزله صحبت می کنند.
نشسته ام و به سفیدی کاغذ زل زده ام. چقدر سفید و چقدر تمیز است. ابتدای کاغذ چند جمله و کلمه خط خورده نوشته ام ؛ تلاشی بیهوده برای آغاز تصویر یک فاجعه.
نگاهم دور تحریریه می چرخد، تا دوباره به همان خرمای سیاه کنار چای می رسد؛ خرمای مضافتی بم.


می بینی؛ خرابی ها از شمال تا جنوب گسترده شده. جنوب شهر خیلی بیشتر خرابی داره ؛ اما نخلستان ها تقریبا سالمند. اون پایین رو ببین! صدایش در هیاهوی صدای موتور و پره های هلیکوپتر بسختی به گوشم می رسد.
از پنجره هلیکوپتر شهر را نگاه می کنم. وسعت خرابی ها از ارتفاع هزار پایی نمایان تر است. خلبان نقطه ای را زیر پایم نشان می دهد. یک تپه خاک است.
می گوید: آنجا ارگ بم است. می گویم: ارگ بم بود. سبزی نخلها روی زمین گسترده شده. از این بالا چقدر نخلها زیباست. هلیکوپتر در فرودگاه بم فرود می آید.
هنوز در هلیکوپتر را کامل باز نکرده ام ، که سر یک برانکارد به شکمم می خورد. یک امدادگر کنارم می زند. در هلیکوپتر را کامل باز می کند و برانکارد را داخل هلیکوپتر می برد.
روی برانکارد دختر بچه ای هراسان دور و برش را نگاه می کند و جیغ می کشد. پای راستش از زانو قطع شده. دخترک را داخل هلیکوپتر می گذارند. شاید دخترک آرزوی سوار شدن به هلیکوپتر داشته و هر بار که غرش هواپیما یا پره های هلیکوپتر را در آسمان می دیده ، شادمانه برای آدمهای آن بالا دست تکان می داده.
راستی ، چند بار از بالای آسمان بم رد شده بودید؛ کنار باند زخمی ها را روی زمین خوابانده اند. آن گوشه ، یک هواپیمای ایلوشن الجزایری بارهایش را خالی می کند.
یک هواپیمای امریکایی و یک هواپیمای رومانیایی هم محموله هایشان را خالی کرده اند. هلیکوپتری با ارتفاع پایین از بالای سرم رد می شود؛ آنقدر پایین که ناخودآگاه روی زمین می نشینم.
چند گروه امدادرسان خارجی وسایلشان را چک می کنند. آلمانی ها و اتریشی ها و فرانسوی ها را می شناسم. حدودا 100 نفرند. کنار آنها چند صد سرباز از نیروهای خودمان روی زمین نشسته اند و هواپیماها و خارجی ها را نگاه می کنند.
در این 3 روزی که در بم و کرمان می چرخم، چند هزار سرباز بیکار دیده ام که بی هدف در شهر پرسه می زنند و هیچ کس هم کاری به آنها محول نمی کند. سالن فرودگاه بم مملو از امدادگر و مجروح و همراه مجروح است.
یکی از امدادگران دست پسربچه 7، 6 ساله ای را گرفته و با فریاد می پرسد: همراه این بچه کیه؛
به دست پسرک 2 سرم وصل کرده اند. سرش باندپیچی شده و بینی کوچکش هم شکسته.
امدادرسان دوباره سوالش را تکرار می کند. هیچ کس پاسخی نمی دهد. امدادگر برانکارد را هل می دهد به یک گوشه سالن که حدود 12 کودک دیگر هم آنجا روی زمین و تخت و برانکارد خوابیده اند. برانکارد را تحویل یک امدادگر دیگر می دهد و می گوید:
این هم بی سرپرسته. خودم را به امدادگری می رسانم و می گویم: این بچه ها را کجا می برید؛ حواسش به یک مجروح دیگر است. بدون این که نگاهم کند، می گوید: نمی دانم می برندشان کرمان. شاید هم بروند تهران.
از بستگانشان خبری نداری؛
نمی دانم. اینها را تنها آوردند. این بچه 2 روز زیر آوار مانده بود... بسه دیگه برو. حواسم رو پرت می کنی!
تنهایش می گذارم ، تا دست پیرزنی را بخیه بزند. پیرزن به خواب رفته و درد را حس نمی کند. گوشه دیگر سالن ، اجسادی را کنار هم خوابانده اند. صدای آژیر آمبولانس ها و ناله و شیون مردم گوشم را پر کرده.
چیزی به چشم می خورد و صدایی می گوید: برو کنار! برمی گردم. همان امدادگر است. برانکارد پیرزن را هل می دهد تا به اجساد می رسد. می گوید: دوربینت را ول کن بیا کمک!
یک سر لحاف را می گیرد. سر دیگر را من می گیرم و پیرزن را روی زمین می گذاریم. پیرزن هنوز خواب است. امدادگر گوشه ملحفه را بلند می کند و روی صورت پیرزن می اندازد. سوزن بخیه در دست پیرزن مانده. تلفن زنگ می زند؛ اما اینجا که خطوط تلفن قطع بود.
کسی می گوید: آقای انصاری با شما کار دارند. برمی گردم به طرف صدا. یکی از بچه های روزنامه گوشی را دستم می دهد. مادرم پشت خط است. کمی مادری می کند و من هم کمی سرکشی. می گویم بعد زنگ می زنم و گوشی را می گذارم.
نشسته ام در تحریریه روزنامه. کاغذهای سفید را با خودکار آبی ام پر کرده ام. کاغذ دیگری برمی دارم و می نویسم. تلفن همراهم زنگ می زند. حوصله جواب دادن ندارم.
چند زنگ دیگر می خورد و خودش قطع می شود و دختر نوجوانی می گوید:

ZELZELH2

ببخشید! می شه با تلفنتون یک زنگ بزنم؛ می گویم اینجا موبایل اصلا آنتن نمی ده ، اما شما شماره تماستون رو بدید، ببینم چی می شه. شماره ای را در شیراز می گیرم. با اولین تماس ، پاسخ می دهد. موبایل را به دختر می دهم:
الو رضا، منم معصومه... آره من سالم موندم... بدبخت شدیم رضا! همه مردند. فقط من و آقاجون زنده موندیم... فقط بیا! هر طور می تونی ، بیا... خونه چیه؛ ما الان توی چادر هستیم... تو رو خدا خودت رو برسون...
گوشی را که دستم می دهد، بغضش می شکند و همان جا روی زمین می نشیند. کنارش می نشینم. می خواهم بپرسم چند نفر از اعضای خانواده اش را از دست داده که خودش قبل از من می گوید: 7 جنازه را من و پدرم از زیر آوار بیرون کشیدیم ؛ اما هنوز 20 جنازه دیگر زیر آوار مانده اند. دیشب جشن نامزدی خواهرم بود. فامیل ما شب قبل پیشمان مانده بودند... همه از بین رفتند...
در خیابان های بم پرسه می زنم. 24 ساعت از زلزله گذشته است. صدای شیون و گریه و ضجه های مردم آنقدر در گوشهایم پیچیده که دیگر برایم طبیعی شده. هنوز نیروهای امداد به طور کامل نرسیده اند؛ اما بچه های هلال احمر از شهرهای نزدیک آمده اند و به مردم کمک می کنند.
یکی از امدادگران که از زاهدان آمده ، می گوید: تا خبر زلزله رو شنیدم ، خودم را رساندم. فقط جلیقه امدادم رو برداشتم. اینجا ما هیچ چیز نداریم. حتی قرص سردرد نداریم به مردم بدهیم. هنوز بسته های دارو نرسیده است.
از خودم می پرسم اینجا کجاست. پیرزنی ناله کنان از کنارم رد می شود، می گوید: اینجا عیش آباد بود. بهار و تابستان که می شد، بوی نارنج همه جا را برمی داشت.
عکس پاره مرد جوانی را در دستش گرفته و بی هدف در خیابان گام برمی دارد. وارد یک کوچه می شوم. کسی با فریاد می گوید: آقا تو رو خدا کمکم کن!
14 نفر از خانواده ام زیر آوار مانده اند. تو رو خدا کمکم کن. دوربین را زمین می گذارم و همراه با مرد، آجرهای خانه اش را کنار می زنیم. مرد هر آجری را که برمی دارد و هر خشتی را که کنار می زند، فریادکشان می گوید: خدایا شکرت! راضی ام به رضای تو!... کاش من را هم می بردی!
می پرسم: چند نفر زیر آوار مانده اند. می گوید: دخترهایم ، زنم ، مادرم ، برادرهایم ، خواهرهایم... از طایفه ما فقط من زنده مانده ام.
می گویم: صبر داشته باش! لحظه ای دست از کار می کشد. نگاهم می کند. به چشمان سرخ و صورت زخمی و خیس از اشکش نگاه می کنم ، می گوید: تو جای من بودی چکار می کردی؛
صدای شیون از خانه بغلی بلندتر می شود. شاید اگر بگویم خرابه بغلی بهتر باشد. آنها بالاخره توانسته اند جنازه ای را بیرون بکشند. می خواهم به طرفش بروم که زنی با تحکم می گوید: نیا جلو! جسد دخترم حجاب ندارد! این را می گوید و از حال می رود.
24 ساعت از زلزله گذشته و شهر زیر آوار است. دلم برای دیدن یک ساختمان سالم لک زده و گوشهایم برای یک ثانیه سکوت. می خواهم به طرف ارگ بروم. پشت یک وانت می نشینم.
کف وانت 2 جنازه در پتو پیچیده شده. روی پتو یک ورق قرآن چسبانده اند. همکارم می گوید: لطفا این ورقها را روی میز بگذارید! بلند می شوم و از تحریریه بیرون می روم. در راهروی روزنامه یک اعلامیه ترحیم چسبانده اند. آگهی ترحیم مرد جوانی که در حادثه زلزله بم جان سپرد.
کسب و کار دفاتر ترحیم این روزها به راه است. برای چند جنازه تا الان نماز میت خوانده اید؛
نمی دانم ، صد نفر، هزار نفر، 5 هزار نفر. نمی دانم. از صبح تا الان سرپا بوده ام. کمرم خرد شده. این را تنها روحانی حاضر در بهشت زهرای بم می گوید.
ساعت 8 صبح فردای زلزله است. (روز بعد، 140 روحانی برای کمک به قبرستان آمده بودند.) 4 لودر و بولدوزر خاک را به ارتفاع دومتری می کنند و مردم جنازه ها را در گودال می اندازند. هویت خیلی از اجساد مشخص نیست.
تنها همراه بعضی از اجساد کسی یا کسانی آمده اند. این را از نوع شیون هایشان می شود فهمید. حتی یک قطره آب هم پیدا نمی شود. پس جنازه ها را چطور غسل می دهند؛
کسی طریقه تیمم کردن اجساد را نمی داند. درباره گورهای دستجمعی قبلا چیزهایی خوانده بودم. لودرها گودالی 2 متری می کنند و 50 تا شصت جسد را داخل آن می اندازند. لودرها روی اجساد خاک می ریزند و تمام!
محوطه پشت قبرستان پر از جسد شده. فکر می کنم تا عصر دیگر جایی برای دفن اجساد پیدا شود. پایم به چیز نرمی می خورد. ناگاه سکندری می خورم و روی زمین می افتم. جلوی پایم را نگاه می کنم. به جسد کودکی خورده ام. بینی ام از بوی تعفن پر می شود. روی جسد دفن شده کسی افتاده ام.
خاکی که روی جسد ریخته اند کافی نبوده و قسمتی از سر خردشده اش از خاک بیرون زده. معده ام می سوزد. گلویم تیر می کشد و استفراغ می کنم.
آب می خورید؛ نه ، متشکرم. روزنامه های صبح مقابلم است. عکسهای بم را در تمام صفحاتشان چاپ کرده اند. وقایع فاجعه از مقابل چشمانم می گذرد. 10 صفحه سفید را سیاه کرده ام و هنوز خیلی از وقایع را ننوشته ام.
دبیر سرویس می گوید: بسه دیگه داره زیاد می شه. جا نداریم. اینجا، من در تهران ، پشت میز، در گرمای مطبوع بخاری نشسته ام. اکثر خبرنگارها یا برگشته اند و یا در حال برگشت از بم هستند.
می گویند شهر تقریبا تخلیه شده و تردد دیگر فقط با مجوز مقدور است. زخمی ها را گروه گروه به بیمارستان ها می آورند و اجساد را دوباره به بم منتقل می کنند. اینجا در تهران ، هنرمندان و ورزشکاران به جمع آوری کمک مشغولند. مردم صبحها از خواب بیدار می شوند، صبحانه می خورند. سرکار می روند یا در خانه می مانند. اعصابشان در ترافیک یا اداره و شهر خرد می شود. با هم دعوا می کنند. همدیگر را دوست دارند یا از هم متنفرند.
تلویزیون مدام اخبار زلزله را ارسال می کند. زلزله بحث روز جامعه است ، تا فردایی که باز تیمی مسابقه ای را برنده شود یا روزهای انتخابات برسد.
من اینجا چه می کنم؛ 800 کیلومتر دورتر از من شاید هنوز همسر آن مرد زیر آوار مانده باشد. چه بلایی سر بچه های توی فرودگاه آمد؛ آن پیرزن تا کجا پیاده خواهد رفت و اسم دخترانش را بلندبلند صدا خواهد زد؛ برای قبرستان جدید چه فکری کرده اند؛ بوی تعفن تا کی در شهر خواهد ماند؛
هنوز وقتی وارد بعضی محله ها می شوی باید ماسک بزنی ؛ امروز روز فاجعه بم است. مردم بم تا چند سال در سوگ خواهند نشست؛ ما تا چند روز به بم فکر خواهیم کرد؛ ما چکار می توانیم بکنیم؛
می توانیم به پایگاه های امداد برویم و از هنرمندان و ورزشکاران امضا بگیریم. می توانیم در سینماها فیلم ببینیم تا عواید حاصل از آن به نفع زلزله زدگان ارسال شود. می توانیم به کنسرت برویم تا پولهایمان به بم برسد. چه خوب شد برای عکاسان و خبرنگاران که کارشان جهانی شد.
چه خوب شد برای مستندسازان و سینماگران که یک سوژه محشر پیدا کردند. جشنواره های فیلم و عکس تا سالها از سوژه بم پر خواهد شد.
اما تا چند روز در فکر و یاد بم خواهیم ماند؛ می توانیم یک بسته خرمای بم بخریم و مقابل مغازه یا محل کارمان بگذاریم تا مزه شیرینش را عابران و رهگذران زیر زبانشان حس کنند و اگر حالی بود،فاتحه ای بخوانند.

روح الله انصاری
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها