داستان زندگی دختری که از او سوء استفاده شد

تنهایی مرا به این روز انداخت

بزه‌دیدگان در بسیاری از موارد خودشان در وقوع جرم نقش دارند و با غفلت و اشتباهات بزرگ خود، شرایط را برای مجرمان فراهم می‌کنند. نیلوفر دختر 22 ساله‌ای است که با رفتارهای پرخطر در مسیر تبهکاران ایستاد و توسط 3 پسر جوان مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفت.نیلوفر علاقه‌ای به صحبت کردن درباره خانواده‌اش ندارد، او بدون این که بگوید چند خواهر و برادر دارد به این جمله اکتفا می‌کند که خانواده ما پر جمعیت بود.
کد خبر: ۳۴۰۳۰۳

دختر جوان از شرایطی که در کودکی و نوجوانی داشت به هیچ وجه احساس رضایت نمی‌کند. او توضیح می‌دهد:پدرم جوشکار است و درآمد زیادی ندارد. از وقتی یادم است او از صبح تا شب کار می‌کرد آن هم فقط برای یک لقمه نان.مادرم هم کارهای خانه را انجام می‌داد و سرش گرم پخت و پز بود در واقع نه من و نه خواهر و برادرهایم هیچ فقط وجود پدر و مادر را احساس نکردیم و این خودمان بودیم که باید مشکلاتمان را حل می‌کردیم مثلا والدینم هرگز به اوضاع درسی من رسیدگی نمی‌کردند.

نیلوفر تلخ‌ترین خاطره دوران نوجوانی‌اش که زمینه لغزش او را فراهم کرد، این طور تعریف می‌کند:کلاس سوم راهنمایی بودم که به خاطر شیطنت‌های دوران نوجوانی از درس غافل شدم و تجدید آوردم، باید در کلاس‌های جبرانی ثبت نام می‌کردم، ولی پدرم گفت برای این کارها پول ندارد. من از این رفتار او خیلی ناراحت شدم؛ احساس سرخوردگی می‌کردم و به این نتیجه رسیدم که برای پدر و مادرم اهمیتی ندارم.

نیلوفر در آن سن و سال از رفتار پدرش ضربه روحی سنگینی خورد و برای جبران آن دست به کار اشتباهی زد. او توضیح می‌دهد: در راه مدرسه با پسر جوانی به اسم قاسم آشنا شده بودم، او شاگرد راننده اتوبوس‌های بین شهری بود، با او طرح دوستی ریختم تا بتوانم تنهایی‌ام را جبران کنم. مدتی از شروع دوستی ما گذشته بود که قاسم غیب شد. وی همیشه به سفر می‌رفت و خیلی زود برمی‌گشت، اما این بار انتظارم برای دیدن دوباره وی بی‌نتیجه ماند تا این که از طریق دوستانش فهمیدم به شهری دیگر رفته و در آنجا کار پیدا کرده است، از این‌رو برای دیدن قاسم ساکم را بستم و بدون این که به کسی حرفی بزنم راهی آنجا شدم.

دختر نوجوان در شهر غریب با نشانی‌هایی که از پسر مورد علاقه‌اش داشت، او را پیدا کرد.او می‌گوید: دو روز پیش قاسم ماندم اما او حاضر نبود با من زندگی کند. بعد از دو روز از من خواست به خانه خودمان برگردم، او مرا از منزلش بیرون کرد. در شهری که هیچ‌کس را نمی‌شناختم و هیچ جایش را بلد نبودم آواره شده بودم، ناچار با پدرم تماس گرفتم و بالاخره به خانه خودمان برگشتم، البته به همین راحتی نبود آنقدر برخوردهای بدی با من شد که تا آخر عمرم فراموش نمی‌کنم.

ماجرای فرار نیلوفر از خانه، پرونده‌ای قضایی را نیز تشکیل داد و او و قاسم 80 ضربه شلاق خوردند. بعد از آن بود که شرایط برای دختر جوان در خانه سخت و سخت‌تر شد. نیلوفر در این باره توضیح می‌دهد: همه مرا تحقیر می‌کردند، دیگر حق نداشتم بدون اجازه و تنها از خانه بیرون بروم، مدرسه را هم که باید فراموش می‌کردم و به یک زندانی تبدیل شده بودم. البته یکی از برادرانم با من رفتار بهتری داشت و همیشه با او درددل می‌کردم تا از تنهایی بیرون بیایم، اما وقتی او هم ازدواج کرد دیگر هیچ پشت و پناهی نداشتم.

آن زمان ماجرای فرار نیلوفر از خانه فراموش شده و محدودیت‌های او از بین رفته بود. دختر جوان می‌گوید: با اصرار در یک مغازه به عنوان فروشنده مشغول به کار شدم، چون از این راه می‌توانستم کسب درآمد کنم و کمک خرج خانه باشم، پدرم مخالفتی با کار کردن من نداشت. در همان مغازه با پسری که گاهی به آنجا سر می‌زد، آشنا و دوست شدم.

نیلوفر اشتباهی را که در گذشته انجام داده بود، یک بار دیگر تکرار کرد. او می‌گوید: مدتی از رابطه من و آن پسر گذشته بود که یک روز قرار گذاشتیم به گردش برویم، او مرا به خانه‌ای در اطراف شهر برد و در آنجا همراه 2 دوستش به من آزار و اذیت رساند.

این اتفاق چنان دختر جوان را تحت‌تاثیر قرار داده که او از نظر روانی نیز دچار مشکلاتی شده است. آن‌طور که خودش می‌گوید شب‌ها نمی‌تواند بخوابد، اشتهایش را از دست داده، دچار سردردهای شدید می‌شود و زندگی‌اش به هم ریخته است. او می‌داند اشتباه خودش بود که این نتیجه را در پی‌داشت؛ اما تاکید می‌کند اگر پدر و مادرش کمی بیشتر به او رسیدگی می‌کردند، مجبور نمی‌شد برای پر کردن تنهایی‌اش به چنین دوستی‌هایی روی بیاورد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها