دوست داشتم به جایی دیگر بروم که به آنجا تعلق خاطر داشته باشم، اما امکانش نبود. در دوران نوجوانی با پدربزرگم که خیلی مهربان بود حرف میزدم. او بیشتر از یک پدربزرگ و مانند یک دوست صمیمی بود. با او درباره هر چیزی میتوانستم صحبت کنم بدون اینکه وسط حرفم بپرد و مرا مورد انتقاد قرار دهد.
مدتی بود که احساس بهتری داشتم تا اینکه پدربزرگ ناگهان به آلزایمر مبتلا شد و پس از چند ماه از دنیا رفت. من در آن زمان فکر میکردم دیگر کسی را ندارم و از دست دادن او برایم به منزله از دست دادن یک تکیهگاه بود که نمیتوانستم جایش را با چیز دیگری پر کنم.
نمیدانستم چه باید بکنم تا اینکه مانند بسیاری از جوانهای همسن و سالم به جمعهای دوستانه پناه بردم. بیشتر شبها با دوستانم دور هم جمع میشدیم و تا دیر وقت با هم بودیم. من در جمع دوستانم به کلی یک فرد دیگر بودم. خودم متوجه این دوگانگی شده بودم، اما دیگر چیزی برایم مهم نبود. تا اینکه یک شب یکی از بچهها به من گفت به خانهشان بروم. در واقع یک جمع کوچک دوستانه بود که در آغاز با گله و شکایت از والدین و زمانه شروع شد و بعد به اصطلاح به بدبختیها پرداختیم و سرانجام چند قرص آرامبخش و مسکن و در پایان هم یکی از بچههای تازهوارد قرصی به ما داد و گفت که به طرز شگفتانگیزی حالمان را خوب میکند. من بعد از خوردن آن قرص دیگر چیزی به یاد ندارم.
مادر کارلی میگوید: کارلی آن شب به خانه زنگ زد و گفت با دوستانش بیرون است و چون دیر وقت شده شب را در خانه دوستش میخوابد. ما هم فکر کردیم که جایی برای نگرانی نیست. هرچند ته دل راضی نبودم، اما چون از احساسات او خبر داشتم فکر کردم شاید بودن با دوستان حالش را بهتر کند. تا فردا ساعت 11 صبح صبر کردیم و چون به خانه نیامد به تلفن همراهش زنگ زدم. وقتی تلفن روی منشی رفت، برایش پیغام گذاشتم و تقریبا 3 ربع ساعت صبر کردم و دوباره زنگ زدم و وقتی دوباره روی منشی رفت گفتم کارلی ما واقعا نگرانیم، لطفا با ما تماس بگیر. اما باز هم خبری نشد. من تمام بدنم از نگرانی شروع به لرزش کرده بود تا وقتی که پلیس با ما تماس گرفت و گفت حال کارلی خوب نیست و در بیمارستان است. ما نفهمیدیم چطور خود را به بیمارستان رساندیم. دکتر اورژانس به ما گفت که قلبش به دلیل موادی که مصرف کرده، توان تپش ندارد و ما با استفاده از سی. پی.آر او را نگه داشتهایم. دختر کوچکترم که با ما بود، با شنیدن این جمله در حالی که حالش بد شده بود گفت که به کلیسا میرود تا درخواست دعا کند. من و همسرم هم در بیمارستان ماندیم. همسرم خود را سرزنش میکرد و میگفت اگر بیشتر به او رسیدگی کرده بودم و فقط به نیازهای مادیاش نرسیده بودم حالا این طور نبود. من به او گفتم که تو تمام سعی خود را کردهای تا او چیزی کم نداشته باشد پس مقصر نیستی اما او گفت شاید کارلی نیاز چندانی به لباس نداشته اما نیاز به حضور من داشته که من خودم را از او دریغ کردم.البته این حرفهای دل من بود که هرگز نمیتوانستم به همسرم بگویم، اما در آن لحظه سعی کردم او را آرام کنم تا با هم از خدا کمک بخواهیم.
تا صبح نخوابیدیم و همه دوستان در کلیسا برایش دعا کرده بودند. ناگهان حدود ساعت 12 ظهر فردا ضربان قلبش به حالت عادی برگشت و ما از خوشحالی اشک میریختیم.
البته پزشک گفت که به دلیل تاثیر مواد مخدر ممکن است صدمات غیرقابل جبرانی به مغزش وارد شده باشد، اما چند روز بعد وقتی توانست حرف بزند و افراد را بشناسد ما گفتیم که خوشبختانه صدمات چندان قابل ملاحظه نبوده است.
چندین نفر از دوستان کلیسا به دیدنش آمدند و از اینکه بهتر شده بود، خوشحال بودند. کارلی فقط کمی از نظر شنوایی دچار مشکل بود، اما به طور کلی سالم بود.
بعد از این جریان من به کلی دگرگون شدم. زیرا تا قبل از آن فکر میکردم چیزی برای از دست دادن ندارم، اما حالا فهمیدم که باارزشترین چیز سلامت و زندگی است و اگر خداوند به من لطف نمیکرد، زندگی خود را از دست داده بودم و مادر و پدر و خواهرم را عمری داغدار میکردم. فکر میکنم برای مادری که تا آن زمان با همه سختیهای زندگی کنار آمده باشد، این غم دیگر بیانصافی باشد. با شکرگزاری زندگی جدیدی را شروع کردم و از همه جوانان هم میخواهم با زندگی خود شوخی نکنند، زیرا این مواد معلوم نیست زندگی شما را برای همیشه میگیرد یا فقط به بهانه چند ساعت بیخیالی، تمام عمر شما را علیل و ناتوان میکند.
مترجم :سحر کمالینفر
منبع: the 700 club