حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
فرناز سرش را به نشانه افسوس تکان میدهد و در ادامه حرفهایش میگوید: «اگر به درسم ادامه میدادم الان اینجا نبودم.
بهمحض این که خانهنشین شدم بهانهگیریهای پدرم شروع شد. او میگفت زشت است دختر در خانه بماند. او میخواست هر چه زودتر مرا پای سفره عقد بنشاند و سرانجام هم این کار را کرد.»
ازدواج فرناز آنطور که خودش میگوید، وصلتی اجباری بود: من هیچ علاقهای به شوهرم نداشتم، مهران مردی معتاد بود و این را میشد براحتی تشخیص داد اما پدرم قبول نمیکرد و میگفت بیدلیل بهانه میگیرم و به او تهمت میزنم، ناچار بله را گفتم و متاهل شدم.
فرناز در خانه پدری شرایط خوبی نداشت اما در منزل شوهر هم بخت یارش نبود، خودش میگوید: «زندگی با یک معتاد معلوم است که عاقبت خوشی ندارد. مهران پول کافی برای امرار معاش نداشت، با وجود این همیشه درآمدش را خرج مواد میکرد. او آدم رفیقبازی بود و خانه ما همیشه پر بود از دوستان عیاش او که برای مصرف مواد میآمدند و میرفتند. من در طول زندگی مشترک هیچ وقت یک لبخند بر لبان همسرم ندیدم. او به من به چشم یک موجود اضافی نگاه میکرد و درواقع نقش کلفت او را داشتم و باید از او و دوستانش پذیرایی میکردم، بدون این که خودم حقی داشته باشم.»
زن جوان هر وقت بر سر موضوعی با مهران صحبت و ابراز نارضایتی میکرد، نهتنها جواب روشنی نمیگرفت، بلکه مجبور میشد ضربات مشت و لگد شوهرش را هم تحمل کند. او میگوید: «اعتیاد، رفیق بازی و بیپولی شوهرم یک طرف و رفتارهای خشن او طرف دیگر. او دست بزن داشت و هر وقت حالش خوب نبود یا از جای دیگری عصبانی بود، عقدهاش را سر من خالی میکرد و کتکم میزد طوری که همیشه یک جای بدنم سیاه و کبود بود.»
فرناز اگر حمایت خانوادهاش را داشت به این وضع ادامه نمیداد و طلاق میگرفت، اما خودش توضیح میدهد: «پدرم طلاق را گناهی غیرقابل بخشش میدانست. با لباس سفید به خانه مهران رفته بودم و باید با کفن از آنجا بیرون میآمدم، به زندگی مردم حسرت میخوردم و همیشه این افسوس با من بود که چرا مدرسه را رها کردم تا پدرم بتواند مرا به زور شوهر بدهد.»
زن جوان که دچار خلأهای عاطفی زیادی شده بود بتدریج پایش را از مرز اخلاق آن سوتر گذاشت. او در حالی که سرش را پایین انداخته است، ادامه داستان زندگیاش را این طور تعریف میکند: «مهران یکی از دوستان شوهرم بود که همیشه در مجالس عیاشی حاضر بود و مرتب به خانهمان رفت و آمد داشت. من مدت زیادی بود که او را میشناختم تا این که متوجه شدم نگاههای او به من و طرز صحبت کردنش خاص است. من بشدت به محبت نیاز داشتم و دنبال یک همصحبت میگشتم. برای همین هم رابطهام را با مهران شروع کردم. ما اوایل فقط تلفنی با هم در تماس بودیم اما بعد از مدتی ارتباطمان بیشتر شد و با هم به گردش میرفتیم.»
فرناز بتدریج گرفتار عشقی شوم شد و همین احساس او را به سمت ارتکاب جنایت سوق داد. متهم میگوید: «من و مهران میدانستیم به هم نمیرسیم و تنها راه چاره این بود که شوهرم را از سر راه برداریم برای همین هم نقشه قتل او را طراحی کردیم و من با باز گذاشتن در خانه شرایط را برای ورود مهران به منزل و قتل شوهرم فراهم کردم.»
بعد از افشای راز این جنایت، فرناز و مهران دستگیر شدند و هر دو اکنون در زندان به سر میبرند. زن جوان که میداند باید سالهای زیادی را پشت میلهها بگذراند، امیدوار است پس از آزادی بتواند زندگی سالمی داشته باشد.
مریم عفتی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....