با این فکر، گویی خاطرهای از زیر سالها و ماهها و روزها خاطره، خود را بیرون میکشد و من را از زیر این هرم گرما میبرد به سالها پیش، به آخرین روزهای یک زمستان، در حیاط مدرسهای کوچک در گوشهای از ایران بزرگ.
هوا سرد است. بچهها در صفهایی تا حد امکان منظم ایستادهاند. مدیر حرف میزند؛ بلندگو خرخر میکند و بعضی از بچهها این پا و آن پا میکنند.
همه دلشان میخواهد زودتر به کلاس بروند؛ مخصوصا کلاس اولیها که هم کوچکترند، هم بیشتر سردشان شده و هم دلشان برای دیدن معلمشان پرپر میزند.
خانم معلم امروز میخواهد در مورد تکالیف عید حرف بزند. کلاس اولیها هم که دلشان برای همه چیز شور میزند، میخواهند زودتر بفهمند عید امسال چه کارهاند؟ چقدر مشق دارند و از کدام درسها؟
بالاخره آن قطار هر روزه به راه میافتد؛ قطاری که هر کلاس یک واگن آن است؛ اول 1/1 بعد 2/1 ، بعد نوبت کلاس دومیهاست تا...
معلم میآید؛ بر پا؛ در بسته میشود؛ خانم معلم با خوشرویی بچهها را به نشستن دعوت میکند.
مانند هر روز سلام و علیکی و بعد هم درس شروع میشود.همه منتظر تکالیف عید هستند، اما این انتظار با گاز زدن به لقمههای زنگ تفریح هم همراه میشود؛ در ساعت بعد است که بچهها میفهمند به جای مشق عید، باید دفتری تهیه کنند و نامش را بگذارند «دفتر خاطرات» و هر روز از تعطیلات عید، به هرجا که میروند و هر کاری میکنند را در آن بنویسند.
همهمهای در کلاس میپیچد؛ بچهها تند و تند از معلم و از همکلاسیها میپرسند که باید چهکار کنند؟
بعضیها میپرسند: خاطره رو چه جوری مینویسن؟... مثل دیکته؟!
معلم صبور کلاس اول که گویی منتظر این سوالها و این التهاب بوده؛ با حوصله به سوالها پاسخ میدهد. آرام آرام و شمرده.
آخرین روزهای آن زمستان سرد؛ زمستان سال 1370 هم به پایان میرسد.
سال 1371 از راه میرسد. عید آن سال با ماه مبارک رمضان همراه شده بود و در دفترهای خاطره رنگ و بویی از این تقارن و سفرههای افطار به مشام میرسید.
آن معلم سالهای دور که نقشی اساسی در تربیت روح و روان بچههای آن مدرسه داشت، کار زیبای دیگری هم کرده بود؛ کارتهای تبریک عیدی دستساز برای تکتک دانشآموزان کلاسش آماده کرده و همسرش تکتک آنها را به در منزل بچهها رسانده بود.
این کار باعث شد تا یکی از شاگردانش پس از تعطیلات به منزل معلم خود برود. او دفتر خاطراتش را نیز همراه برده بود و آن روز معلم در صفحهای سفید برایش چنین نوشت:
«به نام خدا
دختر گلم
دفتر شما با خط زیبا و نقاشیهای قشنگش مرا خیلی خوشحال کرد. از این که کارهای هر روز خود را نوشتهاید ممنونم. از دفتر قشنگت خوب نگهداری کن. سالهای بعد این کار برای شما بسیار جالب خواهد بود. از خداوند مهربان برایت سلامتی و موفقیت در زندگی را آرزو دارم.
دوستت دارم
فراموشت نمیکنم و فراموشم مکن
آموزگارت...
16/1/1371»
18 سال و چند ماه از آن روز گذشت؛ دخترکوچولوی آن روزها حالا خانم مهندس خطاب میشود؛ سالهای مدرسه و دبیرستان و دانشگاه را پشت سر گذاشته است. بسیاری کسان به زندگیاش آمدهاند و از مسیرش بیرون رفتهاند؛ برخی را دوست داشته و بعضی را فراموش کرده است؛ اما آن معلم مهربان همیشه با او همراه بوده است. چرا که گامهای بعدی او بر آنچه در کلاس اول دبستان پی ریخته شد، نهاده شدهاند.
حالا بعد از 18 سال او به دیدار معلم جوان آن روزها و مادربزرگ امروز میرود؛ مادربزرگی که نوهاش را در بغل دارد، عینکی بر چشم و مانند آن روزها پر شور و هیجان.
دانشآموز کوچولوی آن روز هم که حالا هم قد معلمش شده پس از سلام، در آغوش معلم، آرامش خردسالی را باز مییابد.
در کنار همه گفتنها از این 18 سال، اما آن دفترچه و خاطراتش چیز دیگری است.
دانشآموز کوچک، این پند معلم را هم به گوش جان شنیده بود؛ دفتر را تا امروز و تا بعدها نگه داشته بود.
با دیدن دفتر خاطرات، اشک شوق معلم بر گونه دوید؛ گویا در همان کلاس بود در برابر 30 دخترک با مقنعههای سپید و رُبانهای توری صورتی.
دفتر را سخت در دستانش فشرد و بعد از دقایقی برصفحهای دیگر از آن نوشت:
«به نام خدای دوستداشتنی
دختر نازنینم
به لحظاتی میاندیشم که تو را سخت سرگرم آموختن اولینهای زندگی مییافتم و به خاطر میآورم روزهایی را که تو را در کنار خود و با شوق نوشتن کلمهای تازه، خواندن جملهای جدید و نوشتن یک داستان کوچک کودکانه میدیدم. آن روزها آرزویی بر قلبم میگذشت که تو با همان انرژی عظیمی که در کودکیت موجود بود پیش بروی و با همان سرسختی و جسارتی که در تو سراغ داشتم آنچه را که در زندگی می خواهی بیابی.
حالا بیش از پیش ایمان دارم که در آینده نیز همنوا با آهنگ زندگی میآموزی و نیرومندتر میشوی و با شوق در انتظار رویدادهای تازه هر روز خواهی ماند.
دختر دوستداشتنیام همواره بهترین آرزوها را برایت دارم.
همراه همیشگی تو...
4/4/89»
راستی چه رازی در این زندگی نهفته است؟ 18سال ندیدن؛ 18 سال نگفتن و امروز دوباره همه چیز از نو میروید؛ میبینی و میفهمی که آن رابطه همچنان محکم و پابرجاست؛ مانند رویش هر ساله برگهای سبز در بهار.
شاد و زنده و امیدوار.
صدایی بلند میشود؛ «میشه یه کم اونورتر وایسین؛ صاف اومدین جلوی دروازه ما.»
هوا چقدر گرم است؟ گرم که نه، داغ است؛ مدرسهها هم تعطیل شده و باز هم گروهی از بچهها را میبینم که توی همین گرما در کوچهها به دنبال توپی میدوند و داد میزنند و عرق میریزند و شادند.
کورش اسعدیبیگی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)