پُستخانه

کد خبر: ۳۳۷۳۳۶

ماهِ باران: سلام پاسخگوی عزیز که همیشه از احساساتی بودن و شدن ما حرص می‌خوری! البته من می‌دونستم پای اون نوشته‌م درباره دالان درختها و... همین چیزها رو خواهی گفت! اما واقعاً خودت قضاوت کن آیا با پای خودت قدم‌زنان بری توی دالان درختها و بوی گلها و خاک رو استشمام کنی و از زندگی نهایت لذت رو ببری بهتر و دلچسب‌تره یا این‌که به قول خودت کلاه سه بُعدی بذاری سرت بشینی تو خونه 20 متری و با دل ناخوش به سفر مجازی بپردازی؟ چی؟ کلاه سه بعدی رو ترجیح می‌دی؟ خوب خیلی بی‌منطقی دیگه! اینم انتقاد بزرگی که خواستی! همه چیزو نچسبون به احساساتی بودن ما.

علیک سلام بروبچ عزیزی که همه‌ش باید از دستتون حرص... ها؟ بذا یه بار دیگه ببینم دستاتو... اَه‌اَه... این ناخنهای بلند چیه دیگه؟ بدو برو بگیرشون هزار تا میکرب زیرشون قایم شده! البته منم می‌دونستم که در جوابِ جوابم یه همچی جوابی می‌جوابی! ولی من غیر از اون جاهائی که احساساتی شدین، کی آخه همه چیزو چسبونده‌م به احساساتی بودنتون؟ هااااان؟ این‌جام، قبول کن دیگه... احساساتی شدی دیگه! واقعاً خودت قضاوت کن! آیا با قلم پای یه گاو وحشی، روزها و روزها تصویر یه ماموت قرن حجر رو با نهایت احساست روی دیواره غار کنده‌کاری کنی و برای رنگ‌آمیزی اون هم دوده زغال و سوخته استخوان مخلوط با پیه جانوران بریزی تو دهنت و هی این مخلوط رو پُف کنی رو تصویر بهتر و دلچسب‌تره یا این‌که زودی یه دسته قلم‌مو و پالت و رنگ برداری و بری تو یه دشت پر از جیک و پیک این گونجیشکا و بو و شمیم گل و گیاها، رو یه بوم سفید نقش خاطره‌هات رو بزنی به دنیای خیالت؟! ها؟... قلمِ پا؟ قلمِ مو؟ آبرنگ و گواش؟ دوده و پیه؟ ...

زهرا فرخی 29 ساله از همدان: ...راستیاتش با اون حرفایی که شوما زدی گریه نوه ته تغاری اشک پنجم هم در اومد چه برسه به ما که نزده می‌گرییم! در همون زمینه خواستم بگم از همون اولش ما ملتفت قضایا بودیم اما منظور ما از نقش، نقش پاسخگویی‌تون بود، هست، است، هستش! و منظور از اضافه کردن به نقش هم، همون حرفایی که در جواب بروبچ می‌زنین! (حالا فرض کن شما اینا رو نگرفته بودی تا حالا! فکر کن!!)... راستی چرا دیگه خبری از بروبچی که اوایل پاشنه در این خونه رو از جاش می‌کندن بس که نامه می‌فرستادن نیست. می‌گم اگه اتفاقی افتاده بگین. ما طاقت شنیدنش رو داریم!

یه نیگا به دور و برت بنداز... این همه اتفاق... نمی‌بینی؟ ...امتحانا، کنکور، یک صفحه‌ای شدن بروبچ... اووووو...وه! همه درگیرن. می‌گیری؟

ش. دلشکسته 19 ساله از تهران: ...یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه خاله شاعری بود که تنها دلخوشیش چرت و پرتهایی بود که اسمش را گذاشته بود شعر. البته اون خاله شاعر زیاد آدم بااستعدادی نبود ولی خوب از خیلیها سرتر بود (اغراق). یک روز از روزای دوشنبه که قرار بود شعرهای خاله جون تو روزنامه چاپ بشه من یادم رفت در روزنامه رو ببندم اون‌وقت یک آقا دزده اومد و شعر خاله رو پاک کرد و جاش نوشت: ساکت دیگه شعر نگو. خاله بی‌ذوق هم وقتی این مطلب رو خوند عزمش رو جزم کرد که دیگه دست به قلم نبره... البته لازم نیست به بچه بگید اون آدم بده خودتون بودید. روحیه بچه خراب می‌شه... یه مطلب و شاید هم شعر رو صفحه بعد نوشتم. نمی‌خوام چاپش کنید (نه که حالا شما هم چاپ می‌کنید) فقط نوشتم که خودتون بخونید تو روزنامه‌تون واسه‌م بنویسید که بازم دست به قلم بشم یا نه ولی این‌دفعه شوخی نکنید چون جدی جدی می‌خوام نوشتن رو ترک کنم... «...نخواهم که عشقی دگر را بجویم/ همین راه را تا به عرشها بپویم/ که را بهتر از تو سزاوار من/ که با هر نگاه، می‌تپد نبض دیدار من/ دگر من ز این چهره تاک چه خواهم/ که شمس تا تو را دید، گفتا بتابم؟/ و تا شب فراز نگاهت بدید/ به زانو درآمد و آهی کشید...»

بیا مااااادر... این چسب رو بگیر اول شکستگیهای دلت رو باهاش ترمیم کن! بعد به جای این‌که دلت بشکنه و دلسرد بشی، یه بار دیگه اون قسمتی رو که نوشتی «یه مطلب یا شاید هم شعر» رو دوباره بخون، هر چی مطلب یا شاید شعر رو هم که نوشتی بذار جلوت، هر وقت تونستی فرق مطلب و شعر رو از هم تشخیص بدی و متوجه بشی که غزل و قصیده و شعر نو و وزن و قافیه چی هستن، اون‌وقت آدم بده رو به صلابه بکش. بیا یک کلید طلایی از جملات قصار خودم بهت بدم تا بشه بهونه آشتی‌مون.

یادت باشه، اونا که با زمین خوردن و اوف شدن پاشون، یادگیری دوچرخه‌سواری رو کنار می‌ذارن، هیچ وقت دوچرخه‌سواری رو یاد نمی‌گیرن؛ حتی اگه استعداد و تواناییش رو داشته باشن.

بهناز 5/17 ساله: به‌به چه برفی! چه توفانی! ...بله؟ نخیر بنده حالم خوبه! فقط دارم پیش‌بینی می‌کنم وقتی این نامه رو چاپ می‌کنی زمستون شده دیگه! ...بابا چرا می‌زنی؟ یعنی چی شعر رو بذارم کنار؟ من از 12 سالگی شعر می‌گم! منظورت اینه که شعر کلاسیک رو بذارم کنار؟! خب خودم می‌دونم تو شعر موج نو قوی‌ترم ولی خب چی‌کار کنم یه دفعه یه شعر وزن‌دار به صورت کاملا جوششی از گوشه و کنار مغزم می‌زنه بیرون (مثل همینی که الان می‌خوام واسه‌ت بنویسم! اِ... بازم قاطی کرد!...) خب من وزنها رو بلدم ولی هیچ سعیی در اصلاح شعرام نمی‌کنم! چرا؟ خودمم نمی‌دونم! واقعاً حال عمومی غزلهام اینقدر خرابه؟ یعنی فقط مشکلشون وزن نیست؟ قد هم هست؟! باشه دفعه بعد قول می‌دم یه نثر بنویسم در حد لالیگا! به شرطی که چاپش کنی. مثل اون یکی نشه (البته یادمه اون یکی رو گفته بودم انتظار چاپ ندارم!) حالا فعلا با کمال خونسردی اینو بخون: دلم به جرم عقربه بی‌گدار خوابیده/ هزار بار دقیقاً هزار بار خوابیده/ شبیه عابر بی‌پا که لم داده به فقر/ گدای گوشه بازار... و کار خوابیده/ دلم به هر اشاره تو قبض می‌شود انگار/ تو روح منی و تنم در هزار خوابیده!/... (چی می‌گی؟! ...بهتره که من برم! نظرم ندادی ندادی! الفرار...)!

هاه‌هاه‌هاه! اگه می‌خوای در حد لالیگا بفرستی، حتماً باس یه ترجمه هم ازش بفرستی! آخه عزیز دل بابا، من فارسیش رو هم بزور بلدم! یادت هم باشه، بابابزرگ منم، از سه سالگی خودش نقاشی می‌کشید، چه نقاشیهایییییی... خورشید خانوم و کوه و یه خونه با دودکش که یه رودخونه پر از ماهی هم از کنارش رد می‌شد! بابام می‌گه اونم از 12 سالگی نقاشیهاشو می‌ذاشت کنار آثار مانی و پیکاسو، می‌گفت: به‌به، به‌به! (جوشش موشش و تنبلی منبلی رو بذار کنار، به جای فرار سعی در اصلاح شعرات کن که یه رگه‌هایی از عنصر شعری توشون دیده می‌شه)

باز جا کم اومد! باز این شرمنده شد! بابا تلگرافخونه رو چرا گذاشتی برای دفعه بعد؟! دهههه ...!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها