ماجراهای کارآگاه شهاب - قسمت اول

مسافری از مونیخ ماجراهای کارآگاه شهاب

هوا رو به گرمی رفته و حساسیت فصلی سرگرد شهاب عود کرده بود، او هر سال از اواسط اردیبهشت تا اواخر خرداد از آلرژی می‌نالید و شب‌ها نمی‌توانست خوب بخوابد، نسخه دکترها هم هیچ فایده‌ای برایش نداشت. کارآگاه که خودش را در آن موقع روز به سختی بیدار نگه داشته بود و می‌کوشید تمرکزش را حفظ کند، یک چشم به جلو داشت و با چشم دیگر مراقب بود خیابان سی و یکم گاندی را رد نکند.
کد خبر: ۳۳۳۵۴۲

یک ساعت قبل جنایتی در یکی از خانه‌های دوبلکس این خیابان رخ داده بود و آن‌طور که کلانتری گزارش کرده مردی 55 ساله به اسم داوود با ضربات چاقو کشته شده بود. معمولا جنایت‌هایی که ثروتمندان انجام می‌دهند یا قربانی آن می‌شوند، پیچیده‌تر از قتل‌های طبقه متوسط و فقیر است.

سرگرد در تمام طول مسیر به این موضوع فکر و خودش را برای یک چالش تمام‌عیار آماده کرده بود وقتی به خیابان سی و یکم رسید در همان نگاه اول دستیارش، ستوان ظهوری را دید که همراه یکی از بچه‌های تشخیص هویت در آستانه قربانگاه ایستاده بود.

برای او دستی تکان داد تا یک سرباز را جهت پارک کردن خودرویش بفرستد و خودش سریع پیاده شد. می‌خواست قبل از دیدن جسد، ستوان را تخلیه اطلاعاتی کند، اما ظهوری هم تازه رسیده بود و هنوز هیچ چیز نمی‌دانست جز این که برای قتل یک شاهد وجود دارد. ظاهرا موقع جنایت برادر مقتول در خانه بود. دو همکار با گام‌های بلند از حیاطی پردرخت رد شدند و خودشان را به داخل خانه رساندند ماموران کلانتری، تشخیص هویت و پزشکی قانونی هر کدام سرشان به کاری گرم بود. شهاب بارها به این موضوع فکر کرده بود که چطور می‌تواند در این شلوغی کار کند و حواسش باشد چیزی از چشمش پنهان نماند. او حسرت این را داشت که یک بار صحنه جنایت خلوت باشد.

شهاب و ظهوری با راهنمایی افسر نگهبان کلانتری به اتاق مجلل و بزرگی رفتند که جنازه آنجا بود، جسد درست رو‌به‌روی گاو صندوقی که در دیوار کار گذاشته شده بود، قرار داشت در باز گاوصندوق می‌فهماند سرقتی هم انجام شده و به احتمال زیاد انگیزه جنایت همان دزدیدن محتویات گاوصندوق بوده است.

ظهوری دفترچه کوچکش را درآورد و شروع به نوشتن کرد. دکتر پزشکی قانونی همین که شهاب را دید، دست از کار کشید و به طرف او رفت. دکتر آدم شوخ‌طبعی بود و هر وقت کارآگاه را می‌دید، سر به سرش می‌گذاشت این بار هم حساسیت فصلی شهاب دستمایه این شوخی‌ها شد و دکتر بعد از چند متلک که البته به تلخی نمی‌زد به سرگرد توضیح داد 4 ضربه به مقتول وارد شده که به نظر می‌رسد ضربه وارد شده به رگ گردن کشنده بود.

هرچند این اطلاعات دردی را از کارآگاه دوا نمی‌کرد، اما با یک تشکر خشک و خالی بالای سر جنازه رفت، داوود مرد هیکلی و تنومندی بود و کشتن او با چاقو به قدرت بدنی زیادی نیاز داشت ضمن این که قبل از قتل درگیری تن به تن هم رخ داده و آثار آن از شکستن گلدان و افتادن تابلو نمایان بود. شهاب بیشتر از آن که به دانستن چگونگی وقوع قتل علاقه داشته باشد، دوست داشت از محتویات به سرقت رفته گاوصندوق باخبر شود برای همین باید از برادر داوود بازجویی می‌کرد. قبل از این که او دستور دهد شاهد را برای بازجویی بیاورند، مردی ویلچرنشین وارد اتاق شد. افسر نگهبان کلانتری او را معرفی کرد: داور برادر مقتول.

داور با این که از برادرش کوچک‌تر بود، اما چهره شکسته‌ای داشت شاید بیماری او را به این حال و روز انداخته بود و آن‌طور که خودش می‌گفت در یک تصادف در آلمان قطع نخاع شد و از دست دکترها کاری برنمی‌آمد. داور در حالی که چند قطره اشک گوشه چشم داشت هر چه را دیده بود برای سرگرد و ظهوری تعریف کرد او اطلاعات زیادی نداشت در اتاق خودش در طبقه بالا نشسته و برای صدمین بار سرگرم تماشای فیلم «بر باد رفته» بود که صدای داد و فریاد و شکسته شدن شیشه را شنیده تا به خودش بجنبد و بتواند صندلی چرخدار را تکان بدهد، قتل تمام شده و او فقط 2 مرد را از پشت دیده بود که از خانه فرار کرده‌اند.

بازگو کردن این وقایع داور را بشدت منقلب کرد و اجازه گرفت تا کمی استراحت کند. سرگرد هم مخالفتی نکرد و نمی‌خواست به او زیاد فشار بیاورد به هر حال وضع جسمی خوبی نداشت.

وقتی جسد را برای بردن به پزشکی قانونی آماده می‌کردند، شهاب و ظهوری هم گشتی در خانه زدند تا ببینند چیزی دستگیرشان می‌شود یا نه. داوود فوق‌العاده ثروتمند بود و خانه بزرگی داشت.

ظهوری همان‌طور که دور و اطراف را نگاه می‌کرد به رئیس خود گفت: «مقتول حتما قاتلان را از قبل می‌شناخته که در را به رویشان باز کرده، اینجا آیفون تصویری دارد.» این کشف ستوان زیاد هم شگفت‌انگیز نبود و به فسفر سوزاندن نیازی نداشت. سرگرد نیم نگاهی به دستیارش انداخت تا به او بفهماند باید دنبال سرنخ‌های دندانگیرتر باشد.

مجسمه‌هایی که در گوشه و کنار خانه دیده می‌شد، نشان می‌داد داوود علاقه زیادی به عتیقه‌جات داشت اما قاتلان به هیچ کدام از آنها اعتنایی نکرده‌اند و فقط گاوصندوق را خالی کرده بودند. شهاب نگاهی به ساعتش انداخت و به نظرش رسید داور به اندازه کافی استراحت کرده و وقت آن است که به بقیه سوالات جواب بدهد.

این بار کارآگاه و دستیارش به اتاق او رفتند، داور در حال چرت بود و با شنیدن صدای 2 مامور سعی کرد خودش را مرتب و جمع و جور کند، او باید به این پرسش‌ها جواب می‌داد که چرا داوود زن و بچه نداشت، آن دو از کی با هم زندگی می‌کردند، شغل برادرش چه بود و.... داور برای جواب دادن به همه این سوالات 3 شبانه‌روز وقت نیاز داشت بویژه آن که خیلی با طمانینه و شمرده حرف می‌زد. او توضیح داد همسر و تک دختر برادرش از 15 سال قبل به کانادا مهاجرت کرده‌اند و او هم گاهی سری به فرزندش می‌زند، اما با زنش متارکه کرده بود. داور همان‌طور که روی ویلچر جابه‌جا می‌شد، به شهاب گفت: «من آدم بدشانسی‌ام سال‌ها قبل وقتی پدرم زنده بود به آلمان رفتم و در مونیخ درس خواندم و همانجا با دختری که او هم مهاجر بود، ازدواج کردم. زنم روسی بود و در مونیخ در یک شرکت تبلیغاتی کار می‌کرد او بعد از 2 سال دار و ندارم را بالا کشید و رفت و از آن اتفاق ضربه بزرگی خوردم.»

همان‌طور که داور مشغول صحبت بود، ستوان شروع کرد به باد زدن خودش. شهاب هم که تحمل این روده‌درازی‌ها را نداشت دنبال فرصتی گشت تا بدون این که مرد بیمار را برنجاند حرف او را قطع کند و سر اصل مطلب برود. داور از تصادفش در آلمان گفت و از این‌که بعد از سال‌ها دوری از ایران 2 هفته پیش به تهران آمده تا سری به برادرش بزند و قرار است 3 روز دیگر به مونیخ برگردد. شهاب بالاخره بعد از 10 دقیقه توانست هدایت گفتگو را به دست بگیرد و آن را به سمت دلخواهش ببرد.

آن طور که داور می‌گفت او و مقتول فرزندان یکی از ملاکان بزرگ تهران بودند و در طول زندگی‌شان هیچ وقت نیازی به کار کردن نداشتند و ارثیه پدری برایشان کافی بود، البته داوود خرید و فروش عتیقه هم انجام می‌داد و قرار بود امروز 3 کار مفرغی مربوط به پیش از اسلام را بفروشد.

سرانجام یک جمله به درد بخور از دهان شاهد قتل بیرون آمد و معلوم شد این مفرغ‌ها همان اشیای مسروقه است و قاتلان هم به احتمال زیاد همان خریداران هستند. تا آنجا که شهاب خبر داشت خرید و فروش آثار مربوط به دوره پیش از اسلام کار هر کسی نبود و می‌شد با کمی پرس و جو قاچاقچیان را پیدا کرد.

2 مامور داور را تنها گذاشتند و به اداره برگشتند. ستوان که حسابی احساس گرسنگی می‌کرد و بوی قورمه‌‌سبزی‌ای که از ناهارخوری به مشام می‌رسید، او را به وجد آورده بود وقتی شنید امروز فرصت غذا خوردن ندارد چنان دمق شد که انگار مجبورش کرده بودند دور دنیا را سینه‌خیز برود.

شهاب او را موطف کرد با پرس و جو از دایره مبارزه با قاچاق کالا و بررسی پرونده مجرمان سابقه‌دار دنبال مظنون بگردد. این کار برخلاف تصور مامور جوان، چندان هم سخت نبود چون چند دقیقه بعد از این که او و رئیس‌اش قتلگاه را ترک کرده بودند، ماموران کلانتری به 2 مرد که آن حوالی پرسه می‌زدند، مشکوک شدند و آنها را دستگیر کردند.

آن دو همان خریداران مفرغ بودند. این خبر را افسر نگهبان کلانتری به ظهوری داد و او را چنان به وجد آورد که دلش می‌خواست پرواز کند، اما شهاب چندان هم شادمان نشد او به این فکر می‌کرد که آیا قاتلان به همین راحتی دم به تله داده‌اند؟

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۱
مهرشاد
Iran, Islamic Republic of
۰۱:۱۴ - ۱۳۹۹/۰۵/۲۷
۰
۰
درود
قسمت های بعدیش رو کجا میتونم مطالعه کنم؟؟؟هرچی سرچ میکنم فقط همین قسمت اول رو میاره...

نیازمندی ها