به هر حال این بار هم از گرمای هوای تهران و گرد و غباری که نمیدانم هموطنان استانهای غربی و جنوبی با آن چه میکنند، پناه بردم به اتوبوس؛ اتوبوسهایی که 150 تومان از ما میگیرند و لااقل کولری هر چند ناتوان اما روشن دارند، نه مانند تاکسیهایی که هرقدر بخواهند میگیرند و باید مثل سونای خشک، عرقریزان و نالان در مسیری شلوغ و پر دود بروی.
آن روز اتوبوس خیلی هم شلوغ نبود، نه این که بنشینم، اما براحتی ایستادم.
کنارم 2 مرد ایستاده بودند که حرفهایشان حسابی گل انداخته بود (خیال نکنید که فقط حرف خانمها گل میاندازد)، نمیخواستم بشنوم اما گوش است دیگر، مانند چشم نمیتوان بستش.
یکی از آنها که حدود 40 سال داشت، به دوست جوانترش با لحنی برادرانه و گاهی نصیحتآمیز میگفت و اصرار میکرد که باید قدری خوددار بود و دوست جوانتر که گویی با همسرش اختلافهایی داشت، گوش میداد و گاهی پاسخی میگفت.
هم من و هم بقیه کسانی که ایستاده بودند، دستشان به میلهها بود، برخی بیرون را نگاه میکردند و بعضی تو فکر بودند و چند نفری هم مانند همین دو نفر با هم حرف میزدند.
آن که بزرگتر بود، گفت: ببین تو هر روز صبحها تو همی، قیافهات داد میزنه که سر حال نیستی و یه جورایی دمغی. ببینم چرا هر روزت رو با بحث کردنای دم صبح خراب میکنی؟ بابا صبح هاتو... نه، من چی میگم؛ همه روزتو خراب نکن... .
مگه تا حالا که هی گفتی و گفتی چی نصیبت شده؟ چیزی عوض شده؟
و دوست جوانتر گفت: راست میگی، نه چیزی عوض نشده، فقط من صبرم کمتر شده، زودتر عصبی میشم... و شاید هم اون.
باور نمیکنی دیگه به این نتیجه رسیدم تو سن و سال ما، آدما عوض نمیشن، پس اونم عوض نمیشه، خوب منم عوض نمیشم.
دوست بزرگتر ادامه داد: نه این طوریها هم نیست. آدما عوض میشن، تو هر سنی هم عوض میشن، اما یادت نره هر کس یه قلقی داره. یه وقتایی تو یه جوری حرف میزنی و اون یه جور دیگه میفهمه.
چند شب پیش یه کتابی میخوندم که پشت جلدش نوشته بود، تو این دوره دغدغه خیلی از نویسندهها اینه که مردم حرفای همو درست متوجه نمیشن. حالا این مردم میتونن یه زن و شوهر هم باشن.
اون یکی حسابی رفته بود تو فکر... هم میخواست چیزی بگه و دلیلی بیاره... هم نمیخواست حرف بزنه که دوستش ادامه داد: ببین... وقتی تو میگی هر چی میگی، اون همچنان حرف خودشو میزنه و کار خودشو میکنه، من قلبم به درد مییاد! باور کن. من فکر میکنم هیچ بعید نیست که اونم یه همچین حسی نسبت به تو داشته باشه اما واقعا حیف این دوروز باقیمونده عمرمون نیست که صرف اینجور حرفا بشه؟اون قلب مهربون رو اذیت نکن.
و دوست جوانتر با دستی بر چانه گفت: راست میگی منم باید سعی کنم بهتر بشم، بهتر ببینم و بهتر بفهمم.
و باز دوست بزرگتر گفت: ببین، من قصد دخالت ندارم فقط دلم نمیخواد بیخودی حرص بخورین؛ نه تو و نه خانمت.
به نظر من یه وقتایی هم میشه گفت بیخیال.
میخوام بگم یه کم هم باید بیخیال بشیم، برای همهمون بهتره.
ما همهمون تو زندگیهای خصوصی خودمون یه مشکلاتی داریم، ولی دوستای خوب، همدیگرو دارن؛ باید یاد بگیریم به هم کمک کنیم و بیشتر یاد بگیریم کمک همدیگه رو قبول کنیم.
باز هم به مقصد رسیده بودم؛ پیاده شدم؛ نمیدانم آن دو چه چیزهای دیگری به هم گفتند اما من این جملهها را با خودم تکرار کردم؛ بارها و بارها.
«باید یاد بگیریم به هم کمک کنیم و بیشتر یاد بگیریم کمک همدیگه رو قبول کنیم.»
کورش اسعدی بیگی