پُستخانه

کد خبر: ۳۳۱۹۲۲

محسن الف. عین: همیشه من بود و من بود و من؛ و هماره احساس بر من چیره بود... مرا سرزنش می‌کنید؟ به شما حق می‌دهم... عجله می‌کنم؟ تند می‌روم؟ یکی باید جلو مرا بگیرد؟ نه، نه، ترمزهایم درست کار می‌کنند؛ جاده لغزنده است.

داداش! وقتی از جاده احساسات حرکت می‌کنی، یادت باشه به ترمز هم نمی‌شه اعتماد کردهااااا، تابلو به اون بزرگی رو بخون... نوشته: با دنده سنگین حرکت کنید! یعنی چیییییی؟ یعنی عقلتم به کار بنداز (این افسر راهنمایی و رانندگی کنار جاده هم می‌گه: اگه جاده لغزنده‌تر شد، زنجیر چرخ احساسات رو هم ببند! منطق، حکم همون زنجیر چرخ رو داره)

سید میلاد اشرفی از ساری: ...من عاشق ترانه‌های ماندنم. شکفتن، بالاترین حس طبیعت من است. من از اعتماد شکوفه‌ها، از بوسه عطرآگین شبنم در آغوش سحر مست می‌شوم...

محسن حسن‌زاده: ...ناچار سخن به درازا کشید. چنانچه قضا بر درج آن رفت در اصلاح یا کوتاه نمودن آن مختارید. در ضمن نظر شریف را از حقیر دریغ نفرمائید.

بزرگوارا، به جان خودم، شریف این‌جا نیس! حالا نظر خودمو بگم؟ ...نه؟ پس بیا نظر یه عنصر معلوم‌الحال آستین استکبار جهانی رو بشنو که می‌گه: «پِرفِکت داداش... پِرفِکت! ...چطور می‌گید شما؟ عااااااالی بود برادر!» ولی حضرت استاد، یه آدم ظاهربینی هم کنار این عنصر معلوم‌الحال بود که تا بیت اولش رو خوند، گفت: نفهمیدم، کی پدره؟ کی پسره؟ کی ناز می‌کنه؟ چی؟ این مصرع های وسط چی می‌گن؟ واستا بینم...! دیدم الانه که به خیرالامور اوسطها بچسبه، از وسط نصفمون کنه بفرستمون بریم پی کارمون! اگر نبود سطحی‌نگری برخی افراد، قضا و غذا به کناری می‌نهادم و شکم این صفحه را با شعرت از عزا درمی‌آوردم، چه آوردنی!

عصمت از سرزمین دیوونه‌ها: ...نوشته‌م رو چاپ کنید. نمی‌شه؟ خوب فقط دو خطش را چاپ کنید (اِ... بازم نمی‌شه؟) خوب یه خط، قبول؟ (هاااااا؟ بازم نه؟) باشه، پس نظرتون را درباره نوشته‌ام بیان کنید... «...مگه می‌شه چشات دروغ باشه، دلم فریب خورده باشه، تو گفتی با منی همیشه، چه آسون شدم غریبه...)

عصمتی، ماااااادر جاااااان، یه لحظه اون دیوونه‌ها رو به حال خودشون بذار! می‌شههههه؟! ...اگه قول بدی ناراحت نشی و عوضش با خودت بگی: حالا این پاسخگوی بیسواد هم حالیش نشده چه استعدادی داریم، یه چی واس خودش گفته(!) بهت می‌گم: اینا نه ویژگی های شعر رو دارن، نه مشخصات متن ادبی رو. موضوعش هم بعیده کسی رو به خودش جلب کنه! پس چی؟ اگه برای دل خودت می‌نویسی که هیچ، ولی اگه می‌نویسی که دیگران بخونن، اول یاد بگیر چطور باید خواننده رو مسحور و محصور نوشته‌ت بکنی.

رضوان تیما از کنگاور: ...دیگه نمی‌خواستم بنویسم ولی دیدم این راهش نیست. اگه ننویسم خودم ضرر کردم... به نظر من یه دوستهای خاصی داری مثل جوجه تیغی، میلاد، لنگه کفش بیابانی و... پارتی و... بگذریم... تازه اسم فامیل منو هم اشتباه نوشتی، من «تیما» هستم نه «یتما»...

اِوااااا... دوست خاصم کجا بود؟! می‌بینی که اینا هم گاهی می‌رن تو پستخونه و تلگرافخونه. اِوااااا... درستش «تیما»س؟! آخه بابا جون، آدم اسم خودشو که دیگه با دقت و خوانا می‌نویسه! نقطه‌های «ی» و «ت» رو (یا چم‌دونم «ت» و «ی» رو!) روی هم می‌ذاری، من از کجا بدونم کدومش درسته؟ با این حال، معذرت، معذرت، معذرت! خوبه؟ اِوااااا... این نوشته جدیدته؟ ربط منطقی بین ارکانش کو؟ پیچک مبتدا چه ربطی به حکمت مدعا داره؟! اِواااا... این‌همه مغالطه تجسم، قیاس مع‌الفارق، علت جعلی، خلط نسبت، تعمیم شتاب‌زده رو توش نمی‌بینی؟! اِوااااا... نه دیگه، این‌دفعه اِواااااا بی‌اِوااااا...!

عاطفه سوری 25 ساله از کرج: سکوت را شکسته‌ای و رفته‌ای/ ترانه را نخوانده‌ای و رفته‌ای/ و اشتیاق خیس من به رد پای رفتنت به جاده‌ای دراز و دور مانده است/ تو رفته‌ای و اشتیاق زندگی و زنده بودنم با تو رهسپار گشته است/...

عاطی جان، میل خودت، ولی از من نمی‌شنوی، از سهراب بشنو که می‌گه: «اون پاسبان ها بودن که همه شاعر بودن!/ و نمی‌دانم نثر چه عیبی دارد/ و چرا این روزها/ همه شاعر شده‌اند!» حالا باز بگو تو احساسات منو جریحه‌دار کردی، باز بیا با دسته هاونگ بکوب تو این سر فندقیِ پاسخگو!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها