ماجراهای کارآگاه شهاب - قسمت اول

قاتل نامرئی

سرگرد شهاب در طول 12 سالی که در اداره ویژه مبارزه با قتل کار می‌کرد جنایت‌های زیادی را دیده و حتی در چند مورد مامور بررسی قتل‌های دسته‌جمعی بود، اما هیچ کدام از این پرونده‌ها او را به اندازه این مورد آخر منقلب نکرده بود سرگرد داشت از پسر 19 ساله‌ای که در یک نزاع خیابانی قتل انجام داده بود، بازجویی می‌کرد که خبر دادند در کاشانک جنایتی فجیع رخ داده است.
کد خبر: ۳۲۹۲۸۰

 4 عضو یک خانواده را با شلیک گلوله کشته بودند و پزشکی قانونی تخمین می‌زد حدود 15 روز از مرگ آنها می‌گذرد. کارآگاه وقتی به همراه دستیارش ستوان ظهوری، به آپارتمان مقتولان پا گذاشت، از بوی تعفن دلش‌آشوب شد. ستوان هم نتوانست تحمل کند و با عجله بیرون رفت تا برای خود و رئیس‌اش ماسک گیر بیاورد. خانه کاملا به‌هم ریخته و جسد دختر خانواده که نامش آزاده بود حدود 21 سال داشت در هال افتاده بود از بین مقتولان او فقط لباس بیرون به تن داشت. برادر بزرگ آزاده در آشپزخانه و جنازه پدر و مادر هم در اتاق خواب‌شان بود.

چه کسی و با چه انگیزه‌ای می‌توانست با این قساوت آدم بکشد؟ شهاب قبل از هر چیز باید تکلیف چند موضوع را روشن می‌کرد. برای همین افسر نگهبان کلانتری را صدا زد. او ترجیح داد قبل از این که خودش سراغ همسایه‌ها برود، از همکارانش پرس و جو کند. آن طور که سروان می‌گفت همسایه‌ها چند روزی بود که از این خانواده خبری نداشتند و از طرفی بوی تعفن عاصی‌شان کرده بود. برای همین هم به 110 زنگ زدند و آنها وقتی در را شکستند با این جنازه‌ها روبه‌رو شدند. سروان این جمله را هم به گزارشش اضافه کرد: «هیچ کدام از همسایه‌ها صدای تیراندازی را نشنیده و این چند روز هیچ غریبه‌ای را در ساختمان ندیده‌اند. قاتل صداخفه کن داشته و با توجه به نوع پوشش مقتولان حتما با آنها آشنا بوده».

او طوری استدلال می‌کرد که انگار عمری روی پرونده‌های جنایی کار کرده است. شهاب هم برای این که سروان را نرنجاند از او تشکر کرد و با زحمت گفت: «استعدادت خیلی خوب است به درد اداره ما می‌خوری. اگر خواستی منتقل بشوی خودم کمکت می‌کنم.» این ابراز لطف غیرمعمول سرگرد، به مذاق ظهوری که چند قدم آن طرف‌تر ایستاده و گوش تیز کرده ‌بود، چندان خوش نیامد و حسادتش کمی تحریک شد.

سرگرد و همکارانش وجب به وجب خانه را گشتند تا شاید سرنخی پیدا کنند آنچه مسلم بود این بود که قاتل دنبال سرقت نبود و به انتقام‌گیری فکر می‌کرد تا اینجای کار را ظهوری هم فهمیده بود، اما وقتی سرگرد گفت هدف اصلی قاتل کشتن آزاده بوده صغری، کبری‌های ستوان جور درنیامد و هاج و واج چشم به دهان سرگرد دوخت تا بفهمد او از کجا به چنین نتیجه‌ای رسیده است. البته معما وقتی حل شد به نظر ستوان آسان آمد. قاتل وقتی وارد قربانگاه شده بود آزاده در خانه حضور نداشت. او ابتدا پدر، مادر و برادر دختر را کشت، اما خانه را ترک نکرد و منتظر آزاده ماند برای همین هم دختر جوان هنوز مانتو و مقنعه به تن داشت و کیف دستی‌اش هم کنار جسد افتاده بود. در واقع به محض این که وارد خانه شده هدف گلوله قرار گرفته بود. وقتی یک جنایتکار ریسک می‌کند و در قتلگاه منتظر می‌ماند یعنی با کشتن 3 نفر اول هنوز به نتیجه دلخواهش نرسیده است.

شهاب به فهرست کاملی از دوستان، اقوام و اطرافیان مقتولان احتیاج داشت و بیشتر از همه دنبال افرادی می‌گشت که به هر دلیلی با آزاده اختلاف داشتند. او این وظیفه را به دستیارش سپرد و تاکید کرد: «هیچ وقت در این جور موارد مشکلات عشقی را فراموش نکن ببین نامزدی، خواستگاری، خاطرخواهی چیزی در میان بوده یا نه».

ظهوری از همان لحظه‌ای که از آپارتمان  قربانیان بیرون رفت دست به کار شد ساعت از 11 شب گذشته بود که خسته و کوفته به اداره برگشت آنقدر خسته بود که دلش می‌خواست به جای آگاهی به خانه برود، دوش بگیرد ‌و بخوابد ، اما شهاب که زن و بچه‌اش به کیش رفته بودند ترجیح می‌داد بیشتر در اداره بماند و کار امروز را به فردا نیندازد ظهوری هم چاره‌ای جز اطاعت نداشت او گزارش خودش را با آب و تاب تعریف کرد و گفت قرار بود آزاده با یکی از هم دانشکده‌ای‌هایش به اسم کاوه ازدواج کند، اما اخیرا به مشکلاتی برخورده بودند. ستوان درست به هدف زده بود این را می‌شد از برق نگاه شهاب فهمید او بدون این که معطل کند با بازپرس کشیک هماهنگ کرد و یک تیم عملیاتی را برای دستگیری پسر دانشجو فرستاد البته منتظر انتقال او به اداره نشد. خواب پلک‌های او را هم سنگین کرده بود و احساس می‌کرد توان بازجویی از مظنون را ندارد.

صبح روز بعد اول وقت ستوان به اتاق کاراگاه رفت تا همراه او بازجویی از کاوه را شروع کنند، اما شهاب خواب مانده بود. خودش هم جرات نداشت ریسک کند و کاوه را به اتاق بازجویی ببرد. پیش خودش فکر کرد به دردسر و غرهای بعد سرگرد نمی‌ارزد. هنوز داشت سبک و سنگین می‌کرد و می‌سنجید چنین کاری بکند یا نه که شهاب وارد اتاق شد. سرحال و قبراق بود برخلاف تصور ظهوری او صبح زود بیدار شده، نیم ساعتی را در پارک دویده و بعد یک کله‌پاچه مفصل خورده و حالا آماده کار بود. سرگرد همان طور که داشت کتش را آویزان می‌کرد، از ستوان خواست کاوه را از بازداشتگاه بیاورد. پسر جوان چهره معصومانه‌ای داشت، از آن قیافه‌ها که آدم هیچ وقت فکر نمی‌کند چنین کسی ممکن است کار خطایی انجام بدهد، اما به هر حال از روی چهره نمی‌شد درباره افکار و اعمال اشخاص قضاوت کرد و شهاب یاد گرفته بود همیشه خودش را برای مواجهه با موارد عجیب و غیرمنتظره آماده نگه دارد. کاوه هنوز بازجویی شروع نشده زیر گریه زد. ظاهرا از مرگ آزاده خیلی متاثر شده بود شاید هم فیلم بازی می‌کرد و می‌خواست رد گم کند. شهاب مهلت کوتاهی به متهم داد تا بر خودش مسلط شود بعد سوال اول را پرسید: «روز دوازدهم این ماه ساعت 8 شب کجا بودی؟».

این سوال بیشتر از کاوه ستوان را گیج کرد پزشکی قانونی زمان قتل را حدودی تخمین زده، اما شهاب از یک روز مشخص حرف می‌زد و حتی ساعت قتل را هم می‌دانست به هر حال فعلا فرصتی برای کنجکاوی کردن در این باره نبود و ظهوری سعی کرد شش‌دانگ حواسش را به حرف‌های کاوه بدهد. پسر جوان آب دهانش را قورت داد و گفت: «من بعدازظهرها در یک شرکت خصوصی کار می‌کنم کارم مربوط به شبکه و سیستم‌های کامپیوتری است در یک ماه گذشته هم مرخصی نرفته‌ام می‌توانید بروید ساعت کاری‌هایم را در بیاورید».

کاوه هنوز بازجویی شروع نشده زیر گریه زد.  ظاهرا از مرگ آزاده خیلی متاثر شده بود شاید هم فیلم بازی می‌کرد و می‌خواست رد گم کند. شهاب مهلت کوتاهی به متهم داد تا بر خودش مسلط شود بعد سوال اول را پرسید: روز دوازدهم این ماه ساعت 8 شب کجا بودی؟

کاوه داشت مدرک محکمی برای بیگناهی خودش ارائه می‌داد. البته سرگرد به این فکر کرد که یک احتمال کم هم وجود دارد و آن این است که متهم بلوف زده باشد. بقیه سوالات درباره رابطه کاوه و آزاده بود و پسر جوان با حوصله داستان زندگی‌اش را تعریف کرد و گفت خانواده‌اش با این ازدواج مخالف بودند و او از 4 ماه قبل خانه‌اش را ترک کرد و در یک اتاق اجاره‌ای زندگی می‌کرد از طرفی پدر آزاده می‌گفت دخترش را به کسی که نمی‌تواند خانواده‌اش را راضی کند نمی‌دهد.

بازجویی بعد از 2 ساعت تمام شد و پسر دانشجو به بازداشتگاه بازگردانده شد و شهاب و ستوان به محل کار او رفتند تا ساعات ورود و خروجش را استعلام کنند. پیش از این که به مقصد برسند ظهوری سوالی را که ذهنش را اشغال کرده بود پرسید و کارآگاه برایش توضیح داد ساعت و روز قتل را از کجا فهمیده است او وقتی جسد آزاده را دیده متوجه ساعت مچی شکسته‌اش شده بود ساعت روی 8 متوقف شده و تقویمش هم روز دوازدهم را نشان می‌داد. به احتمال قریب به یقین ساعت مچی بعد از قتل و به خاطر زمین خوردن دخترک شکسته و از کار افتاده بود.

2 مامور وقتی به شرکت محل کار کاوه رسیدند سراغ مدیر رفتند و اتفاقا او خوب همکاری کرد و پرینت ساعات کاری کاوه را خیلی زود گرفت. حق با کاوه بود او آن روز و آن ساعت سر کار بود سکوت معنی‌دار شهاب توجه مدیر را هم برانگیخت و او را وادار کرد یک بار دیگر ساعات ورود و خروج را کنترل کند. او ناگهان فریادی زد. کشفی بزرگ کرده بود اطمینان داشت کاوه روز اول ماه سرکار نبود چون در جلسه ماهانه شرکت حضور نداشت و سر همین موضوع کلی جار و جنجال راه افتاده بود، اما ساعت ورود و خروجش خورده بود این یعنی کسی آن روز جای کاوه کارت زده بود و می‌توانست این اتفاق روز دوازدهم هم تکرار شده باشد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها