داستان پلیسی - قسمت اول

جنایتی با سه مظنون

باران تندی می‌بارید، از آن باران‌های بهاری که خیال بند آمدن نداشت. کارآگاه که چترش را در خانه جا گذاشته، یک کیسه روی سرش کشیده بود و دور و اطراف پراید زیتونی را برانداز می‌کرد. او در حمام بود که پسرش فربد به او خبر داد جنازه‌ای زیر پل کریم‌خان پیدا شده است. ستوان ظهوری همیشه خروس بی‌محل بود، متخصص تلفن‌های بی‌موقع و دادن اخبار بد.
کد خبر: ۳۲۴۹۶۹

 سرگرد خودش را خشک کرده، نکرده از خانه بیرون زده بود و حالا از این می ترسید که دوباره سرما بخورد. از این مریضی سمج و موذی متنفر بود ستوان، اما عین خیالش نبود، تازه انگار رگبار بهاری او را سرحال آورده بود. مرتب جست و خیز می‌کرد و سعی داشت هیچ چیز از نگاهش دور نماند او در پرونده قبلی که شهاب اسمش را گذاشته بود‌ دختر سیاهپوش توانسته بود چند جایی از رئیس‌اش پیشی بگیرد و اطلاعات دست‌اولی پیدا کند . حالا می‌خواست در این پرونده هم خودی نشان بدهد و به سرگرد بفهماند آنقدرها هم گیج و کندذهن نیست. مقتول زنی 35 ساله به اسم صدف چمنی بود و او را با یک طناب خفه کرده و بعد 8 ضربه چاقو به بالاتنه‌اش زده بودند. ظهوری در دفترچه‌اش چند نکته کلیدی را یادداشت کرد؛ اول این که قاتل حتما آشنا بوده که توانسته سوار ماشین شود و صدف را وقتی پشت فرمان بوده به این شکل بکشد چون اولا هیچ زنی یک غریبه را سوار ماشین خودش نمی‌کند، دوم این که غریبه‌ها هدفشان از آدم‌کشی آن هم در خیابان معمولا سرقت است، اما این بار نشانه دزدی وجود نداشت. سرنخ دیگری که به نظر ستوان مهم می‌آمد شماره تلفن‌هایی بود که در تلفن همراه مقتول ثبت شده بود. همان طور که ظهوری مشغول نوشتن اطلاعاتش بود شهاب بداخلاق و عصبی به طرفش آمد و برگ‌های برنده‌اش را برای ستوان جوان رو کرد تا به او بفهماند هنوز تا کارآگاه شدن فاصله زیادی دارد. سرگرد در حالی که دو کارت شناسایی در دست داشت خطاب به دستیارش گفت: این کارت باشگاه بدنسازی برای مردی به اسم جواد نامدار است که زیر صندلی شاگرد پیدایش کردم می‌خواهم بدانم این آقا جواد کیست و چه صنمی با صدف دارد. این یکی هم کارت ماشین پراید است که برای مقتول نیست. اگر همان اول حواست را جمع می‌کردی می‌فهمیدی باید دنبال مردی به اسم جمال خانی بگردی.

ستوان از این که کارت‌ها را زودتر پیدا نکرده و کارش را درست انجام نداده بود احساس شرمندگی کرد و سرش را پایین انداخت. او می‌خواست به طرف ماشین برود که سرگرد صدایش زد و ساعت تقریبی قتل و زمان کشف جسد را پرسید. پزشکی قانونی معتقد بود صدف بین ساعت 2 تا 3 بامداد کشته شده و جسد را هم یک کارگر شهرداری ساعت 6 صبح پیدا کرده بود.

3 ساعت بعد شهاب و ظهوری به اداره رسیدند. این بار دستشان پر بود و هر دو اطمینان داشتند خیلی زود قاتل را پیدا خواهند کرد. آنها طبق اطلاعاتی که از مادر صدف کسب کردند، فهمیده بودند جواد نامدار شوهر سابق مقتول بوده و صدف 4 ماه قبل بعد از جدایی از او با مردی به اسم قاسم حمیدی عقد موقت کرده بود. حالا سه نفر در فهرست اولیه مظنونان به قتل وجود داشتند. نفر اول همان صاحب پراید بود، نفر دوم جواد نامدار و بالاخره شخص سوم شوهر صیغه‌ای صدف.

شهاب بعد از این که چند دقیقه‌ای استراحت و نفسی تازه کرد به ظهوری گفت از هر سه نفر باید همین امشب بازجویی کنند، تا تنور داغ است باید نان را بچسبانیم. با فس و فس کردن کاری درست نمی‌شود نباید اجازه بدهیم برای خودشان دلیل و مدرک بی‌گناهی دست و پا کنند.

ظهوری که دیگر به این اخلاق سرگرد و سختگیری‌های او عادت کرده بود بدون هیچ اعتراضی با خانه‌شان تماس گرفت تا خبر بدهد شب دیر می‌رسد و شاید اصلا به خانه نرود . او تا قبل از رسیدن مظنونان که همگی تلفنی احضار شده بودند کاری برای انجام دادن نداشت برای همین ترجیح داد وقتش را با گپ زدن با سرباز وظیفه‌ای که نیروی خدماتی اداره بود بگذراند.

ساعت از 5 گذشته بود که حمیدی وارد دفتر شهاب شد مردی قد بلند، لاغر، عینکی و با ته‌ریش سفید. او که تلفنی از ماجرای قتل صدف باخبر شده بود به محض روبه‌رو شدن با کارآگاه التماس‌هایش را شروع کرد: قربان من زن و بچه دارم عیالم نمی‌داند زن دیگری داشتم ، اگر بو ببرد آبروی چندین و چند ساله‌ام از دست می‌رود هر‌چه می‌خواهید همین امروز بپرسید و بعد بالاغیرتا من یکی را بی‌خیال شوید همین الان هم که آمده‌ام اینجا می‌ترسم خانواده‌ام باخبر شوند آخر برادرزاده باجناقم ظاهرا همین‌جا سرباز است.

شهاب در تمام این مدت دو دستش را پشت‌سر قلاب کرده و به روبه‌رو چشم دوخته بود، حرف‌های مرد میانسال هیچ تغییری در چهره او ایجاد نمی‌کرد گویی اصلا نمی‌شنود. با رسیدن ستوان ظهوری، کاراگاه بازجویی را شروع کرد آن هم چه شروع توفانی و کوبنده‌ای: خب بالاخره تهدیداتت را عملی کردی حالا مشکلتان چه بود سر بچه، مدت صیغه یا ... .

سرگرد «یا» را چنان کشید که انگار‌ ‌هزار و یک انگیزه دیگر هم برای قتل داشته، این سوال مرد لاغراندام را حسابی گیج کرد. ستوان هم غافلگیر شده بود کدام تهدید؟ کارآگاه این را از کجا فهمیده بود؟ حمیدی که به لکنت افتاده بود جواب داد: چی، من؟ یعنی می‌گویید من صدف را کشتم من آزارم به مورچه هم نمی‌رسد. کدام تهدید آن فقط یک موضوع کوچک بود که خیلی زود حل شد.

خانی در حال دست و پا زدن برای بیرون آمدن از باتلاقی بود که در آن گرفتار شده بود که کسی چند تقه به در زد و وارد شد. کارآگاه بلافاصله او را شناخت جواد نامدار بود، شوهر قبلی صدف. شهاب از او خواست فعلا بیرون بماند بعد به بازجویی از حمیدی ادامه داد. مرد چنان ترسیده بود که پلک‌هایش می‌زد و عینکش می‌جنبید. او می‌گفت زمان قتل در خانه خواب بوده، اما کارآگاه نباید در این باره از زن و بچه‌اش سوال بپرسد چون آن وقت رازش برملا می‌شود.

خانی از آن مردهایی بود که تا یک تلنگر نخورند به خودشان نمی‌آیند و نمی‌فهمند کجای کار هستند و در چه هچلی گرفتار شده‌اند. شهاب برای این که حال او را جا بیاورد و بفهماند در اداره آگاهی التماس و خواهش بی‌معنی است به ظهوری دستور داد او را به بازداشتگاه ببرد. خانی که تا قبل از این پایش به کلانتری باز نشده بود به پای سرگرد افتاد و شروع کرد به التماس، اما شهاب همچون تکه سنگی بی‌روح فقط با دست به ستوان اشاره می‌کرد که زودتر شر این مرد را کم کن نوبت نفر بعدی است.

ظهوری و یک سرباز خانی را کشان کشان از اتاق بیرون بردند ستوان بعد از تحویل دادن متهم به بازداشتگاه دوان دوان خودش را به اتاق شهاب رساند تا قبل از شروع بازجویی از نامدار سوالی که ذهنش را مشغول کرده بود بپرسد: ماجرای تهدید چیست؟

شهاب با شنیدن این پرسش لبخندی غرورآمیز زد و گفت: از این که آخرین تماس‌های صدف را از گوشی‌اش درآوردی خوشم آمد یعنی بفهمی نفهمی یک چیزهایی یاد گرفته‌ای، اما اگر کمی از آی‌کیوات کمک می‌گرفتی سری هم به پیامک‌هایش می‌زدی آن وقت می‌فهمیدی مردی به اسم قاسم چند بار صدف را تهدید کرده. وقتی از مادر مقتول شنیدم قاسم شوهر صیغه‌ای صدف بوده شک‌ من به او بیشتر از قبل شد.

حالا نوبت شوهر سابق صدف بود که صابون بازجویی به تنش بخورد ، او مردی تنومند بود. از آن هیکل‌های ورزشی که خودشان خیال می‌کنند خیلی خوش‌تیپ هستند، اما خیلی‌ها با دیدنشان خوف می‌کنند. کارآگاه بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب، دیشب کجا بودی از سر شب تا همین الان؟

جواد بدون این که نشانه‌ای از اضطراب در او عیان شود با چنان دقتی که بیشتر حالت کنایه‌گونه داشت به سوال جواب داد، باشگاه، خانه، رویم به دیوار حمام و با اجازه شما لالا. صبح هم جای شما و این آقا (اشاره به ستوان) خالی، یک کله‌پاچه زدم تو رگ و رفتم مغازه تا همین دو ساعت پیش که شما زنگ زدید، دنبال یک لقمه نان بودم حالا چرا این را پرسیدید، قرار است فیلم بازی کنم من مدل جاسوسی را دوست دارم.

ستوان ظهوری با صدایی بلند به نامدار تذکر داد مودب باشد وگرنه عاقبت رفتار ناشایست و دست انداختن مامور قانون را خواهد دید. نامدار تا آن لحظه از قتل صدف خبر نداشت یا ظاهرا بی‌اطلاع بود چون وقتی شهاب ماجرا را برایش تعریف کرد برای چند لحظه‌ای خشکش زد و بعد توضیح داد 4 ماه بود هیچ خبری از صدف نداشته و بعد از طلاق او را ندیده بود. حرف‌های متهم به اینجا که رسید شهاب با اشاره ابرو به دستیارش فهماند وقت رو کردن برگ برنده رسیده است. ستوان هم بادی به غبغب انداخت و گفت: اگر او را نمی‌دیدی این کارت در ماشینی که صدف را در آن کشته‌اند چه می‌کرد؟ بعد کارت را روی میز به سمت نامدار انداخت . مرد جوان با دیدن آن شوکه شد و زبانش بند آمد... .

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها