خب برویم سراغ کار و زندگی خودمان.
ای خواهری که سال پیش هم همراه با برادرت برایمان ایمیل زدی اولا اسمتان کو؟ دوما از آن جایی که شما جزو نوادر خواهر و برادرهایی هستید که با هم میتوانید برای چند دقیقه هم که شده در مورد یک کاری ولو ایمیل زدن به ما به توافق برسید همانا مطمئن باشید که ما همیشه ایمیلهای شما را به عنوان یک مورد عجیب در کافه چاپ میکنیم. در ضمن از این به بعد جان هر کس دوست دارید اسمتان را هم بنویسید. واقعا یعنی شما دو تا با هم دعوایتان نمیشود؟ البته ما و خواهرمان هم خیلی با هم خوب بودیم. طوری که اگر وقت برگشتن از مدرسه توی کوچهای، خیابانی چیزی به هم بر میخوردیم راه مان را کج کرده و یک کدام مان از یک کوچه دیگری میرفتیم. خیلی خوب بودیم با هم خیلی!!!!!!!!!!!! بعله، خودمان میدانیم که کنتور نمیاندازد. اما نگوییم سر دلمان میماند.
« بذار خودمو معرفی کنم که یادت نره. من سال سومی است که میخوام کنکور بدم. رتبهام خوب شد ولی به رشتهای که میخواستم نمیخورد. یعنی 2ساله برای داروسازی میجنگم! آره دیگه اینجوریه بذار یه چیزی بگم که خیلی حال کنی...من متولد روز کتاب و کتابخوانیام حالا دیگه شاید شاید اسممو فراموش نکنی. شاید....!» خب فکر میکنید این ایمیل را چه کسی فرستاده؟ اگر شما فهمیدید ما هم میفهمیم! چون این ایمیل هم اسم ندارد. البته ما خودمان میدانیم که اسمش هستی راستین است اما دخترم چند هزار دفعه گفتم ته نامه، سر نامه، وسط نامه اسمتان را بنویسید. چرا؟ چون چنان که میدانید ما حواس درست و حسابی نداریم. حالا خدا را شکر هستی خانم که رفتی و برای پدر محترمتان کتاب گرفتید. خودت هم آن کتابها را بخوانی خیلی بدک نیست. دیگه... همین!
نخیر این هفته همگی تصمیم گرفتهاید ما را سکته بدهید، آقا یا خانومی که بنده را از سرلطف میوه گندیده معرفی کردی به این شرح: «ولی نمیدونی من تو این ایام از دوریت چی کشیـــــــدم!!!!! وقتی بعد از این همه مدت ـ حالا خوبه دو هفته بیشتر نبود ـ دیدمت مثل این مردم اتیوپی که یورش میبرن سمت یه میوه گندیده، منم همچین پریدم سمتت!! البته از گفتن میوه گندیده منظوری نداشتماااا ! فقط میخواستم مثال بزنم، در مثال هم که مناقشه نمیباشد!!!» آخه اسمت، رسمت بابا جان؟ خب حالا ما این سرمان را نکوبیم به دیوار چه کار بکنیم پس؟ در مورد معرفی کتاب هم یک گوشه چشمی به این پیشنهاد خواندنی هفته بیندازید بد نیست. کتابهای خوبی معرفی میشود. ما هم اگر چیزی به نظرمان رسید میگوییم. البته اول تو باید بگویی چه جور کتابهایی میخوانی.
ای بابا جوجه فکلی، بیکاری؟ دلت چرا برای تابستان تنگ شده؟ یعنی فصل مزخرفتر از این تابستان پیدا میشود؟ حالا تعطیل هست که هست این که دلیل نشد. ما که اینقدر دلمان میخواهد مثل خرسها ــ البته بر عکسشان ــ به خواب تابستانی برویم، بلکه هم چشممان به این فصل بیخود نیفتد. همهاش آفتاب، همهاش گرما، همهاش آسمان صاف و یکدست بدون ابر. دوستش نداریم اصلا. اما حالا شما چون جوجه هستید آن هم از نوع فکلیاش دعا میکنیم زودتر تابستان برسد ببینیم قرار است چه گلی به سرمان بزند این تابستان. تازه کنکور را هم گذاشتهاند توی همین فصل مزاحم. حالا شما هی بگویید به تابستان بد نگو.
یادتان هست که سال پیش از این نورا خانم امضا خواستیم؟ خب ایشان نوشتهاند: «اصلا بنده عدد چندم باشم که به شما امضا تقدیم کنم؟ درست است که شاعر سادهای بیش نبوده و نیستم و اگر خدا بخواهد خواهم بود، درست است که میان خانواده و اقوام و در و همسایه و دوست وامثالهم محبوب گشتهام و همگان به محض اینکه با حقیر وجه الوجه (face to face) میگردند طوری سر فرود آورده و به سوی زمین نازل میشوند که حتی ژیمناستهای زبردست نیز تاکنون چنان رکوردهایی را به ثبت نرساندهاند! و مرا شرمزده میگردانند، لیکن تک تک این الطاف به برکت وجود مبارک شما کافه کاغذی ارجُمند میباشد. آری، این شما بودید که با چاپاندن اشعاری چند از بنده، جملگی اشخاص مذکور را از وجود شاعرهای چون من آگاه ساختید و این تنها مزیت ماجرا نبود.
جنبه مهمتر این حکایت این است که نه تنها بر خوانندگان کافه کاغذی افزوده شد، بلکه روز به روز نیز بر شمار این افراد افزوده میشود. زیرا که این داستان دهان به دهان نقل میشود و کسانی هم که حتی، زبانم به دندان، خواستار حذف کافه از صفحه میباشند نیز به دلیل حس کنجکاوی، که تقریبا از قویترین حواس میباشد، چشمان خویشتن را وادار به خواندن جملات مبارک کافه میگردانند که از صحت گفتار یکدیگر آگاه شده و این موضوع را نقل مجالس خویش گردانند تا در گرم کردن هرچه بیشتر این مجالس از یکدیگر پیشی (منظور گربه وروجکانه نیست!) گیرند!... هان! چه میکنی؟ مرا از خویش مران! حال اینکه من چیزی از پاچهخواری کم نگذاشتهام! کافه جان خود شاهد باش...» بعدش هم یک شعری در مورد پیادهرو و این حرفها سرودهاند که پر بدک نیست: «گفتین امضا میخواین؟ به روی چشم! صد تا بخواه، هزارو سیصدتا بخواه، کافه جون خوب و شجاع، یواش برو کجا کجا؟ پیادهرو یادت نره، خیابونا خطر داره، پلیسه دعوات میکنه، شاید جریمهات هم کنه، باید تو دقت بکنی، حواستو جمع بکنی، ماشینا ترمز ندارن، سرعتی مثل برق دارن، مارپیچ میرن زیگزاگ میان، یکهو از تو دیوار میان، هر جا که تو نگاه کنی، از این موارد میبینی، بعضی از این رانندهها، سیر میکنن توی هوا، عقل و هوشم که ندارن، انگار که پرواز میکنن، تا بفهمن که نادونن، میبینن کنج زندونن، بدبخت میشن هم خودشون، هم زنها و بچههاشون، خلاصه کافه عزیز، پیادهرو شده عریض، غصه نخور دیرت میشه، سلامتیت پس چی میشه؟
الهی که سالم باشی، رد بشی از رو خطکشی، پاینده باشی همیشه، چشم حسودا کور بشه! خوب بیید؟» حالا نورا خانم خودمانیم، اگر آن عیدیهایی که ذکرشان را کردی انصافا به خاطر مشهور شدن در کافه است بیا مرد و مردانه نصف نصف کن تا صدایمان درنیامده. چون ما امسال سرجمع 2000 تومن عیدی گرفتیم آن هم از دقمان همان روز 14 فروردین خرج کردیم. اصلا چه معنی میدهد آدمها وقتی بزرگ میشوند، خیلی بزرگ میشوند در حد و اندازههای ما که کافه کاغذی باشیم، برای نمونه یک عیدی هم نگیریم؟ آخه این چه بساطیه؟ به هرحال نورا خانم باز هم از این اشعار برایمان بنویس. ما منتظریم.
ما رفتیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.
kafekaghazi@gmail.com