در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مادرم از زجرهای بیشماری که کشید دچار افسردگی شد و بالاخره هم جان خودش را گرفت و من حاضر نیستم به هیچ قیمتی از خون او بگذرم. پدرم مقصر بود و برای اثبات گناهکار بودنش احتیاجی به دادگاه و وکیل وجود نداشت. همه اطرافیان ما و تمام کسانی که ما را میشناختند خوب میدانستند که مرگ مادرم تقصیر اوست و درست هم میگفتند او شیطانصفت بود.» خانم سارا ولچ 25 ساله به اتهام به قتل رساندن پدر 50 ساله خود انریکه ولچ دادگاهی شد و با رای قاضی حکم 35 سال حبس را دریافت کرد. این دختر جوان که از کشتن پدرش اصلا ابراز تاسف هم نمیکند متهم است با خریداری کردن یک اسلحه نسبتا پیشرفته به کمین پدر خودش نشسته و در فرصتی مناسب در پارکینگ منزلشان به سوی این مرد شلیک کرده است. پس از قتل بیرحمانه پدر میانسال که از مشکلات بسیاری از جمله استفاده بیش از حد الکل و مواد مخدر رنج میبرد تحقیقات ماموران پلیس برای دستگیری قاتل او آغاز شد. خیلی زود همه مدارک توانست ثابت کند که تنها کسی که در طی سالهای سال از این مرد ابراز تنفر کرده و بارها و بارها در مقابل چشمان دهها نفر از بستگان او را تهدید به قتل کرده، دختر بزرگ او ساراست که از سالهای سال قبل به همراه دو خواهرش با مادرش زندگی میکند. متارکه خانم ولچ با شوهر سابقش به سالهای قبل باز میگشت اما جراحاتی که بر اثر این جدایی به خانواده آنها وارد شده بود مشکلات و دردسرهای زیادی آفریده بود که در نهایت او را به احساس تنفر شدید و انزجار از پدرش رساند. پدری که بالاخره با شلیکهای گلوله فرزندش جان خود را از دست داد. «من 14 ساله بودم که یک روز مادرم به اتاق خوابم آمد و از من خواست تا چند دقیقه با او صحبت کنم. سالها و ماهها بود که مادر و پدرم مشکلات زیادی باهم داشتند و ما به این دعواهای همیشگی عادت کرده بودیم. پدرم مردی بسیار خشن و در عین حال بیمسوولیت بود که همه رفتارهای بدش سبب میشد تا مادرم هر روز بیش از قبل از او دلسرد شده و از زندگیشان ناامید شود. اما فکر این که خانوادهمان از هم بپاشد چیزی بود که هرگز به آن نیندیشیده بودم. در سن و سالی که من داشتم دیدن مشاجرات هر روزه لفظی آنها مثل آواری بود که هر ساعت به سرم خراب میشد، اما میدانستم برای زندگی پرتنشی که ما داشتیم راه خروج زیادی از آن وجود نخواهد داشت. فکر طلاق گرفتن همه تنم را به لرزه درمیآورد اما روزی که مادرم از من خواست تا مثل یک دختر بزرگ به حرفهایش گوش بدهم میدانستم که قرار نیست خبر خوبی را از دهانش بشنوم. او گفت که از سالهای متمادی زجر کشیدن از دست پدرم خسته شده و بالاخره تصمیم به جدا شدن از او گرفته است. میدانستم که او عاشقانه پدرم را دوست دارد و به این راحتیها نمیتواند زندگیاش را به پایان برساند. اما در عین حال به مادرم حق میدادم. پدرم روز به روز پرخاشگری بیشتری به خرج میداد و کمکم کار را به جایی رسانده بود که با هر بحث و جدلی روی خواهرهای کوچکترم هم دست بلند میکرد و این بیش از همه مشکلات دیگری که داشتیم مادر را آزرده میکرد. از او خواستم تا درباره طلاق بیشتر فکر کند چون ما درآمدی نداشتیم و پدرم از راه اجاره انبار بزرگی که از ارثیه به او رسیده بود خرج زندگیمان را درمیآورد. مادرم خسته شده بود و این را از چشمانش میخواندم. انگار میدانست که طلاق گرفتن از پدرم اصلا راه آسانی نیست و به همین خاطر میخواست من را که به نظرش تنها دوستش بودم در این راه همراه خودش کند. چارهای نبود من با این که میدانستم مشکلاتمان دهها برابر میشود به او گفتم به عنوان دختر بزرگش با این کارش موافقم و او باید زودتر از همه این اتفاقات تصمیم مهم زندگیش را میگرفت. مادرم تقاضای طلاق کرد و از همان زمان بود که مشکلاتمان دهها برابر شد.» پس از تقاضای طلاق خانم ولچ، همسرش که اصلا تصور نمیکرد که زنی که عاشقانه دوستش داشته بتواند از او جدا شود تصمیم به مقابله گرفت. درگیریهای آنها بر سر حضانت سه دخترشان و خرج و مخارجی که آقای ولچ به عنوان پدر خانواده باید متقبل میشد همگی از بحثهایی بود که پس از عنوان شدن مساله متارکه پیش کشیده شد. همان طور که سارا هم فکرش را میکرد اوضاع به جای بهتر شدن رو به بدی رفت و همه چیز شکلی از هم گسیخته به خود گرفت. «پدرم حرکات دیوانهواری از خودش نشان میداد که تا به حال از او ندیده بودم. مصرف الکلش دهها برابر شده بود و دیگر کمتر وقتی وجود داشت که او تحت تاثیر مواد مخدر قرار نداشته باشد. مادرم به ناچار باید راهی را که شروع کرده بود به پایان میرساند و البته که رفتارهای غیرعادی پدرم باعث شد او روی تصمیمش اراده محکمتری به خرج بدهد.
صحبت مادرم با یک وکیل که از دوستان قدیمیمان بود او را آرام کرد که میتواند به خاطر سوءسابقه مصرف الکل و موادمخدر توسط پدرم حضانت ما را از او بگیرد و لازم نیست تا این حد با او که رفتارهایش غیرقابل کنترل بودند روبهرو شود. با هر سختی که بود بالاخره آنها طلاق گرفتند اما پدرم دست از ما نمیکشید.»
پس از جدا شدن این زوج خانم ولچ آپارتمان کوچکی را برای زندگی کردن با سه دخترش اجاره کرد. آنها میخواستند هر طور که شده بالاخره زندگیشان را از نو بسازند و همه گذشته تلخ خودشان را فراموش کنند. اما انگار امکان نداشت.
«انریکه» دستبردار نبود و هر روز دردسر تازهای را برایشان درست میکرد. «مادرم فکر میکرد که جدا شدن از پدر بیمار روانی من، لااقل میتواند سبب زندگی آرامی برای ما باشد و به همین خاطر بود که هر طور که توانست او را راضی کرد تا از هم جدا شوند.اما چیزی که به آن فکر نکرده بود این بود که پدرم به هیچ عنوان حاضر نبود اجازه دهد که ما زندگی راحت و خوشی داشته باشیم. مزاحمتهای پدرم برای ما از همان روزهای اول نقل مکانمان به آپارتمان جدید شروع شد. او به بهانه این که قصد دارد ما را ببیند مدام در خانهمان میآمد و شروع به داد و فریاد میکرد. مادرم نمیخواست بیش از این با او درگیر شود و به پلیس خبر نمیداد. دعواهایشان شکل جدیدی به خودش گرفته بود. انگار زندگی همان رویه قبل را داشت با این تفاوت که مکانهایمان تغییر کرده بود، گریههای هر روزه مادرم از مزاحمتها و آزارهایی که پدرم برایش درست میکرد، پایانی نداشت و من هر روز شاهد این درگیریها بودم. مادرم آنقدر ضربه خورده بود که دیگر حتی توانایی نگهداری کردن از 2 خواهر کوچکترم را هم نداشت و همه مسوولیتها به گردن من افتاده بود.
با گذشت ماهها گرچه رفتوآمدهای پدرم به آپارتمان ما کمتر شده بود اما آثار فشارهای روانی که آن دوره به ما وارد شد، هنوز تاثیراتش را روی مادرم باقی گذاشته بود. مادرم کمکم به دنیای تنهایی خودش پناه برد و ما را تنها گذاشت. من با وجود این که حدود 17 یا 18 سال سن داشتم، باید کار میکردم و علاوه بر کمک هزینههای خانهمان از 2 خواهر کوچکترم هم مراقبت میکردم. زندگی اصلا برایمان آسان نبود. حضور دردسرآفرین پدرم هم هرگز اجازه نداد تا مادرم بالاخره احساس ثبات و راحتی کند.
روزی که از دبیرستان به خانه بازگشتم و مادرم را در حالی که غرق در خون در وان حمام افتاده بود دیدم، بدترین روز زندگیم بود. او رگ دستش را زده و به خاطر تنها بودنش ساعتها از او خون رفته بود. او جانش را از دست داد و من ماندم و 2 خواهری که مسوولیت زندگیشان به عهده من بود. تنفری که از پدرم داشتم، هزاران برابر شده بود. او مقصر تمام بدبختیهای زندگی ما بود. هرگز احساس نکردم پدری است که میتواند به عنوان یک تکیهگاه در کنار خانوادهاش باشد ، بجز آزار و اذیت چیزی از او ندیدم.
عذاب مرگ مادرم با گذشت زمان، بهبودی پیدا نکرد؛ بلکه بدتر شد و به همین خاطر سالها به انتقام از پدرم فکر کردم. وقتی این کار را کردم که میدانستم خواهرهایم بزرگ شدهاند و دیگر احتیاجی به من ندارند، پس زمان مناسبی بود تا این مرد بیرحم مجازات شود.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: